سلام و احترام همراهان گرامی✋
صبح اولین روز هفته تون بخیر و نیکی 🌺
☀️اولین کلمهای که صبح ها هنگام بیدار شدن، درست پس از آنکه چشم می گشایی، میگویی، بسیار مهم است.
فرقی نمی کند که این کلمه را در ذهنت بگویی و یا بر زبانت جاری کنی.اولین کلمه مهم است.
💥و بی شک تاثیری شگرف بر ماجراهای همان روزت خواهد داشت.
کلمه ی تو، چکیده ی فکر توست، و فکر تو، تو را به همان سو می کشاند.
❓تا به حال فکر کرده ای که اولین کلمه ات چه بوده و کدام است؟!
🌟و آخرین کلمه ای که پیش از آنکه خواب چشمانت را فرا بگیرد، آن نیز مهم است و بر رؤیاهایت تاثیر بسزا دارد.
و باز فرقی نمی کند که این کلمه را در ذهنت بگویی و یا بر زبانت جاری کنی.
💐کلمات خوب در این دو لحظه ی حساس که ذهن در حالت آلفا بسر می برد، خوبی به بار می آورد و کلمات ناهنجار، ناهنجاری.
از من می شنوی،
🌼 اولین کلمه ات را حمد و سپاس خداوند قرار بده و بگو;
✨ بسم الله الرحمن الرحیم✨
✨ الحمدلله رب العالمین✨
🌸و آخرینش را پاکی و تنزیه خداوند
باریتعالی...سبحان الله✨
#تاثیر_کلمات را امتحان کن...☺️
🌹@Gilan_tanhamasir
•|🧡🍊|•امید به رحمت الهی
يَا عِبَادِيَ الَّذِينَ أَسْرَفُوا عَلَى أَنْفُسِهِمْ لَا تَقْنَطُوا مِنْ رَحْمَةِ اللَّهِ إِنَّ اللَّهَ يَغْفِرُ الذُّنُوبَ جَمِيعًا إِنَّهُ هُوَ الْغَفُورُ الرَّحِيمُ
اى بندگانم كه زياده بر خويشتن ستم روا داشتهايد، از رحمت الهى نوميد مباشيد، چرا كه خداوند همه گناهان را می بخشد، كه او آمرزگار مهربان است
📖سوره زمر(53)
#آیات_ناب
#تنها_مسیری_ام
🌹@Gilan_tanhamasir
22.83M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔸 چرا امیر المومنین (علیه السلام) شمشیر نکشید؟؟
#حتماببینید👌
#شبهات
#شهادت_حضرت_زهرا_س🥀
#ارسالی_مخاطبین
☔️@Gilan_tanhamasir
🔴 پدر یکی ازشهدای سقوط هواپیمای اوکراینی:مراقب باشید در زمین دشمن بازی نکنید
🔹 در بیانیه این خانواده شهید آمده بود:ازشمامردم انقلابی وهمیشه درصحنه تقاضادارم مراقب باشیدهرگزسخنی که تضعیف کننده نیروهای جان برکف سپاه پاسداران ونظام ولایی و انقلاب باشدبرزبان جاری نکنیدتادراین شرایط حساس؛در زمین دشمن بازی نکرده باشید
🔸 همهی مامدیون تلاشهای بی وقفه وخالصانهی نیروهای سپاه پاسداران هستیم.سپاهی که چهل سال است دردفاع ازجان و مال و ناموس و کیان این ملت ازهیچ تلاشی دریغ نکرده ودراین راه؛هزاران شهیدوجانباز تقدیم نموده.
✅ ما در حُسن نیت جان برکفان نیروی هوافضای سپاه،هیچ شک وشبههای نداریم.
🔹 دشمنان سیلی خورده ازمقاومت بدانندبافرافکنی ودروغ بستن به نظام به کمک رسانههای مواجب بگیرشان؛نخواهندتوانست ازبی آبروتر شدن خودوشیرین کام شدن مقاومت ازسیلی محکم سپاه بکاهندومثل همیشه این امت بصیر ایران اسلامی است که باتبعیت ازرهنمودهای مقام عظمای ولایت؛نقشههای خبیثانه آنان رانقش برآب خواهد کرد؛ان شاءالله همه جانباختگان راباارواح طیبه شهداخصوصاشهیدسپهبد حاج قاسم سلیمانی محشور فرماید.
🗓 بیست و یکم دیماه ۱۳۹۸
🌷@Gilan_tanhamasir
🔴 رضاخان نتوانست اما اینستاگرام توانست❗️
🔹این روزها در سال ۱۳۱۴ هجری شمسی، قیام خونین مسجد گوهرشاد مشهد علیه کشف حجاب اتفاق افتاد.
🔸امروز بعد از گذشت بیش از ۸۰ سال از قیام مسجد گوهرشاد، کاری که در نهایت رضاخان نتوانست انجام دهد، در نبود یک حکمرانی و ساز و کار مشخص در عرصه فضای مجازی، پلتفرم هایی نظیر اینستاگرام توانستند حداقل بر روی بخشی از جامعه ما انجام دهند
آن هم خیلی نرم، شیک و اتوکشیده؛ ♨️ اتفاقاً برای این کار از افراد مذهبی و انقلابی هم کمک گرفته شد❗️ در این راستا ادبیاتی تولید و ترویج داده شد که به اشتباه در دهان برخی از مردم و مسئولین جاری گشت و ظاهر آن نیز بسیار فریبنده بود.
🔹اگر همان حساسیت های سابق که در زمان قیام مسجد گوهر شاد وجود داشت، در مورد فضای مجازی هم بود، شاید امروز کشورمان به یک الگو و نمونه تمام عیار زیست پاک و اخلاق مدارانه در فضای مجازی، آن هم در سطح جهانی تبدیل می شد.
#⃣ #اینترنت_کثیف_آمریکایی
🌐@Gilan_tanhamasir
🖼 #صرفا_جهت_اطلاع |
🍃🌹🍃
🔻دو سال پیش در چنین روزهایی بود که عین الاسد هدف موشکهای بالستیک ایران قرار گرفت.
🔹 این حمله به قدری مهم بود که مقام معظم رهبری ایران آن را #یوم_الله اعلام کرد.
🔸بعد از حمله یک خبرنگار نامهای از پنتاگون منتشر کرد با عنوان خسارات عین الاسد
❌شامل:
✔️ ۱۳۹کشته و ۱۴۶ زخمی
✔️نابودی ۱۵ هلیکوپتر شامل انواع بلک هاوک، ام کیو وان، ایر کرافت
✔️نابودی ۱۰ چادر نظامی و ۳ پادگان
🔺این نامه بلافاصله تکذیب شد و دیگه خبری از تعداد کشتهها نشد فقط گفتن چند نفر ضربه ملایم مغزی شدن
#روشنگری | #ثامن
🆔@Gilan_tanhamasir
سلاااااام ✋
حالِ دلتون چطوره؟☺️
انشاءالله که همیشه سالم و سرحال باشید 🤲
ان شا الله در این ایام رزقهای معنوی نصیبتون و عزاداری هاتون مقبول حضرت حق بوده باشه🙏🌷
💠 اگه موافق باشید بریم سراغ ادامه رمان زیبای عبور از سیم خار دار نفس😊
🔻⬇️🔻
تنهامسیریهای استان گیلان🌳
#عبور_از_سیم_خاردار_نفس #پارت228 🌷 آرش باعصبانیت گفت: –این کارهای خطرناک چیه اینا می کنن. سرعت ماش
#عبور_از_سیم_خاردار_نفس
#پارت229
🌺 آرش با گوشیاش در حال صحبت کردن بود.
–داداش من می گرفتم دیگه.
بعدنگاهی به من انداخت وگفت:
–آره می خوره، نه بابا می خوره دوست داره...باشه.
آرش روبه مادرش کردکه در آشپزخانه بودوگفت:
–مامان کیارش داره غذا می گیره ها چیزی آماده نکنی.
–خدا خیرش بده، بعدنگاهی به ساعت انداخت. نچ، نچ، ساعت نزدیک پنجه، مژگان الان ضعف کرد.
می دانستم کیارش از آرش درمورد من پرسیده که غذایی راکه می خواهد بخرد دوست دارم یانه...برای همین قند توی دلم آب شد. به نظرم او هم مثل آرش مهربان است. فقط به قول آرش استرس کاری و مسائل دیگر مانع از بروزش میشود.
بالاخره کیارش امد و با بازکردن غذاها همه دورمیزجمع شدیم، جزمژگان، واقعاگرسنه بودم، یکی از ظرفها از بقیه بزرگتر بود، کیارش آن را برداشت و نزدیک مادرش گذاشت.
–این برگه، برای مژگان گرفتم، صداش کن بیادبخوره.
بیچاره مادر آرش چند بار از مژگان خواست که سر میز بیاید. ولی مژگان که روی کاناپه درازکشیده بودگفت گرسنه نیستم ونیامد.
"اَه اینقدربدم میاد، پاشوبیابزارماهم غذامون رو بخوریم دیگه."
من نتوانستم دست به غذاببرم چون جز آرش کسی شروع نکرده بود. آرش قاشق چنگالش را در ظرفش رها کرد و گفت:
–مژگان بیا بزارماهم با آرامش غذامون روبخوریم دیگه...
🌺 –مژگان بلند شد راه افتاد طرف اتاق.
–اصلامن میرم توی اتاق شما راحت باشید.
آرش بلندشد و جلویش را گرفت و همانطور که هدایتش می کرد به طرف میزگفت:
–توبیا الان غذا بخوریم بعدش می شینیم با کیارش صحبت می کنیم
هرچی تو بگی همونه، باشه؟...
باورکن دارم از گشنگی پس میوفتم.
بالاخره مژگان خانم کوتاه آمد و تشریف آورد. انگارفقط حرف آرش را قبول داشت.
در سکوت غذا خوردیم وصدای زنگ تلفن کیارش این سکوت را شکست.
همین که شماره را دید اخم هایش به هم گره خورد.
زیرلب غرغری زد و فوری گوشی را برداشت و به طرف اتاق آرش رفت.
مژگان به آرش نگاه کرد.
–می بینی، جدیدا همینجوریه ها...
صدای داد و بیدا کیارش که می گفت شماهیچ غلطی نمی تونید بکنید باعث شدمژگان دیگر ادامه ندهد.
همه گوش تیز کرده بودیم ببینیم کیارش چی میگوید.
–من روتهدید می کنی، میرم ازت شکایت می کنم...
🌺 کمکم صدایش ضعیفترشد، فکرکنم وارد بالکن شد تا اگر حرف نامربوطی زد شنیده نشود.
ولی باز هم صدایش میآمد.
البته دیگر واضح نبود ولی معلوم بودکه بالحن خیلی تند و عصبی، باکسی که پشت خط است حرف میزند.
مادر آرش آهی کشید و نگاهی به آرش انداخت.
–مادرپاشو برو نزار اینقدر حرص بخوره خدایی نکرده سکته می کنه،
دلم برای مادرشوهرمم می سوخت، بیچاره هر چقدر تلاش میکرد خانه آرامش داشته باشد باز یک جای کار میانگید.
مژگان پوفی کرد و رو به آرش گفت:
–اصلا اگه اون به گفتهی خودش این بچه براش مهمه، نباید اینقدر استرس به من بده.
میدونی از وقتی راه افتادیم چند بار اینجوری با این لحن با کسی که پشت خطه حرف زده؟ نمیتونه اصلا گوشیش رو خاموش کنه؟
آرش نوچی کرد و بلند و به طرف اتاق رفت.
نیم ساعتی آنجا ماند و با کیارش صحبت کرد. نمی دانم با کیارش چه می گفتند...
دلم می خواست زودتر بیاید و من را به خانهمان برساند.
🌺 مژگانم حوصله اش سررفته بود، بالاخره بلند شد و او هم به داخل اتاق رفت.
بعد از چند دقیقه که هر سه بیرون آمدند
مژگان دیگر آن عصبانیت قبل را نداشت، آرش وکیارش هم غرق فکربودند.
احساس کردم کمی هم رنگ پریده به نظر میآیند.
مادر آرش که کارش در آشپزخانه تمام شده بود، نگاهی به آنها انداخت وپرسید؟
–چیزی شده؟
–کیارش لبخند زورکی زد.
–هیچی، داشتیم بامژگان حرف می زدیم،
دیگه ما میریم خونه، کاری نداری مامان؟
مادرش باتعجب نگاهی به مژگان کرد و لب زد:
–آشتی کردید؟
–ما که قهر نبودیم مامان جان، فقط من زودقضاوت کردم،
بعد هم مادرشوهرم را بوسید و از او بابت رفتارش عذرخواهی کرد.
بیچاره مادرشوهرم ازتغییر رفتارناگهانی مژگان ماتش برده بود.
"من آخر نفهمیدم قهر کردن یعنی چی؟
طرف نمیخواد سربه تن شوهرش باشه محل بهش نمیزاره،
از ماشینش وسط جاده پیاده میشه بعد میگه قهره نبوده،
احتمالا معنی کلمه ی قهر توی لغت نامهی دهخدا تغییرکرده و من خبر ندارم."
بعداز رفتن آنها از آرش خواستم من را هم به خانهمان ببرد.
تنهامسیریهای استان گیلان🌳
#عبور_از_سیم_خاردار_نفس #پارت229 🌺 آرش با گوشیاش در حال صحبت کردن بود. –داداش من می گرفتم دیگه.
#عبور_از_سیم_خاردار_نفس
#پارت230
🌺 در مسیری که میرفتیم دلیل ناراحتی آرش را پرسیدم.
–نگران کیارشم.
–چرا؟ چی شده؟
یکی از کارمندهای زیر دستش رو چندوقت پیش اخراج کرده، اونم همش تهدیدش می کنه، حدس میزنم از کیارش هم یه آتویی داره، چون خیلی بدحرف میزنه.
–مگه کیارش چیکارکرده؟
–نمی دونم، خودش که چیززیادی نگفت، ولی فکر نکنم همه ی این تلفنها و خط و ونشون کشیدنها فقط به خاطر اخراج کردن باشه. چون وقتی آروم رفتم توی تراس اونقدراون طرف پشت خط داد میزد که صداش روکاملا از پشت گوشی شنیدم که به کیارش گفت:
حالا ببین منم باناموست همین کاررومی کنم ومیگم اون فقط یه عکسه...
وقتی این حرف را زد.
با استرس پرسیدم:
– یعنی کیارش چیکارکرده؟ میگم آرش کاش ازش می پرسیدی، شاید بتونی کمکش کنی وحل بشه.
–پرسیدم، فقط گفت اون خانمه که مژگانم با کیارش دیده بودتش خانم قجری، قبلا زن این آقا بوده، بعد همین عکسایی که با کیارش انداخته رو خانم قجری فرستاده واسه شوهر سابقش تا حرصش رو دربیاره، حالا چه دروغهایی در مورد رابطش باکیارش به شوهر سابقش گفته خدا می دونه.
🌺 –یعنی چون این آقاهه شوهر سابق خانم قجری بوده اخراجش کرده؟
–کیارش که میگه نه، دلیل اخراجش بی نظمی توی کارش بوده و واسه شرکت رقیب هم جاسوسی می کرده...
–کیارش از کجافهمیده که داره جاسوسی می کنه؟
–مثل این که همون خانم قجری باسند ومدرک به کیارش ثابت میکنه که شوهر سابقش جاسوسی شرکت رو می کرده به بعضی از اسناد دسترسی پیدا کرده، حالا چطوری و به چه طریقی هنوز معلوم نیست.
از حرفهای آرش مغزم سوت کشید. باورم نمیشد اون زن همهی کارهایش از روی نقشه بوده و ارتباطی که با کیارش داشته فقط برای حرص دادن یکی شخص دیگری بوده.
–خب کیارش می تونه همون خانم قجری رو وادارکنه بره به شوهر سابقش بگه که چیزی بینشون نبوده...
گفته، ولی خانم قجری میگه به اون ربطی نداره، مادیگه جداشدیم.
–خب اگه اینطوریه، پس چرا عکس براش می فرسته. می خواد عصبیش کنه؟
– مثل این که مرده به کیارش گفته می خواد دوباره باهاش زندگی کنه و رجوع کنن و از این حرفها... خانم قجری هم چون دیگه نمیخواد برگرده و میترسه که شوهر سابقش با ترفند وادارش کنه. احتمالا بهش گفته با کیارش ازدواج کرده.
🌺 راستش بعدازاین که مژگان امد داخل اتاق، نشد خیلی سوالها رو ازش بپرسم.
گفتم یکی دوساعت دیگه برم پیشش تنها باهاش حرف بزنم. باید بیشتر مواظب باشه. بعضی از این زنا فتنهان، به روشون بخندی مگه ولت میکنن.
جلوی در خانه رسیدیم.
آرش گفت:
–میام بالا یه ساعتی مامان رو ببینم بعد میرم پیش کیارش ببینم چیکار می تونیم بکنیم. راستی کلوچه های ماما اینارو آوردی؟
–آره.
وارد آسانسور که شدیم، نگاهش کردم کاملا نگرانی از چشم هاش مشخص بود.
دستم را روی صورت سه تیغ شدهاش کشیدم.
–نگران نباش، درست میشه. بانگرانی گفت:
–آخه نمی دونی مرتیکه چه حرفهایی زده به کیارش.
کیارشم بیچاره یه جورایی گیرافتاده وسط دشمنی این زن و شوهر مطلقه.
حالا زنه هم ولش نمیکنه مدام زنگ میزنه میگه به شوهر سابقش بگه اینا با هم محرم هستن. کیارشم بهش گفته این کار رو نمیکنه. خانم قجری هم افتاده روی دندهی لج، گفته اگه این حرفها رو به شوهر سابقش نگه اونم به مژگان زنگ میزنه.
–حالا کیارشم بد باهاش حرف نزنه اونا رو عصبیتر نکنه.
نفس پراسترسی کشید.
کیارش به مژگان گفت که فعلا هیچ تلفن ناشناسی روجواب نده، جایی هم تنهانره.
آمارش رو برای کیارش گرفتن میگه مرد کثیفیه، هرکاری ازش برمیاد.
حتی سرکارم بهش گفت صبح خودش می رسوندش، برگشتنی هم میره دنبالش.
🌺 –حالا چطوری با مژگان آشتی کردند.
–آشتی که نکردند، این حرفهارو که واسه من توضیح می داد اونم شنید دیگه، البته وقتی مژگان امد جلوش خیلی حرفها رو نزد. بعد مژگان خودش حرف زد و از کیارش سوال می پرسید. همه ی سوالش هم حول این می چرخید که خانم قجری رفته واحد دیگه یانه... هردوخندیدیم.
خنده ام را زود جمع کردم و همانطور که زنگ آپارتمانمان را فشار میدادم گفتم:
–ولی واقعااین موضوع برای هر زنی سخته...
با باز شدن در توسط مادر حرفمان نصفه ماند.
مادر از دیدنمان خوشحال شد. بغلم کرد و گفت:
–چقدر دل تنگت بودم.
–منم همینطور.
بعد از خوش خوش بش با آرش. اسرا هم به استقبالمان آمد.
سراغ سعیده را گرفتم.
اسرا با لبخند گفت:
–داره اتاق رو مرتب میکنه الان میاد.
زود خودم را به اتاق رساندم. کلا چیدمان اتاق تغییر کرده بود. سعیده با دیدن من، دست از تمیز کردن آینه برداشت و به طرفم آمد و مرا در آغوشش گرفت و گفت:
– سلام عروس خانم. خوش گذشت؟
–سلام. خسته نباشی. نگاه معترضانهایی به اتاق انداختم و گفتم:
–صبر میکردی من میرفتم سر خونه زندگیم بعد مثل بختک میوفتادی روی داراییم.
روی تخت نشست.
چیزی نمونده که، یه ماه دیگه میری دیگه. خاله که گفت برادر شوهرت گفته تالار میگیره دیگه ما دست به کار شدیم.
–اون که جشن عقده، حالا کو تا عروسی.