𝗨𝗥 𝗠𝗬 𝗦𝗧𝗥𝗢𝗡𝗚𝗘𝗦𝗧
𝗪𝗘𝗔𝗞 𝗣𝗢𝗜𝗡𝗧
تُ قویتَرین نُقطهِ ضعفِ مَنی ᥫ᭡
---°•°•☆•°•°🩵✨°•°•☆•°•°---
"ادمین_سوم"
لینک کانال👈🏻@Geladiutor
پذیرایی کنیم از خومون👀😂
---°•°•☆•°•°🩵✨°•°•☆•°•°---
"ادمین_سوم"
لینک کانال👈🏻@Geladiutor
- تو ؟!
+ جگر گوشه من:)
---°•°•☆•°•°🩵✨°•°•☆•°•°---
"ادمین_سوم"
لینک کانال👈🏻@Geladiutor
تویی دلیل این لبخندای الکیِ بیدلیل من..
---°•°•☆•°•°🩵✨°•°•☆•°•°---
"ادمین_سوم"
لینک کانال👈🏻@Geladiutor
بریم سراغ رمان
بعضی ها واسه من حوصله نزاشتند😁
---°•°•☆•°•°🩵✨°•°•☆•°•°---
"ادمین_اول"
لینک کانال👈🏻@Geladiutor
رمان:تب عشق
به قلم؛دختر باران
فصل اول:طوفان ناگهانی
____💝____💝______💝
پارت_شانزدهم❤️
امروز اما فقط صدای برخورد قاشقها با بشقاب شنیده میشد.
نتوانستم تحمل کنم.
قاشقم را زمین گذاشتم.
ـ خب؟
سه نفر همزمان نگاهم کردند.
ـ چی؟
ـ یکی بهم بگه چه خبره.
مامان سریع گفت:
ـ هیچی.
به او نگاه کردم.
ـ مامان...
ـ جانم؟
ـ تو وقتی دروغ میگی، بینیت میخاره.
ناخودآگاه دستش را روی بینیاش گذاشت.
متین خندهاش گرفت.
مامان با اخم به او نگاه کرد.
ـ نخند.
بابا آرام گفت:
ـ غذا بخورید.
دیگر مطمئن شده بودم.
یک اتفاقی افتاده بود.
آن هم از آن اتفاقهای بزرگ.
متین لیوان آبش را برداشت.
ـ راستی رستا...
ـ هوم؟
ـ هنوزم میگی هیچوقت ازدواج نمیکنی؟
🌸🌸🌸🌸
کپی رمان حتی با ذکر نام نویسنده و منبع حرام است؛و پیگرد الهی دارد!
رمان:تب عشق
به قلم؛دختر باران
فصل اول:طوفان ناگهانی
____💝____💝______💝
پارت_هفدهم❤️
تقریباً داشتم آب را میبلعیدم.
پریدم وسط سرفه.
سرفه... سرفه
مامان لیوان را جلویم گذاشت.
ـ آروم.
چند جرعه آب خوردم.
بعد با ناباوری به متین نگاه کردم.
ـ این سؤال بود؟
ـ آره.
ـ وسط غذا؟
ـ آره.
ـ حالت خوبه؟
لبخند شیطنتآمیزی زد.
ـ جواب بده.
اخم کردم.
مامان نفس راحتی کشید.
ادامه دادم:
ـ ولی نه فعلاً.
ـ یعنی کی؟
ـ وقتی سی سالم شد.
متین زد زیر خنده.
ـ سی سال؟
ـ شاید هم سیوپنج.
ـ بیچاره داماد.
ـ چرا؟
ـ آخه تو شوگرد مامیش میشی.
و میخنده،مامان بهش چشم غره می ره و من نادیده اش میگرم.
زبانم را برایش درآوردم.
ـ حسود.
🌸🌸🌸🌸
کپی رمان حتی با ذکر نام نویسنده و منبع حرام است؛و پیگرد الهی دارد!
رمان:تب عشق
به قلم؛دختر باران
فصل اول:طوفان ناگهانی
____💝____💝______💝
پارت_هجدهم❤️
بابا بالاخره حرف زد.
ـ اگر قبل از سی سالگی، خواستگار مناسبی داشته باشی چی؟
لبخند زدم.
ـ ردش میکنم.
ـ بدون دیدنش؟
ـ آره.
ـ چرا؟
ـ چون من برنامه دارم.
ـ چه برنامهای؟
با هیجان شروع کردم.
ـ اول نمایشگاهم.
ـ بعد؟
ـ بعد یه سفر طولانی.
ـ بعد؟
ـ بعد شاید یه کافهی هنری باز کنم.
ـ بعد؟
ـ بعد...
فکر کردم.
ـ بعدش هم شاید یه سگ بزرگ بخرم.
متین با خنده گفت:
ـ داماد بدبخت کجای این برنامهست؟
ـ هنوز استخدامش نکردم.
این بار حتی بابا هم لبخند خیلی کوچکی زد.
🌸🌸🌸🌸
کپی رمان حتی با ذکر نام نویسنده و منبع حرام است؛و پیگرد الهی دارد!
۳پارت از رمان تقدیم نگاه زیباتون❤️
ممنون که تا اینجا همراهمون بودید😘
پ.ن۱:فقط حرف متین😢
پ.ن۲:بیچاره رستا🥺
پ.ن۳: این سگ بزرگ هم به خاطر ادمین_مالک که توی سی و سپل اعصاب منو خورد کرد😂
---°•°•☆•°•°🩵✨°•°•☆•°•°---
"ادمین_اول"
لینک کانال👈🏻@Geladiutor
درمورد رمان اگر نقدی،نظری و... دارید در خدمتم😉
https://abzarek.ir/service-p/msg/4295085
1.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
نانا خانوم هستن🎀✨
---°•°•☆•°•°🩵✨°•°•☆•°•°---
"ادمین_سوم"
لینک کانال👈🏻@Geladiutor