میدونی دلم بیشتر واسه چی تنگ شده؟
قطعا اون گوشه ی دیوار!
لابه لایه ترک خوردگی ها .
درست همون جایی که با اشک های بی صدایم زینت شده بودن!
دیوار اتاقم ، اون گوشه کوچیک و دنجش ،جایی که شعر های خودم،دلتنگی هام، رنج هام و... روش مینوشتم !
جایی که منتظر تخریب شدنش بودم تا همه درد هام باهاش از هم گسسته بشن ،میخواستم روش رنگ یا گچ بخوره یا کلا بجاش ی دیوار جدید بنا بشه...
اون خراب شد به همراه تمام درد های نوشته شده ام ...
اما من هم با آنها خراب شدم و دوباره از نو ساخته شدم ،هنگام تخریبش گمان نمیکردم من بعد او آنقدر بی پناه و بی همدم بشوم !
حالا فقط درد هایم به درد های روی دیوار خلاصه نمی شوند انها درد های روی دیوار بعلاوه درد از دست دادن دیوار هستند!....
اون به من درس داد !
که حتی رنج ها هم انقدر که فکر میکنیم بد نیستند انها یادآور خوشبختی هایمان هستن
به قولی همان تاریکی شب اند که ستاره ها در ان می رقصند