امروز؟
شاید یکی از روزهای پرخاطره تابستون
بعد ۴ سال رفتی خونه رفیقی که کل بچگی باهم بزرگ شو دید زندگیتون باهم گذشت آخرین بار ۲ سال پیش دیدمش و وقتی دیدمش مثل یه انیمیشن تموم خاطرات از ذهنم گذشت رفیقی که اگه نبود بچگی برای من معنا نداشت نتنها من بلکه برای اونم همینطور از غروب تا ۱۰ شب بیرون موندن و هردیوونه بازی ای درآوردیم
سوار کشتی بچه ها شدیم و بزرگاش ما بودیم سرسر ها رو فتح کردیم تاب سوار شدیم و جوری که مرد میخواست بچه شو پیدا کنه گفت ببین خاله ها میخوان سوار شن بیا پایین😂
تو اتوبوس که همه تو حلق هم بودیم و ما داشتیم پاشو با من برقص گل من گوش میدادیم خانومی که ۳ تا لبوبو داشت از پل هوایی پاهامون آویزون کردیم و با بلند ترین صدا اهنگ خوندیم
امروز واقعا روز خوبی بود:)))