تو نور من باش، میان اين همه سايه...
---°•°•☆•°•°🩵✨°•°•☆•°•°---
"ادمین_سوم"
لینک کانال👈🏻@Geladiutor
113.1K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
و انگار که بودنت
بهانه ای است ، برای دل بستن به این زندگی❤️🩹!
---°•°•☆•°•°🩵✨°•°•☆•°•°---
"ادمین_سوم"
لینک کانال👈🏻@Geladiutor
6.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
باشه ولی ، چیه تو شبیه روزای اولته؟!
---°•°•☆•°•°🩵✨°•°•☆•°•°---
"ادمین_سوم"
لینک کانال👈🏻@Geladiutor
وقتی میگه:
دوستت دارم نگو منم همینطور
در جوابش بگو:
جانا سخن از زبان ما میگویی 👩❤👨🩷؟
---°•°•☆•°•°🩵✨°•°•☆•°•°---
"ادمین_سوم"
لینک کانال👈🏻@Geladiutor
زتمامبودنیها،توهمینازآنمنباش
کهبهغیرباتوبودن،دلمآرزوندارد.☘️
---°•°•☆•°•°🩵✨°•°•☆•°•°---
"ادمین_سوم"
لینک کانال👈🏻@Geladiutor
-بسی حق مینوازد🤌🏻🥲
---°•°•☆•°•°🩵✨°•°•☆•°•°---
"ادمین_سوم"
لینک کانال👈🏻@Geladiutor
1.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
هیچوقت یادم نمیره . . !
---°•°•☆•°•°🩵✨°•°•☆•°•°---
"ادمین_سوم"
لینک کانال👈🏻@Geladiutor
دوست عزیزم، خبر فوت پدرت رو شنیدم و واقعاً خیلی ناراحت شدم. با اینکه پارسال کلاسهامون با هم نبود و شاید فرصت زیادی برای آشنایی نزدیک نداشتیم، اما چون هممدرسهای بودیم، شنیدن این خبر برای من هم غمانگیز و ناراحتکننده بود. میدونم از دست دادن پدر درد خیلی بزرگیه و هیچ کلمهای نمیتونه این غم رو کم کنه، اما خواستم بدونی که تو این روزهای سخت به یادت هستم.
این مصیبت بزرگ رو از صمیم قلب به تو و خانواده محترمت تسلیت میگم و از خداوند برای پدرت آمرزش و آرامش و برای شما صبر و توان تحمل این غم را آرزو میکنم. امیدوارم روح پدرت در آرامش باشه و یاد و خاطرات خوبش همیشه در قلب شما زنده بمونه.
اگر کاری از دستم برمیاد یا کمکی لازم داشتی، خوشحال میشم کنارت باشم. خدا بهت و خانوادهات صبر بده. روحش شاد و یادش گرامی.
---°•°•☆•°•°🩵✨°•°•☆•°•°---
"ادمین_مالک"
لینک کانال👈🏻@Geladiutor
بریم سراغ پارتگذاریمون!
بالاخره 😂
---°•°•☆•°•°🩵✨°•°•☆•°•°---
"ادمین_اول"
لینک کانال👈🏻@Geladiutor
رمان:تب عشق
به قلم؛دختر باران
فصل اول:طوفان ناگهانی
____💝____💝______💝
پارت_نوزدهم❤️
اما بابا سریع جدی شد و گفت:
_رستا برات خاستگار اومده.
با بهت و تعجب فراوان گفتم:
_چی؟
آن «چی؟» آخرم بیشتر شبیه صدای ترک خوردن چیزی بود تا یک سؤال.
چشمهایم بین صورت بابا، مامان و متین میچرخید.
هیچکدام حتی تکان نخوردند.
این یعنی بدتر از چیزی بود که فکرش را میکردم.
لیوان آب را آرام روی میز گذاشتم.
ـ دوباره بگین.
بابا نفسش را آهسته بیرون داد.
ـ یه خواستگار اومده.
پلک زدم.
بعد خیلی آرام، انگار مغزم هنوز اطلاعات را پردازش نکرده بود، گفتم:
ـ برای کی؟
متین خندید.
ـ رستا، لطفاً...
نگاهش کردم.
ـ چی؟
ـ برای تو.
سکوت.
این بار واقعی.
نه از آن سکوتهای فیلمی که موزیک پخش میشود.
یک سکوت سنگین، واقعی، بیرحم.
🌸🌸🌸🌸
کپی رمان حتی با ذکر نام نویسنده و منبع حرام است؛و پیگرد الهی دارد!