بچه خواهرم با کلی ذوق اومد گفت دایی میشه دزد و پلیس بازی کنیم، گفتم آره دایی جان، یهو با تنفگش امد تو اتاق گفت هرچی داری بده. منم تو نقشم فرو رفته بودم، تنفگشو گرفتم، تو اتاق زندانیش کردم. بعد نیم ساعت گریه کردن با وساطت خواهرم درو باز کردم :)))
پسره میگفت از بابام پرسیدم اسم منو چجوری انتخاب کردین؟!
باباش گفته از قران! باز کردیم دیدیم یه آیه اومد: اِنا فَتحنا لَک فتحاً مُبینا
دیدیم مبینا اسم دختره، گذاشتیم سینا 😂😂😂
پاتریک: چرا هیچکی بهم اهمیت نمیده باب؟!
باب: شاید چون تو به همه اهمیت میدی :)
تا حالا شده به خودتون بیاید ببینید چقدر بزرگ شُدید؟! من دیروز وقتی بجای ماکارونی شِکلی، رشتهای خریدم فهمیدم.
هروقت بیاحترامی طرفت رو فقط بهخاطر اینکه بینتون «ناراحتی پیش نیاد» نادیده گرفتی، درواقع تو فقط باعث شدی که «جسارت اون آدم برای گستاخیهای بعدیش بهت بیشتر بشه»، همین