رمان:تب عشق
به قلم؛دختر باران
فصل اول:طوفان ناگهانی
____💝____💝______💝
پارت_هفدهم❤️
تقریباً داشتم آب را میبلعیدم.
پریدم وسط سرفه.
سرفه... سرفه
مامان لیوان را جلویم گذاشت.
ـ آروم.
چند جرعه آب خوردم.
بعد با ناباوری به متین نگاه کردم.
ـ این سؤال بود؟
ـ آره.
ـ وسط غذا؟
ـ آره.
ـ حالت خوبه؟
لبخند شیطنتآمیزی زد.
ـ جواب بده.
اخم کردم.
مامان نفس راحتی کشید.
ادامه دادم:
ـ ولی نه فعلاً.
ـ یعنی کی؟
ـ وقتی سی سالم شد.
متین زد زیر خنده.
ـ سی سال؟
ـ شاید هم سیوپنج.
ـ بیچاره داماد.
ـ چرا؟
ـ آخه تو شوگرد مامیش میشی.
و میخنده،مامان بهش چشم غره می ره و من نادیده اش میگرم.
زبانم را برایش درآوردم.
ـ حسود.
🌸🌸🌸🌸
کپی رمان حتی با ذکر نام نویسنده و منبع حرام است؛و پیگرد الهی دارد!
رمان:تب عشق
به قلم؛دختر باران
فصل اول:طوفان ناگهانی
____💝____💝______💝
پارت_هجدهم❤️
بابا بالاخره حرف زد.
ـ اگر قبل از سی سالگی، خواستگار مناسبی داشته باشی چی؟
لبخند زدم.
ـ ردش میکنم.
ـ بدون دیدنش؟
ـ آره.
ـ چرا؟
ـ چون من برنامه دارم.
ـ چه برنامهای؟
با هیجان شروع کردم.
ـ اول نمایشگاهم.
ـ بعد؟
ـ بعد یه سفر طولانی.
ـ بعد؟
ـ بعد شاید یه کافهی هنری باز کنم.
ـ بعد؟
ـ بعد...
فکر کردم.
ـ بعدش هم شاید یه سگ بزرگ بخرم.
متین با خنده گفت:
ـ داماد بدبخت کجای این برنامهست؟
ـ هنوز استخدامش نکردم.
این بار حتی بابا هم لبخند خیلی کوچکی زد.
🌸🌸🌸🌸
کپی رمان حتی با ذکر نام نویسنده و منبع حرام است؛و پیگرد الهی دارد!
۳پارت از رمان تقدیم نگاه زیباتون❤️
ممنون که تا اینجا همراهمون بودید😘
پ.ن۱:فقط حرف متین😢
پ.ن۲:بیچاره رستا🥺
پ.ن۳: این سگ بزرگ هم به خاطر ادمین_مالک که توی سی و سپل اعصاب منو خورد کرد😂
---°•°•☆•°•°🩵✨°•°•☆•°•°---
"ادمین_اول"
لینک کانال👈🏻@Geladiutor
درمورد رمان اگر نقدی،نظری و... دارید در خدمتم😉
https://abzarek.ir/service-p/msg/4295085
1.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
نانا خانوم هستن🎀✨
---°•°•☆•°•°🩵✨°•°•☆•°•°---
"ادمین_سوم"
لینک کانال👈🏻@Geladiutor
گِلادیاتور
۳پارت از رمان تقدیم نگاه زیباتون❤️ ممنون که تا اینجا همراهمون بودید😘 پ.ن۱:فقط حرف متین😢 پ.ن۲:بیچاره
انقدر همه سگ ها ناز و ملوس بودن بی احساس