⊱ماهی سیاه گفت: هر چیزی به آخر میرسد. شب به آخر میرسد، روز به آخر میرسد، هفته، ماه، سال...
من می خواهم بدانم که راستی راستی زندگی یعنی اینکه تو یک تکه جا هی بروی و برگردی تا پیر بشوی و دیگر هیچ، یا طور دیگری هم توی دنیا می شود زندگی کرد؟
میدانید، من رؤیابافم. از زندگی واقعی به قدری بیگانهام که مجبورم اینجور لحظههای بینظیر را دوباره در رؤیا بچشم. چون اینجور لحظهها چیزی است که در زندگیام خیلی کم پیش آمده.
-داستایفسکی
غروب | Ghoroob🇮🇷
این رباعی از «اهلی شیرازی» طوری نوشته شده که به صورت افقی و عمودی یه جور خونده میشه و نهایت هوش و ذک
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
کاربر عراقی نوشته:
یک ساعت میخکوب این صحنه بودم. ساعت دو نیمهشب بود و من محو تماشای این پیرمرد ایرانی بودم که راننده عراقی خسته را که کمی خوابیده بود تا مسافرینش برای شام پیاده شوند، با بادبزنش باد میزد. او یک ساعت مشغول باد زدن راننده بود.