آدم ها خیال می کنند با عریانیِ تن آزاد می شوند، غافل از اینکه بندهای اسارت همیشه در ذهن است، نه بر تن. آنان که برای دیده شدن لباس از تن در می آورند، تنها فقر درونشان را آشکار تر می کنند.
دیروز درمانجویی رو ملاقات کردم که دو سال پیش. بخاطر از دست دادن دو فرزندش توی یک تصادف به من مراجعه کرد!
یادمه هیچ امیدی به زندگی نداشت...۲۰ کیلو وزن کم کرده بود و کلی ماجرای دیگه!
اما دیروز راجع به غلبه بر اهمالکاری از من کمک میخواست و پر از شور و انرژی بود برای شرکت در کنکور دکتری!
همیشه به مراجعین نگران و سوگوار میگم که "خوشبختانه یا بدبختانه همه چیز عادی میشود" ولی آنا گاوالدا روان نویس بزرگ ،خیییییلی زیبا به این موضوع پرداخته:
《زندگی حتی وقتی انکارش می کنی حتی وقتی نادیده اش می گیری حتی وقتی نمی خواهی اش از تو قوی تر است... آدم هایی که از بازداشتگاه های اجباری برگشته اند دوباره زادو ولد کردند. مردان و زنانی که شکنجه دیده بودند که مرگ نزدیکانشان و سوخته شدن خانه هاشان را دیده بودند؛ دوباره به دنبال اتوبوس ها دویدند، به پیش بینی هواشناسی با دقت گوش کردند و دخترهایشان را شوهر دادند. باور کردنی نیست؛ اما همین گونه است...
زندگی از هر چیز دیگری قوی تر است...》
یکی از تغییرات من بعد از جنگ:
خجالت را در ادبیات و موضعگیریهای سیاسی وطنپرستانهام در جمعهای غیرسیاسی همچون فضاهای کاری کنار خواهم گذاشت؛ به وطنفروشها در هر فضایی سخت خواهم گرفت. جنگ نشان داد این موضوعات شوخی بردار نیست و این خائن کوچولوها میتوانند مخرب باشند.