صف نونوایی سنگکی بودم. یکی میگفت برشته، یکی میگفت کمتر بپزه، یکی میگفت خیلی زیاد بپزه. شاطر همه رو یه جور و شبیه هم میداد و همه راضی میرفتن.
اقا من دیشب دقیقا با یه بچه ۱۱ماهه ارتباط کلامی برقرار کردم و به جرات میتونم بگم انقد که اون حرفامو فهمید و حالش خوب شد مادرش اصلا نفهمید من چی گفتم
جدی بعضیا کلا نباید پدر مادر بشن حتی نمیدونست بچه اش چند کیلو هست
نمیدونست آخرین بار کی برده خانه بهداشت
تنها بچه اش بود…
بچه خواهرم با کلی ذوق اومد گفت دایی میشه دزد و پلیس بازی کنیم، گفتم آره دایی جان، یهو با تنفگش امد تو اتاق گفت هرچی داری بده. منم تو نقشم فرو رفته بودم، تنفگشو گرفتم، تو اتاق زندانیش کردم. بعد نیم ساعت گریه کردن با وساطت خواهرم درو باز کردم :)))
پسره میگفت از بابام پرسیدم اسم منو چجوری انتخاب کردین؟!
باباش گفته از قران! باز کردیم دیدیم یه آیه اومد: اِنا فَتحنا لَک فتحاً مُبینا
دیدیم مبینا اسم دختره، گذاشتیم سینا 😂😂😂