eitaa logo
تنهامسیریهای استان گیلان🌳
761 دنبال‌کننده
6.4هزار عکس
3.1هزار ویدیو
63 فایل
🌿🌾 اینجا ؛ تنها مسیر گیلان🌾🌿 ✨جهت ظهور تنها منجی عالم لطفا صلوات✨ همه دنیا یک لحظه است لحظه ای در برابر ابدیّت ارتباط با ادمین کانال:👇👇 @rahim_faraji @adrekni1403 http://eitaa.com/joinchat/1390084128Cd05a9aa9c5
مشاهده در ایتا
دانلود
✨✨✨✨✨✨✨ 🌸السلام علیک یا ابا صالح المهدی (عج الله تعالی فرجه الشریف) 🌺سلام امام مهربانی ها 🌸سلام امام خوبی ها 🌺سلام امام زمانم عزیز تر از جانم❤️ ای عشق، ای امید زندگیم، ای نور آسمانی💥 ✨اللهم عجل لولیک الفرج به حق حضرت مادر( سلام الله علیها) بخوان دعای فرج را دعا اثر دارد✅ برای‌سلامتی‌محبوب✋🏻✨ 🌹اَللّـهُمَّ‌ كُنْ‌ لِوَلِيِّكَ‌ الْحُجَّةِ‌بْنِ‌الْحَسَنِ صَلَواتُكَ‌ عَلَيْهِ‌ و‌ عَلى‌ آبائِه، في‌ هذِهِ‌ السَّاعَةِ و‌ في‌ كُلِّ‌ ساعَة،‌ وَلِيّاً وَ حافِظاً و قائِداً و ناصِراً وَ دَليلاً و عَيْنا، حَتّى‌ تُسْكِنَهُ‌ اَرْضَكَ‌ طَوْعاً و تُمَتِّعَهُ‌ فیها‌ طویلا... ﴿اللّٰھـُم‌عجِّل‌لِوَلیڪَ‌الفَرَجْ﴾ ✨✨✨✨✨✨✨ @gilan_tanhamasir
سلام دوستان صبحتون بخیر و شادمانی 🌸 به امروز خوش اومدید😊 فرصتها مثل برق و باد میگذرند، ازین فرصتها نهایت استفاده رو ببرید👌 ان شاءالله که روزتون پر از برکت و روزی✨ الهی به امید تو 🤲 حالِ خوبتو فقط‌ از"خــــدا"بخواه "خـــدا"هیچوقت زیرقولش نمیزنه💫 💖 ☔️@gilan_tanhamasir
🔹اگه یادتون باشه قصه علامه طباطبایی و اون مرد هندی رو گذاشتیم. 🌹 حالا یکی از دوستانمون اون قصه رو تبدیل به یه زیبا کرده. تقدیم میکنیم.
"قدرت بی نظیر" بخش اول 🔷 این بار هم خوشحال و راضی از جا برخاست و لبخند مغرورانه ای زد... در برابر جشمان متعجب حضار بادی به غبغب انداخت و گام های درشتی تا درب ورودی برداشت و سریع خارج شد.. 💢 می دانست که مردم مدتی در شوک باقی خواهند ماند و بعد که دنبالش می گردند، اورا نخواهند یافت.. خودش را در حدی نمی دید که بخواهد جواب آنان را بدهد.. بلند قد و لاغر بود. چشمان درشت عقابی داشت و سبیل هایی که دوسرش تا پایین لب هایش می آمد. لباس سفید بلندی بر تن می کرد و همواره سعی در نگه داشتن دستها در آستین لباسش داشت.. می خواست متفاوت جلوه کند. 🔶 هرچه که نباشد، او از همه برتر بود. و این را همه باید می فهمیدند. 🚨 مدتی بود که از گوشه و کنار چیزهایی درباره (ایران) به گوشش می رساندند. می گفتند آنان شیعه مذهبند و ادعای برتری دارند. و او مهیای عزیمت به ایران بود. مگر می شود کسی در جهان جرئت رویارویی با او را به خود راه بدهد و ادعای برتری کند؟ نه! امکان ندارد.. مسعود، شاگرد ایرانی اش، را به او معرفی کرد. به عنوان شهر متعصب ترین شیعه های ایرانی... و او همراه با مسعود و دو شیخ سنی، اکنون در قم به دنبال سردمدار این ایرانیان متعصب می گشت.. 🔷 مسعود بعد از جست و جوی بسیار، به یک نام رسید: محمد حسین طباطبایی ✔️ او خوشحال و راضی خودش را به استادش رساند و با هیجان گزارش داد: او را علامه می نامند، چون در علم و دانش نظیر ندارد...معروف است و پرقدرت..حریف قدرتمندی برای شما خواهد بود! و برق خوشحالی را در چشمان استادش دید..💥 از آن روز، کار مسعود شده بود سر زدن به دوست و قوم و خویش و آشنا،بلکه بتواند راهی پیش پای استادش بگذارد، برای ملاقات دانای شیعه... می گفتند او به این چیزها اعتقاد ندارد و حاضر نیست استادش را ببیند..ولی مگر او جرئت داشت این را به استادش بگوید؟ آسمان و زمین را به هم می ریخت و کشورشان را به آتش می کشید! 🔶 باید راهی پیدا می کرد..وگرنه اعتماد استاد به او ، مویی باریک می شد که به نسیمی بند است... و در این صورت، تمام سالهای عمرش را که کوشش کرده بود تا راز استاد را بفهمد، جلوی چشمانش دود آتش می شد و به هوا می رفت.
تنهامسیریهای استان گیلان🌳
"قدرت بی نظیر" بخش اول 🔷 این بار هم خوشحال و راضی از جا برخاست و لبخند مغرورانه ای زد... در براب
بخش دوم 🔷دست به دامان محمد شد. دوستی قدیمی و مهربان که هیچگاه لطفش را دریغ نکرده بود. محمد اما، می دانست که علامه ثانیه های عمرش را صرف این فرعون نماها نمی کند . با این حال روی مسعود را زمین نینداخت. و متقابلا، علامه هم، روی او را! این شد که حالا، 💢 مرتاض مغرور هندی، مقابل علامه نشسته است و ایشان، مشغول نوشتن هستند. کنار علامه محمد و شیخ حامد نشسته اند و کنار مرتاض مسعود و هندیان اهل سنت.. و هر پنج نفر، با دقت به مرتاض و علامه می نگرند تا مغلوب را پیدا کنند. سکوت طولانی می شود. کار بالا می گیرد. علامه هم چنان مشغول نوشتن است. 💢 گه گاهی سرش را بالا می گیرد و نگاهی به مرتاض می اندازد. و نگاه علامه همان و فریاد های ممتد مرتاض همان! او هربار خودش را جمع و جور می کند و به خودش مسلط می شود و مدتی طول می کشد تا غرور برباد رفته اش را جمع و جور کند. ⭕️ در این میان، فقط مسعود می داند چه اتفاقی در حال رخ دادن است. استاد، از همه توان و نیروهای شکست ناپذیرش استفاده می کند تا تمرکز علامه را به هم بریزد، و در نگاه این مرد، چیزی است که همه نیروهای استاد را پراکنده می کند و استاد را به ضعف می کشاند. اما چیزی که نمی داند و نمی تواند بفهمد، این است: چرا؟ چرا چشمان علامه، بر تمام نیروهای استاد خط بطلان می کشد؟ چرا؟ آن هم استادی که سالها تلاش کرده تا به اینجا رسیده. سالها اعتصاب کرده و به اینجا رسیده. سالها سختی کشیده تا به این جا رسیده. نظیر این استاد، در تمام چین و ماچین پیدا نمی شود. هیچ مرتاض دیگری تا به حال نتوانسته اورا مغلوب کند. پس این مرد! او چه نیرویی دارد؟ چه طور سالها زحمت استادش را به باد فنا می دهد؟ نکند استادش! نه! امکان ندارد! استاد قطعا محق است! قطعا راه او حق است! پس چرا این مرد؟ 💢🚨 مسعود در همین افکار بود که با صدای فریادی از جا پرید. مرتاض مغلوب شده بود! 🔥 او فریاد می کشید و چنگ بر موها می انداخت که این کیست که می تواند نیروهای مرا دفع کند! چه کرده که می تواند زحمت های مرا بر باد دهد؟😡 شیوخ اهل سنت، سعی می کردند او را آرام کنند و غرور شکسته اش را ترمیم کنند. اما مسعود! او کلاه مرتاضان را کنار دست استاد گذاشته بود، خال هندی اش را جدا کرده بود و از آنجا خارج شده بود. 💞 در راه ، به خودش قول داده بود که ماه شود و از خورشید قدرت علامه، نورانی.... مسعود، در راه، از عمر به باد رفته اش،پشیمان و متاسف بود....
4_5958429531562837216.mp3
3.34M
⭕️ بچه مثبت نباشیم!!! خوبی های دین که مثل بچه مثبتا نیست.... استاد پناهیان با دقت گوش بدید.👌 امیدوارم هیچکدوممون نخوایم بچه مثبت باشیم!!!😊 🌹@gilan_tanhamasir
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
🚩«اذا مات العالم‌ الفقیه ثلم فی الاسلام ثلمة لایسدها شیء» 🍃وقتی عالمی فقیه، فوت کند در اسلام رخنه و حفره‌ای ایجاد می‌شود که هیچ چیزی نمی‌تواند جای آن را پر کند. پیامبر اسلام (ص) ▪️◾️روح عالیقدر مرجع بزرگ شیعیان جهان، حضرت عصر امروز به ملکوت اعلی پیوست.◾️▪️ 🔘تشکیلات این ضایعه عظیم را خدمت امام زمان (عج) و نایب بر حقش امام خامنه‌ای و بیت معظم له و تمامی شیعیان و مقلدان ایشان تسلیت عرض می‌نماید. 🥀@gilan_tanhamasir
تنهامسیریهای استان گیلان🌳
🚩«اذا مات العالم‌ الفقیه ثلم فی الاسلام ثلمة لایسدها شیء» 🍃وقتی عالمی فقیه، فوت کند در اسلام رخنه و
پیام تسلیت رهبر انقلاب اسلامی در پی رحلت آیةالله آقای حاج سید محمدعلی علوی‌گرگانی ▪️رهبر انقلاب اسلامی در پیامی رحلت عالم ربانی آیةالله آقای حاج سید محمدعلی علوی‌گرگانی را تسلیت گفتند. متن پیام به این شرح است: بسم الله الرّحمن الرّحیم ▪️رحلت عالم ربّانی آیةالله آقای حاج سید محمدعلی علوی‌گرگانی رضوان‌الله‌علیه را به حوزه‌ی علمیه‌ی قم و به همه‌ی شاگردان و ارادتمندان و مقلدان ایشان بخصوص به مردم مؤمن گلستان که ارادت ویژه به این بزرگوار و والد محترمشان مرحوم آیةالله آقای حاج سیدسجاد علوی داشتند، و بالأخص به خاندان گرامی و فرزندان مکرّمشان تسلیت عرض میکنم. این مرجع معظم در قضایای گوناگون انقلاب و مسائل کشور همواره وفادارانه در کنار مردم و پشتیبان نظام مقدس بودند و خدمات ارزشمندی کرده‌اند که موجب فیض و رحمت الهی است ان‌شاءالله. از خداوند متعال علو درجات ایشان را مسألت میکنم و امیدوارم با اجداد طاهرینشان محشور گردند. سیّدعلی خامنه‌ای ۲۴ اسفند ۱۴۰۰ 🥀@gilan_tanhamasir
💢 زیردریایی‌های نیروی دریایی سپاه برای نخستین بار رونمایی شد 🔹 مراسم الحاق تجهیزات تخصصی دفاعی شناوری، موشکی و زیر سطحی به نیروی دریایی سپاه امروز با حضور فرمانده کل سپاه، فرمانده نیروی دریایی سپاه و جمعی از فرماندهان و مسئولین عالی‌رتبه نیروهای مسلح برگزار شد. 🔹 ماندگاری و تاب‎آوری،‌ افزایش سرعت تا ۹۵ نات و همچنین قابلیت حمل و شلیک موشک از ویژگی‌های منحصر به فرد شناورهای جدید راکت انداز، موشک‎انداز و شناسایی نیروی دریایی سپاه است. 🔹 ارتقای بُرد و قابلیت مانورپذیری موشک‎ها ،گریزپذیری از جنگ الکترونیک و افزایش قدرت انفجار و تخریب نسبت به سامانه‎های قبلی نیز از ویژگی‎های سامانه‎های جدید موشکی الحاق شده به نیروی دریایی سپاه است. 🔹 برای نخستین بار زیرسطحی‌های هوشمند به سازمان رزم نیرو الحاق شدند که آغاز فصلی جدیدی از توان و قدرت نظامی در مأموریت‎ها به شمار می‎رود. 🇮🇷@gilan_tanhamasir
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
تنهامسیریهای استان گیلان🌳
#عبور_از_سیم_خاردار_نفس #پارت351 ❣میز ناهار خوری، وسط سالن گذاشته شده بود و رویش یک کیک دو طبقه بو
🌹🍃گاهی تو مراحل این بازیا اونقدر آه و ناله می‌کنیم و در جا میزنیم که گاهی سالها تو یه مرحله از امتحان خدا می‌مونیم.. تصادف خودت رو در نظر بگیر، وقتی همه چیز رو کنار هم می‌چینی حتی گاهی خودت زودتر، می‌تونی بعضی اتفاقها رو پیش بینی کنی. سعیده آهی کشید. –درسته، ولی احساس آدم واقعا گاهی دست خودش نیست. نمی‌تونی بی‌خیالش بشی. –آره‌خب، کارهای مامان برای مهار همین احساساتم خیلی کمک کرد. به نظرم هر مشکلی راهی داره که اولین راهش مبارزس. نباید ضعف از خودت نشون بدی، وگرنه اون مشکله بهت غلبه میکنه. سعیده من نمی‌خوام هدف زندگیم گم بشه. گاهی خواست خدا چیزی غیر از خواست ماست، باید رد بشیم. باید جلوی قانون خدا سر کج کنیم. نباید بگیم خدایا چرا؟ فقط باید بگیم چشم. سعیده سرش را به بازویم تکیه داد. –همیشه به این جمله خاله فکر می‌کردم. یادته؟ می‌گفت بنده‌ی خدا باشید. اون موقع‌ها فکر می‌کردم منظورش همین نماز و حجاب و واجباته. ولی بعد به مرور فهمیدم اینا یه جزییشه، بندگیت وقتی معلوم میشه که تو اوج درد نباید داد بزنی، تو اوج عاشقی باید کنارش بزاری. آره حرفهات رو قبول دارم. ولی خیلی سخته. اصلا شاید به خاطر سختیش هر کسی نمی‌تونه بندگی کنه. بعد صاف نشست و لبخند زد. –البته اگه فکر کنیم همه‌ی اینا بازی خداست و یه جورایی سرکاریه و می‌گذره یه کم کار آسونتر میشه. 🌹🍃بعد روبرویم نشست. –مهم اینه که الان راضی هستی. یه چیز دیگه این که کمیل خیلی دوستت داره. –امیدوارم لیاقت عشقش رو داشته باشم. –معلومه که داری. جشن با بامزه بازیهای بچه های زهرا و ریحانه خیلی خوش گذشت. کمیل کیک را برای تقسیم به آشپزخانه برد و با اشاره از من هم خواست که همراهش بروم. کیک بالا را جدا کرد و اشاره به کیک پایین کرد و گفت: –بیا ببین این مخصوص خودم و خودته، بالاخره توانستم نوشته اش را بخوانم. "خوش آمدی به دلم که حریمِ خانه‌ی توست." بعدگوشه ی کیک به شکل کج خیلی ریز نوشته بود: "آن روز که رفتی ،آمدنت را باورداشتم." پس می‌خواست فقط من نوشته ها را بخوانم که استتارش کرده بود. در آشپزخانه روی قالی نشستیم و با کمیل کیک را تقسیم کردیم و داخل پیش دستیها گذاشتیم. بچه های زهرا خانم به کمک داییشان آمدند و پیش دستی ها را داخل سینی گذاشتند و برای مهمانها بُردند. آنقدر مطیع و گوش به فرمان کمیل بودند که به کمیل حسودیم شد. آخر سر هم کمیل همانطور که قربان صدقه‌شان می رفت تکه‌ی بزرگی از کیک برایشان در بشقاب هایشان گذاشت وگفت: –بیایید دایی جان برای شما سفارشی گذاشتم. 🌹🍃 در حال خوردن کیک گفت: –راستی راحیل من فردا میرم یه سری به شرکت میزنم و میام. –مگه با هم نمیریم؟ –نه، جنابعالی تا من بیام می شینی چمدون می بندی که تا امدم راه بیوفتیم بریم. باتعجب گفتم: –کجا بریم؟ –شهرستان دیگه. پاگشا و این حرفها. میخوان جلوی پات گوسفند پخ پخ کنن. –خب یه خبر میدادی، من که اینجا لباس ندارم. –چرا داری، به مامانت گفتم هرچی لازم داری بیاره. نمی دانستم تعجب کنم یا ذوق. –می گم بهت رئیسی میگی نه. ببین مثل رئیسا چقدر حواست به همه چی هست و همشم دستور میدی. به آدمم هیچی نمی‌گی.گفت: –به اون میگن مدیرت کردن نه ریاست عزیز من. –حالا چه فرقی داره، مدیرت جدیدا مد شده و گرنه همین مدیرا رو قبلا می گفتن رئیس. بلند خندید و گفت: –در ضمن من هیچ وقت به شما دستور نمیدم. –پس چی کارمی کنی؟ الان من دلم می خواد فردا باهات بیام چرا اجازه نمیدی؟ اسم این کار چیه؟ مهربان نگاهم کرد. بعد لبهایش راجمع کرد وگفت: –فکرکنم زورگویی باشه. گفتم: چقدرم به هیکلت زورگویی میادا. باخنده گفت: –باشه عزیز من. مهمونا که رفتن. با هم چمدونو جمع می کنیم و فردام دوتایی میریم. الان خوبه؟ –آفرین، الان شدی یه رئیس مهربون. –این زبونت کجا بوده تو این مدت رو نمی کردی؟ –همونجا که این مهربونیها و بامزگیهای تو بوده. –دلم می‌خواد از این کیک فردا برای شقایق هم ببرم؟ –فقط یادت باشه از زندگی شخصیمون تو شرکت حرف نزنیا. ✍ ...