🍪 سیاهدانه طلای سیاه
🍃 امام صادق علیه السلام می فرمایند: إِنَّ فِي الشُّونِيزِ شِفَاءً مِنْ كُلِّ دَاءٍ فَأَنَا آخُذُهُ لِلْحُمَّى وَ الصُّدَاعِ وَ الرَّمَدِ وَ لِوَجَعِ الْبَطْنِ وَ لِكُلِّ مَا يَعْرِضُ لِی مِنَ الْأَوْجَاعِ فَيَشْفِينِی اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ بِه
👈 در سیاه دانه شفای هر دردی قرار داده شده است. من هنگام تب، سردرد، دردچشم، دردشکم و هر درد دیگری از سیاه دانه استفاده میکنم. خداوند به واسطه ی آن به من شفا عنایت میکند.
📕 [مکارم الاخلاق، ص۲۱۲]
#سیاهدانه
#درمان #پیشگیری
#طب_المعصومین
@Gilan_tanhamasir
࿐❁☘❒◌🍇◌❒☘❁࿐
تنهامسیریهای استان گیلان🌳
🍪 سیاهدانه طلای سیاه 🍃 امام صادق علیه السلام می فرمایند: إِنَّ فِي الشُّونِيزِ شِفَاءً مِنْ كُلِّ
🔺دو نکته مهم درباره شفای هر دردی بودن سیاهدانه:
🔹۱. تمام بیماریها از چهار ماهیت گرمی سردی تری خشکی و چهار خلط دم بلغم صفرا سودا است. یعنی اساس بیماریها از کم و زیاد شدن این اخلاط است. به عبارت دیگر بهم خوردن تعادل اخلاطی بدن موجب بیماری میشود. سیاهدانه با توجه به روش مصرف میتواند معتدل کننده این اخلاط باشد. پس درمان هر دردی بودن سیاهدانه ناظر به تعديل اخلاطی است که منشأ صحت و امراض است
🔸۲. روش مصرف سیاهدانه در نوع درمان آن بیماری مهم است. گاهی دانه آن به صورت خوراکی و جویدنی مصرف میشود. گاهی با عسل و نیمکوب شده، گاهی روغن آن مصرف درمانی دارد، گاهی بخور یا دود کردن آن درمان برخی بیماریها است و دهها نوع داروی ترکیبی دیگر با ماده موثره سیاهدانه تولید میشود که هر کدام درمان تعدادی از سوء مزاجها خواهد بود. پس روش مصرف، نوع استفاده، طرز آماده سازی، ساعت و روز و مکان مصرف و... میتواند درمان بیماری های مختلف باشد
#درمان
#مزاج_شناسی
#اکوسیستم
࿐❁🍀❒◌🦋◌❒🍀❁࿐
4_6010525504883394520.mp3
10.88M
#استغفار_پاکسازی_روح ۲۰📿
خطرناک است کسی که ؛
اهل استغفار است ، اما اهل توبه نیست!
یعنی به زبان استغفار میکند ؛
اما بر گناه خود نیــز، اصرار میورزد.
#تقوا
🌹@Gilan_tanhamasir
«الکسی گونچارنکو»، نخست وزیر #اوکراین، به فاکس نیوز گفت:
اوکراین تنها کشوری در تاریخ بشر است که تسلیحات #هستهای خود را با تضمین #آمریکا، #انگلیس و فدراسیون #روسیه، واگذار کرد در حالیکه سال ١٩٩۴ سومین قدرت هستهای جهان بود.
حالا که بمباران و کشته میشویم، این تضامین کجا هستند؟
🌹@Gilan_tanhamasir
مهندس که باشی
حتی راهی به آسمان هم باز میکنی...
#روز_مهندس
#خواجه_نصیرالدین_طوسی
-شادی روح شهدا صلوات🌹
🖇💌@Gilan_tanhamasir
تنهامسیریهای استان گیلان🌳
#عبور_از_سیم_خاردار_نفس #پارت316 🌷چشمهایم را باز کردم و گفتم: –نه، به خاطر زیاد نگاه کردن به کامپ
#عبور_از_سیم_خاردار_نفس
#پارت317
🌹اخم مصنوعی کرد و دستهایش را در جیبش فرو برد. نگاه سنگینش را احساس میکردم. همین که در آسانسور باز شد برای رهایی از نگاهش فوری بیرون رفتم.
سوار ماشین که شدیم. از آینه نگاهم کرد و گفت:
–این توبیخها واسه دل خنکی نیست. واسه اینه که بدونید چقدر زود نگرانتون میشم. تا دیگه تکرار نکنید. شما باید حواستون به همه جا باشه. نگاهش کردم و حرفی نزدم.
خب اگر واقعا نگران شده باشد حق توبیخ داشته. ولی چه چیزی باعث شده اینقدر زود نگران شود. نکند اتفاق جدیدی افتاده و من خبر ندارم.
–راستی پنج شنبهها ساعت کاری تا ظهر بیشتر نیست. میتونید نیایید و توی خونه به کارهاتون برسید.
نگاهش کردم.
–کار خاصی تو خونه ندارم.
لبخند زد و گفت:
–مگه پنج شنبه مهمون ندارید؟ خودشان را میگفت.
–مهمونامون بعد از ظهر میان. تا اون موقع وقت زیاده.
–ببینید، بهتون آوانس میدم خودتون قبول نمیکنیدا، بعد نگید روز به این مهمی بهتون مرخصی ندادم...
با لبخند گفتم:
–لطف شما همیشه شامل حال من هست.
نه، من اینقدرم قدر نشناس نیستم.
نفسش را بیرون داد.
–منظورم این نبود.
بعد از چند دقیقه سکوت پرسیدم:
–پنج شنبه ریحانه رو هم حتما بیارید دلم براش تنگ شده.
–نه اون میمونه پیش بچهها و زهرا. به خاطر ریحانه زهرا هم نمیاد.
–میشه ریحانه رو بیارید؟
سرش را کج کرد و گفت:
–اگه شما امر کنید مگه میشه عمل نکرد.
🌹ابرویی بالا دادم.
–واقعا؟
لبهایش را بیرون داد.
–شک نکنید.
–اگه اینجوریه، پس میشه بگید چی شده که دوباره نگرانید. احساس میکنم اتفاق تازهایی افتاده.
کمی فکر کرد و گفت:
–نگران کننده نیست. حالا بعدا براتون میگم.
روز پنج شنبه همین که در اتاق کارم مشغول شدم شقایق به دو خودش را به من رساند و گفت:
–یه خبر فوری و داغ برات دارم راحیل عمرا حدس بزنی.
بدون این که نگاهم را از مانیتو بگیرم پرسیدم:
–دوباره چی شده؟ کی زاییده؟ کی شوهر کرده؟ کی میخواد طلاق بگیره؟
–عه لوس، میگم مهمه، در مورد ریئسه.
فوری نگاهش کردم.
–چی شده؟
–ژست برندهها را به خودش گرفت و گفت:
–مطمئنم شاخ در میاری و یه کمم ضد حال میخوری.
حرصی گفتم:
–شقایق کارم زیاده، زود باش بگو...
–رئیس داره زن میگیره. از حرفش جا خوردم.
آب دهانم را قورت دادم.
–از کجا میدونی؟
روی صندلی جلوی میزم نشست.
–من که از وقتی شنیدم فقط می خوام بدونم این با کی می خواد ازدواج کنه، یعنی اون دختره کیه که تونسته دل سنگه این رو نرم کنه.
🌹بعدقیافهی غمگینی به خودش گرفت.
–تازه مثل این که دختره نازشم زیاده...
نوچ نوچی کرد و سرش را بالا گرفت:
–خدایا این درسته؟ آخه چقدر تبعیض...
دلم برایش سوخت، مثل کسایی که کارخلافی کردهاند لبم را به دندان گرفتم و با خودم فکر کردم، حالا باچه رویی موضوع را بگویم. از این که این موضوع را زودتر از این که من بگویم کشف کرده بود جا خوردم.
–شقایق، این اطلاعات رو از کجا آوردی؟
بادی به غبغب انداخت.
–ما، درجای جای این شرکت جاسوس داریم، بعددستهایش را باز کرد و ادامه داد:
–نیروهای ما اینجاپخشن، هرحرکتی روثبت وضبط می کنن.
ریز خندیدم.
–بس کن بابا، فیلم جاسوسی زیاد می بینیا؟
–آره، زیاد می بینم خیلیم دوست دارم.
–شقایق لوس نشو بگو دیگه، از کجا فهمیدی؟
–هیچی بابا، سیماگفت.
–سیما؟
–همون خانم خرّمی دیگه، توی آبدارخونه مشغوله.
با خودم فکرکردم که خرّمی چه ربطی به کمیل دارد...
–وا راحیل یه جوری نگاه می کنی انگار خرّمی از کره ی مریخ آمده...
فکری کرد و گفت:
–آهان، نه که توچایی نمی خوری، زیاد باهاش دیدار نداری.
بی تفاوت پرسیدم:
–حالا اون ازکجا میدونه؟
🌹روی میزم خم شد.
–آخه نه که ما با هم اینجوری هستیم.(انگشت های کوچک دستهایش را به هم گره زد.)هرخبری بشه اول به من میگه.
می گفت، دیروز که آقای معصومی اونجا داشته ناهارمی خورده تلفنی در مورد خواستگاری واین چیزها با خواهرش حرف میزده.
هنگ کردی نه؟ دیدی چه خبر دسته اولی بهت دادم.
–بیشتر از دست شماها هنگ کردم، واقعا شماها اینجا کارم می کنید. رئیس حق داره اینجا مثل شمر باشه.
اصلابه ما چه، کی می خواد زن بگیره. هرکس هرکاری می خواد بکنه شما باید خبرش رو به همه بدی؟
نوچ نوچی کرد.
–واقعا که راحیل... آقای معصومی هرکسی نیست، تازه با یه بچه داره با یه دختر ازدواج می کنه، این خیلی خبر مهمیه، اصلا واسه تو خبر میارم سوخت میشه، هم خودم هم خبرم. هیچ هیجانی نداری.
این دفعه کمی با حرص گفتم:
–برو سر کارت، بزار منم کارم رو انجام بدم.
–نگاه کن، حالا که خبرها رو از زیر زبونم بیرون کشیده، واسه من کلاس میزاره. اصلا تقصیر منه... همانطور که غر میزد به سرعت به طرف در خروجی رفت.
هم زمان کمیل وارد اتاق شد و با هم رو در رو شدند.
شقایق دست و پایش را گم کرد و گفت:
–ببخشید با راحیل کار داشتم.
کمیل خیلی جدی گفت:
–منظورتون خانم رحمانیه؟
–بله، همون، خانم رحمانی.
کمیل از جلوی در کنار رفت. شقایق به سرعت برق ناپدید شد.