وقتتون بخیر و سلامتی 🌺
انشاءالله که حالتون خوب باشه
درس جدید رو تقدیمتون میکنم ✅
تنهامسیریهای استان گیلان🌳
#کنترل_ذهن برای #تقرب 26 🔷 در طب اسلامی دو تا موضوع رو اول از همه باید مشخص بشه یکی #طبع یکی #مزا
#کنترل_ذهن برای تقرب 27
💢 خیلی از بزرگواران میگن هر کاری میکنن نمیتونن تمرکز کنن.
خیلیا آشفتگی ذهنی شدیدی دارن.
واقعا هم این تمرینایی که دادیم نمیتونه جوابگوی خیلی از افراد باشه.
چرا؟
⭕️ چون بدن شخص واقعا ظرفیت کنترل ذهن رو نداره.
🔴 حالا علت این نداشتن کنترل ذهن چیه؟
اینه که #مزاج انسان بهم بریزه.
مثلا طرف ذاتا #صفراوی بوده ولی الان متمایل شده به سودا که سرد هست.
یا طرف ذاتا #دموی هست ولی بر اثر تغذیه غلط، الان داره میشه بلغمی یا صفراوی.
این بهم ریختگی مزاج مهم ترین عامل عدم تمرکز هست.
💢 تا این درست نشه، آدم هزارتا تمرین هم کنه فایده ای نداره.
✅ نکته بعد اینکه بهترین طبع بین همه طبع ها #تعادل هست.
سایر طبایع هم هر کدوم خوبی ها و بدی هایی دارن که در جای خودش قابل بحث هست.
◀️ شما بزرگواران تا اونجا که میتونید سعی کنید طبعتون رو به سمت تعادل ببرید. کسی که طبعش متعادل باشه حتی بیش از 300 سال عمر میکنه.👌
یکی از دلایلی که میگیم پیامبر اکرم روحی فداه به شهادت رسیدن همینه. چون حضرت طبعشون متعادل بوده و به مرگ طبیعی از دنیا نرفتن.
امشب هم کمی در مورد خصوصیات ظاهر طبع #سودا صحبت میکنیم. دقت بفرمایید.
⭕️ هیکل : مزاج خشک موجب #لاغری افراد
می شود. افراد سوداوی معمولا لاغر بوده، هر چند ممکن است بعضی از آنان چاق هم باشند.
💢 سودا موجب کشیدگی استخوانها میشود، زیرا بافت استخوان از سوداست.
👈 لذا بدن سوداوی ها با استخوانهای نازک و کشیده ناحیه انگشتان، ساعد و سایر مناطق خود را نشان می دهد. بدنی #خشک و تکیده دارند.
☢ پوست : رنگ پوستشان سبزه یا جوگندمی مایل به تیرگی یا سفید مایل به خاکستری است. پوست بدن سرد و سفت و خشک، بدون رطوبت و طراوت است
💢 مو : موهای سر نسبتا پرپشت، خشک و ضخیم یا مجعد بوده و رنگ موها معمولا سیاه و مات است.
اگر سودای وی به سمت بلغمی باشد، موی سر سفید و جوگندمی می شود و اگر سودا به سمت صفرا باشد، ریزش مو در کل سر وجود دارد و طاسی منطقه ای ندارند. موخوره در آنان شایع است. بدنشان پرمو و دارای موهای تیره و ضخیم است.
◀️ دهان : دهانشان خشک و كم آب است. مزه دهانشان خصوصا در صبح ناشتا شور است.
⭕️ زبان : زبانشان خشک و صورتی تیره است.
🔶 بینی : بینی خشک و شامّه قوی دارند.
گوش : خشکی باعث قدرت شنوایی می شود، بنابراین سوداوی ها گوشهای تیزی دارند. تحمل سر و صدا را ندارند و در سنین بالا سوت کشیدن گوش در آنها زیاد دیده می شود.
🔵 قدرت بدنی : كم قدرت و کم انرژی هستند.
حرکات بدن : سرعت حرکاتشان کم تا متوسط است.
تکلم : آرام و حساب شده و با دقت صحبت می کنند. صدایشان رسا نبوده و نسبتا آرام است.
🔴 میل جنسی : تحریک و میل جنسی نسبتا زیادی دارند، ولی توان جنسی آنان کم است و اغلب دچار انزال زودرس هم هستند. تمایلشان به رفتار محبت آمیز بیش از آمیزش جنسی است.
👈 افراد سوداوی اغلب ساکت، منزوی و #درونگرا هستند و مایل به تنهایی، گوشه گیرى و گریز از اجتماعند خشک و جدی بوده و کمتر شوخی می کنند. از سر و صدا بیزارند.
👌 سوداوی مزاجان افرادی دقیق، منظم، دوراندیش و محاسبه گر هستند. اهل قانون و حساب و کتاب بوده و به برنامه ریزی در همه کارها معتقدند.
خلاصه اگه کسی یه مدیر خوب برای کارای حسابداری نیاز داره حتما از بین سوداوی ها انتخاب کنه! خیییلی دقیق و ریزبین هستن و با حوصله.😊
البته در مورد خصوصیات اخلاقی هر طبعی بعدا توضیح خواهیم داد. اونجا واقعا دیگه لذتش رو ببرید از این همه زیبایی خلقت خداوند متعال...💞
🔵یه سوال رو همینجا یه جواب بهش بدیم خوبه.
چطور آدم به #تعادل میرسه؟
- معمولا هر کسی هر طبعی که داره "اگه غذاهایی برعکسش رو بخوره طبعش متعادل میشه".
🔶 مثلا کسانی که بدن گرم و خشکی دارن باید غذاهای سرد و تر رو بیشتر مصرف کنن تا به تعادل برسن.
💢 کسانی که گرم و تر هستن باید غذاهای سرد و خشک مصرف کنن و بقیه طبع ها هم به همین شکل.
البته این نکته باید حواستون باشه که خیلی وقتا واقعا هم نمیشه طبع رو به تعادل کامل رسوند ولی میشه نزدیکش کرد.
✅ اگه تغذیه انسان خیلی دقیق و حساب شده باشه واقعا میتونه بسیاری از گناهان رو خیلی راحت ترک کنه و به خیلی از زیبایی ها برسه.
شبتون بخیر و نیکی🌹
🌹@Gilan_tanhamasir
تنهامسیریهای استان گیلان🌳
#عبور_از_سیم_خاردار_نفس #پارت162 ❣–دلمون برات تنگ شده پسرم، هر وقت تونستی، یه سری بزن، خوشحال می ش
#عبور_از_سیم_خاردار_نفس
#پارت163
🌹🍃 دیگه ام دلم نمی خواد از این جور حرفها بشنوم.
صورتش قرمز شد. با صدای بلندی گفت:
ــ به درک، خلایق هر چه لایق.
جوش آورده گفتم:
ــ اتفاقا اصلا لیاقتش رو ندارم.
به روبرو خیره شد و گفت:
–خدا شانس بده، کاش کیارشم یه بار اینجوری هواخواه من در میومد.
ــ مگه کسی بد تو رو گفته که هواخواهت در بیاد، ما که از گل نازکتر بهت نگفتیم.
به نفسنفس افتاده بودم. دلم می خواست بیشتر ازاین، از راحیل حمایت کنم. بیشتر از خوبیهایش بگویم. بیشتر فریاد بزنم و از مژگان بخواهم دیگر از این حرفها نزند. ولی نگفتم، ملاحظه ی بارداریش را کردم.
دیگر تا برسیم به مقصد حرفی نزدیم.
به خانه ایی که آدرسش را داده بود رسیدیم. بدون این که نگاهش کنم، گفتم:
– ساعت دوازده میام دنبالت.
ــ من خودم بهت زنگ می زنم، شاید بیشتر طول بکشه.
چپ چپ نگاهش کردم و گفتم:
–مگه کار اداریه؟ تو ساعت دوازده بیا بیرون. مهم نیست اونجا چقدر طول می کشه.
تعجب کردم، وقتی دیدم لبخند زد و گفت:
–خیلی خوب بابا، واسه من چشم هات رو اونجوری نکن، که خیلی خنده دار میشی. بعد نگاهی به گوشیاش انداخت و پیاده شد و رفت.
به خانه که برگشتم از مادر قرص سر درد خواستم.
مهمان ها داخل اتاق بودند دلم می خواست کمی استراحت کنم.
وقتی مادر قرص را آورد، پرسیدم:
ــ کسی تو اتاقم نیست؟
ــ نه پسرم، می خوای یه کم دراز بکش تا سردردت خوب شه.
🌹🍃 بلند شدم که بروم، به مادر گفتم:
–مامان جان اگه یه وقت خوابم برد ساعت یازده بیدارم کن برم دنبال مژگان.
ــ چه کاریه؟ می گفتی با آژانس بیاد دیگه.
ــ مامان! این چه حرفیه؟ با اون وضعش با آژانس بیاد؟ اونم اون وقت شب، البته اگه من نرم دنبالش و به میل خودش باشه که دو نصف شب میاد.
مادر بی تفاوت گفت:
–خب بیاد، یه شب با دوستهاشه دیگه...حالا چی شده تو اینقدر بهش حساس شدی؟ مژگان از اولم همین جوری بود دیگه. تو با راحیل مقایسش نکن، تا سردرد نگیری.
با صدایی که سعی می کردم بالا نرود گفتم:
–چی میگید مامان؟ چرا حساس شدم؟ هزار تا دلیل دارم واسه کارم.
–اولا که حاملس، دوما: الان شوهرش نیست ما مسئولشیم...بعدشم فکر می کردم خوشحال باشیدکه من به قول شما حساس شدم.
مادر با اخم گفت:
– چون قبلا از این اخلاق ها نداشتی میگم.
ــ قبلا خیلی احمق بودم که حواسم به اطرافم نبوده.
اخم هایش غلیظ تر شد و گفت:
–خیلی خب، صدات رو ننداز توی سرت، بعد اشاره کرد به اتاق خودش و ادامه داد:
– مهمون تو خونس.
دستم را روی سرم گذاشتم.
–من نمی دونم شما چرا حواست به مژگان نیست.
– الان برو بخواب بعدا که سرت خوب شد با هم حرف می زنیم.
بعد از چند روز توانستم بالاخره وارد اتاق اشغال شده ام بشوم.
همین که سرم را روی بالشت گذاشتم از بویی که به مشامم خورد شوکه شدم. بلند شدم و نشستم و ملافه و بالشت را با دقت بیشتری بو کشیدم.
🌹🍃 در، تراس کوچکی که رو به اتاقم باز میشد را باز کردم. خدایا یعنی ممکنه...
توی تراس را خوب گشتم و گوشه ی دیوار چیزی را که دنبالش می گشتم را پیدا کردم. یک ته سیگار مچاله شده.
یکی دیگر هم آنطرف تر بود. یک نصفه سیگار. معلوم بود با عجله انداخته بود اینجا.
هزارجور فکر و خیال از سرم گذشت. یعنی مژگان سیگار کشیده؟ باورم نمیشد. شاید برای همین اصرار داشت توی اتاق من باشد. چون تراس داشت و راحت می تونست توی تراسش سیگار بکشد.
دوباره با یاد آوری این که حامله است دیوانه شدم. چطور می توانست این کار را بکند. دور اتاق راه می رفتم و فکر می کردم.
یک لحظه تصمیم گرفتم به مادر بگویم که چه شده و به طرف در اتاق رفتم. ولی بعد پشیمان شدم. مادر چه کار می توانست بکند. جز اینکه با آن قلبش نگران بشود.
آنقدر راه رفتم که خسته شدم و روی تخت نشستم، فکر های زیادی از ذهنم میگذشت. یعنی در این چند روز سیگاری شده یا از اول هم بوده، یعنی کیارش در جریان کارهای مژگان است؟ باید اطلاع پیدا کند.
صدای گوشیام مرا از افکارم بیرون آورد. خواستم از جایم بلند شوم که دیدم مادر گوشی به دست وارد اتاقم شد و با دیدن حالم گفت:
– چته آرش؟ سرت بهتر نشد؟ بعد همانطور ایستادو نگاهم کرد.
نگاهی به گوشیام که در دستش بود انداختم و گفتم:
–چیزی نیست، کیه؟
گوشی را طرفم گرفت و گفت:
–کیارشه، مژگان رو که برده بودی، خونه زنگ زد. کارت داشت. گفتم خونه نیستی، گفت به گوشیش زنگ میزنم.
✍#بهقلملیلافتحیپور
#ادامهدارد...