جانممم حاج محمود🔥😎
یه سال حاجمحمود به خاطر عمل گوش،
محرم مراسم برگزار نکردن. اون موقعها
من هنوز پابند رأیةالعباس نشده بودم.
اما یکی از دوستام که از بچگی تو این
هیئت بزرگ شده بود، بدجوری بهم
ریخت😂
میگفت دهه اول محرم مگه میشه بدون
حاجمحمود؟؟ تاسوعا باشه و ما نریم چیذر؟؟
اون موقع من احساسشو درک نکردم.
ولی امسال وقتی خبر دادن حاجمحمود
میخواد دهه اول بره کربلا، دقیقا همین
جمله رو به خودم گفتم... گفتم مگه
میشه تاسوعا باشه ما نریم چیذر؟🥲
خلاصه که... الحمدالله علی کل حال(:🤍
#لحظهیشکلات
77.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
من هروقت دلم برای حرم تنگ میشه
پناه میبرم به این یک دقیقه و نیم(:🖤
#قلمدخت
"قَلَمدُخت"
من هروقت دلم برای حرم تنگ میشه پناه میبرم به این یک دقیقه و نیم(:🖤 #قلمدخت
مهرداد ملکیenc_17456073246481696112535.mp3
زمان:
حجم:
1.9M
بسیار مناسب برای عصر جمعه🤍
+به حال خود مرا رها نکن...
"قَلَمدُخت"
ببین واقعا مسئلهی خیلی عجیبیه! من هر دفعه بیشتر بهش فکر میکنم، بیشتر مغزم دچار ارور میشه اصلا ببی
سَلامٌ عَلى قَلبِ زَينَبَ الصَّبور
وَ لِسانَها الشَّكور...
باورم نیست که این متن را من نوشتهام
انگار، پیشگویی دقیقیست از تک تک
لحظاتِ ۲۳ خرداد به بعدِ خودم
-بسمالله-
چهارشنبه، هجدهم خرداد، یکی از دوستانم گله کرد که چرا دیگر نمینویسی؟ چرا در مجازی فعال نیستی؟ و من گفتم دیگر قصد حذف دارم و خداحافظی؛ تا شاید روزی با شمایلی جدید ظاهر شوم و در مسیری مشخص خادم باشم. روزی چند گذشت... نشد که اینجا را حذف کنم و چه خوش بود تقدیر! سرنوشتی که برایمان رقم خورد، هدف مقدسی را میان قلبم روشن کرد. حالا دیگر من خادم شما هستم. قرار است که راوی باشم و هر آنچه که در قلم من گنجانده میشود برای شما روایت کنم. رسالت من مشخص است:
روایت! نوشتن و صبر.
#خیرکثیر
روایتِ دیدار
۱/تیرماه/۱۴۰۴
دوباره دستهایم یخ زده. انگار هرچه جان دارم رفته توی پاهایم. مثل همه وقتهای دیگری که نگرانم، خانه را با قدمهای تند و کوتاه متر میکنم. دستم را که میگذارم روی قلبم، مهمان جدید این روزها اعلام حضور میکند. تپش قلب را میگویم. قلبم هم انگار دارد از جا در میرود. او هم دلتنگ است. باورمان نمیشود که بالاخره ۱۰ روز دوری تمام شد. مامانی (مادربزرگم) بیقرار تر از همیشه گریه میکند. مامان با اشاره میگوید که اگر طاقت نداری برو توی حیاط. همین کار را میکنم. صدای گریه به اندازهی صدای موشک و انفجار حالم را بد میکند.
تک بوقِ ماشین دایی که پیچید توی کوچه، انگار پرندهی روی بند دلم، از جایش پرید. مینشینم توی ماشین. لبخندهای دایی که مثل مسکن هستند هم حتی آرامم نمیکند. سعی میکنم کمتر حرف بزنم. فکر میکنم که بعد از ده روز دوری باید چه بگویم. ذهنم کار نمیکند. تابلوی بهشتمعصومه(سلاماللهعلیها) توی چشمم بزرگ میشود. دلهره میریزد به جانم. شبیه وقتهایی میشوم که قرار بود بعد از یک ماموریت طولانی، بالاخره بابا را ببینم. دقیقا همان دختربچهی چشم به راهِ منتظر.
پایم که میرسد به حسینیه جلوی چشمم تار میشود. صدای حاج محمود میپیچد توی گوشم. نوای گریههای زنانه ناخودآگاه سرم را میچرخاند. دنبال چهرههای آشنا هستم. پیدایشان میکنم. پاهایم را خودم نمیکشم. همه چیز سنگین شده. خانمی دستم را میگیرد تا بالای تابوتها ببرد. دستم را پس میکشم. دیدن بابا و محمدحسین بعد از ۱۰ روز بهم ریختهام میکند. نمیتوانم جلو بروم. تکیه میدهم به دیوار. دایی دستم را میکشد سمت خودش. میگوید اگر افتادی اینطور بهتر میگیرمت. من اما بهت زده خیره میشوم به تابوتهای سبز و سفید و قرمز. صداها توی سرم چند باری میپیچد. با صدای مامانی به خودم میآیم. خودش را میزند. گریه میکند. اسم هایشان را صدا میزند. با این کارها جمعیت را به خروش میاندازد. انگار همه منتظر بودند تا یک نفر صدای گریهاش بلند شود تا خجالت را کنار بگذارند. صدای گریهها این دفعه فقط زنانه نبود، بلکه مردها هم همراهی میکردند. از صدای گریه زیر پایم خالی میشود. مینشینم کنار دایی. همانطور که ایستاده، دستش میشود پناهگاهی روی سرم. میدانم چرا خم نمیشود. چون گفته بود طاقت دیدن گریههایم را ندارد. فقط مرا میچسباند به خودش. طاقتم تمام میشود. وسایلم را رها میکنم و خودم را میاندازم روی تابوت بابا. اصلا گفتن این دو تا کلمه کنار هم هنوز برایم عادی نشده. بغلش میکنم. تابوت را. حرف میزنم. مثل همیشه که همه چیز را برایش تعریف میکردم. انتظار داشتم او هم مثل همیشه جواب بدهد. ولی صدایش نمیآمد. شاید هم صدایش با صدای گریه و نوحهی حاج محمود قاطی شده بود و من نمیشنیدم. رفتم سراغ تابوت بعد. از او هم انتظار داشتم که مثل همیشه با مسخره بازی بگوید سلام آبجی. ولی نگفت. شاید هم من نشنیدم. سرم روی تابوتش بند نمیشد. دلم برای صدا زدنش تنگ شده بود. دوست داشتم با گفتن اسمش اول هر جملهام، تمام این ده روز صدا نزدن هایش را جبران کنم. دایی بلندم میکند. میگوید بیا این طرف تر. نشاندم جایی که دقیقا هر دو تابوت بهم میرسیدند. چه وصال شیرینی. پدر و پسر باز هم از من جلو زده بودند. نفهمیدم چطور گذشت. صدای یا علی مردها میآمد که خواستند تابوت را بردارند. چیزی میان قلبم ترک خورد. التماس کردم نبرید. توی چشم هایشان خیره شدم که شما را به خدا فقط چند دقیقه دیگر. دستشان شل شد. لحظات آخر همه چیز سخت تر شده بود. ثانیهها با هم مسابقه گذاشته بودند. نمیدانستم چه بگویم. فقط تابوتها را نوازش میکنم. جای تمام روزهایی که نبودند میبوسمشان. حلالیت میگیرم. حلالیت از اینکه بچهی خوبی نبودم. خواهر خوبی نبودم. تاکید میکنم که حلال کنید. یکدفعه یکی دست میاندازد دور کمرم و مرا میکشد عقب. بی هوا تابوتها را بلند میکنند. نمیتوانم بلند شوم. تمام زورم را میزنم از دست کسی که مرا گرفته فرار کنم...
"قَلَمدُخت"
روایتِ دیدار ۱/تیرماه/۱۴۰۴ دوباره دستهایم یخ زده. انگار هرچه جان دارم رفته توی پاهایم. مثل همه
-به ضمیمهی اول تیرماه ۴۰۴-