eitaa logo
"قَلَم‌دُخت"
977 دنبال‌کننده
409 عکس
116 ویدیو
4 فایل
• اینجا برای چیه؟ برای نوشتن، روایت کردن و صبر! • دانشجو-معلم علوم‌ اجتماعی‌ام دل‌ سپرده به دوربین، بچه‌ها و کلمات • یک جنگ‌زده‌ی تمام عیار •پیرزن پرحاشیه‌ی حداقل ۶۵ ساله • بچه‌ بودم دوست‌ داشتم "آدم" شم
مشاهده در ایتا
دانلود
• همیشه می‌گوید: اگر آن‌چه می‌نویسی با ارزش‌تر از قلم و کاغذت نباشد، به تمام درختان دنیا خیانت کرده‌ای! | @ianashid
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
📬🫀 گنجه‌ی قلم‌دخت🌝✨ https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_tw7k5i&btn=گنجه اگر خواستی یه چیزیو ناشناس بهم بگی تو لینک بالا در خدمتم🖇️ ولی اگر دلت خواست یکم رسمی‌تر حرف بزنیم، این آیدی قَلَم‌دُخت میشه نامه‌رسون شما به من👇🏻 📬🫀
"قَلَم‌دُخت"
📬🫀 گنجه‌ی قلم‌دخت🌝✨ ➜ https://eitaa.com/nashenas_app/app?starta
. میدونی به کجا میگن گنجه؟ قدیما توی خونه‌ی مامان‌بزرگا، یه جایی بود به اسم گنجه که همه‌ی وسایل مهم و قیمتی‌شون رو اونجا قایم میکردن!👀 گنجه‌ی قلم‌دخت قراره برای من پر بشه از نظرات ارزشمند شما که از هر چیز مادی دیگه‌ای با ارزش تره♥️ نظراتتون رو از من دریغ نکنید🫂 .
«پتی‌بور زرد، در میانه‌ی اتاق بیضی»
"قَلَم‌دُخت"
«پتی‌بور زرد، در میانه‌ی اتاق بیضی»
پتی بور زرد در میانه ی اتاق بیضی.pdf
حجم: 522.7K
☠️✍🏻 بابامان درآمَد تا تانستیم دو کلوم مِشَّدی بِنْویسیم...😂 حالا تو نخوان کی ضرر موکُنه؟ مو یا تو؟🥴 +یکی نبود بشمان بگه آخه یره آقاتان مِشَّدیَن یا ننه‌تان؟ بِکِّن بره دِگِه...😩 ✨ .
"قَلَم‌دُخت"
☠️✍🏻 بابامان درآمَد تا تانستیم دو کلوم مِشَّدی بِنْویسیم...😂 حالا تو نخوان کی ضرر موکُنه؟ مو یا تو
. اگه متن بالا رو خوندین خیلییی خوشحال میشم نظراتتون رو اینجا📬 بخونم🫀 +راستی پیاما رو همونجا جواب میدم برای جواب لینک رو چک کنید✨ .
ظهور یکدفعه اتفاق میفته؛ ولی ما نمیتونیم یکدفعه آماده شیم... +استادمحمودی
"قَلَم‌دُخت"
می‌گفت بذار هر چی دلشون میخواد بگن، بگن... بذار تو بشی فحش‌خوره امام زمان... ولی یه وقتایی فکر میکنم اصلا در حد همون فحش خوردن هم کاری میکنم؟ اصلا تا کجا اومدم جلو برا پیدا کردنش؟
یه کتابی بود تو بچگی میخوندم درمورد کرامات امام زمان. نمیدونم کجاست حتی اسمشم یادم نمیاد ولی یه داستانی داشت که هنوز ذهنم درگیرشه... تعریف میکرد که یه مرد صابون‌سازی ادعا میکنه میخواد امام زمانشو ببینه... دعا و ثنا و چله و از این صحبتا، مدت‌ها توسل و اشک و آه که امام زمان بذار من چهره‌ی شما رو ببینم... خلاصه که یه روز یه جوون خوش سیمایی میاد در خونش میگه آماده باش میخوام ببرمت پیش امام زمان. اون هم که سر از پا نمیشناخته تند و تند همه‌ی کار هاشو میکنه و با اون جوون راهی میشه. میره و میره و یهو به خودش میاد میبینه وسط دریا قرار گرفته و داره بارون میباره... یادش میاد ای دل غافل! من یه عالمه صابون روی پشت‌بوم خونم پهن کردم حالا که داره بارون میاد همش خراب شده! جوونی که همراهش بوده میگه از فکر دنیا بیرون بیا و به خدا توکل کن... ولی وقتی میرسه خدمت امام زمان آقا بهش اجازه ورود نمیدن و به قول خودمون میگن برو پیش همون صابونات...