"قَلَمدُخت"
این ویدئومسیج مثل یک پلان از بهشت
میمونه... پیشنهاد میکنم از دستش ندید!
چون قراره بعد از دیدنش جوونه بزنید🌱💚
+از خوش عکس ترین دخترِ دنیا، در
بهترین زاویه عکاسی دنیا، یعنی زاویهی
صحنِ امام رضا (((:
نه اینکه حرفی برای گفتن نباشه... نه! ولی یه وقتایی هم هست که حرف تو دهن آدم میماسه. منظورم اینه که انقدر اون حرفو نمیزنیم که دیگه گفتنش با نگفتنش هیچ فرقی نمیکنه. یه جورایی یخ میشه و از دهن میافته. باعث و بانیش کیه..؟ الله اعلم (:
#قرارباماه🌙
-آب، آتش، باد، خاک-
آن شب، عناصرِ چهارگانهی خلقت عجیب دست به کار شده بودند. شما داشتید میانِ آتش میسوختید؛ تشنه بودید و دنبال شاید چند قطره آب. در هوای سرد و مه گرفتهی ورزقان. در خاکِ مرطوبِ کشف نشده... ما هم اینجا، جگرمان میسوخت و برای گمشده، بندهای دعای توسل را گره میکردیم پر چارقدهامان و رهسپار باد که برسانندش به شما.
نهایتاً باد وزید، خبر برد و خبر آورد؛ طوفان شد؛ و از آن روز به بعد واژهی شهید سرمهای شد به چشم شما و قاب شد کنار اسمتان. از آن روز انگار که هنوز یک هفته نگذشته. اسمش را ولی گذاشتهاند: اولین سالگرد
#اشتراکِغم
جانممم حاج محمود🔥😎
یه سال حاجمحمود به خاطر عمل گوش،
محرم مراسم برگزار نکردن. اون موقعها
من هنوز پابند رأیةالعباس نشده بودم.
اما یکی از دوستام که از بچگی تو این
هیئت بزرگ شده بود، بدجوری بهم
ریخت😂
میگفت دهه اول محرم مگه میشه بدون
حاجمحمود؟؟ تاسوعا باشه و ما نریم چیذر؟؟
اون موقع من احساسشو درک نکردم.
ولی امسال وقتی خبر دادن حاجمحمود
میخواد دهه اول بره کربلا، دقیقا همین
جمله رو به خودم گفتم... گفتم مگه
میشه تاسوعا باشه ما نریم چیذر؟🥲
خلاصه که... الحمدالله علی کل حال(:🤍
#لحظهیشکلات
77.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
من هروقت دلم برای حرم تنگ میشه
پناه میبرم به این یک دقیقه و نیم(:🖤
#قلمدخت
"قَلَمدُخت"
من هروقت دلم برای حرم تنگ میشه پناه میبرم به این یک دقیقه و نیم(:🖤 #قلمدخت
مهرداد ملکیenc_17456073246481696112535.mp3
زمان:
حجم:
1.9M
بسیار مناسب برای عصر جمعه🤍
+به حال خود مرا رها نکن...
"قَلَمدُخت"
ببین واقعا مسئلهی خیلی عجیبیه! من هر دفعه بیشتر بهش فکر میکنم، بیشتر مغزم دچار ارور میشه اصلا ببی
سَلامٌ عَلى قَلبِ زَينَبَ الصَّبور
وَ لِسانَها الشَّكور...
باورم نیست که این متن را من نوشتهام
انگار، پیشگویی دقیقیست از تک تک
لحظاتِ ۲۳ خرداد به بعدِ خودم
-بسمالله-
چهارشنبه، هجدهم خرداد، یکی از دوستانم گله کرد که چرا دیگر نمینویسی؟ چرا در مجازی فعال نیستی؟ و من گفتم دیگر قصد حذف دارم و خداحافظی؛ تا شاید روزی با شمایلی جدید ظاهر شوم و در مسیری مشخص خادم باشم. روزی چند گذشت... نشد که اینجا را حذف کنم و چه خوش بود تقدیر! سرنوشتی که برایمان رقم خورد، هدف مقدسی را میان قلبم روشن کرد. حالا دیگر من خادم شما هستم. قرار است که راوی باشم و هر آنچه که در قلم من گنجانده میشود برای شما روایت کنم. رسالت من مشخص است:
روایت! نوشتن و صبر.
#خیرکثیر