یک بیت از طالب آملی هست که بنظرم، یکی از سوررئالترین تصاویر در ادبیات فارسی رو خلق کرده. میگه:
لب از گفتن چنان بستم که گویی
دهان بر چهره زخمی بود و به شد
غروب | Ghoroob🇮🇷
"گاهیاوقات شک میکنم که اینا ایرانیان؟!"
من هر گندی که باشم، وطن فروش نیستم!
بفرست واسه اون یدونه رفیقت: 🔫💀
به هنگام حمله مغول در کوچهپسکوچههای نیشابور مردم در فرار و سربازان چنگیز مشغول کشتار، پیرمردی زمینگیر نشسته بر پشت بام و با سنگهایی جمع کرده بر سر مغولان میزد. امیر تومان مغول دید و گفت: پیرمرد چه میکنی؟
گفت: دینم را به کشورم ادا میکنم.
پایین بردند و گفتند عذر بخواه.
گفت: آن شکوه ایران که بهدست مغول بیفتد، ارزش زیستن ندارد.
کشتنش. از اینرو لقب گرفت شاعر شهید.
آن پیرمرد، عطار نیشابوری بود.
هدایت شده از وحید یامین پور
امروز، اول نوامبر روز جهانی نویسنده بود. یک نگرانی پنهان در دل برخی اهالی ادبیات هست که نکند در روزگار هوش مصنوعی بتدریج زمانی فرا رسد که جایی برای نوشتن و خواندن باقی نماند.
همینگوی، تولستوی، کامو و داستایفسکی به پرومته و آشیل و رستم و کاوه بپیوندند و همگی با هم جهان ما را ترک کنند.