-صدای خاموش-
دیگر هیچچیز مثل قبل نیست.
دریا هنوز همان دریاست، اما انگار صدایش را جا گذاشته است، جایی میان موج هایی
که دیگر به شوق ساحل نمیدوند.
جنوب،
که روزی با بوی نمک و صدای سازها نفس میکشید، اکنون در سکوتی سنگین فرو رفته است.
سکوتی که از هر فریادی بلندتر است.
دیگر شبها صدای نیانبان با باد درهم نمیآمیزد، دیگر دستها بر ریتم زندگی نمیکوبند،
و لنجها بیآنکه آواز ملوانی بدرقهشان کند، تنها بر آب میلغزند؛
گویی خودشان هم نمیدانند
به کدام افق میروند.
دیگر خندهای در کوچههای جنوب نمیپیچد،
دیگر کل کشیدنها به آسمان نمیرسند،
و سازها یکییکی خاموش شدهاند.
فقط لنجها ماندهاند، که آرام روی آب میجنبند، انگار منتظر صدایی هستند
که دیگر برنمیگردد.
انگار جنوب، پیش از هر چیز،
صدایش را از دست داده است.
دردناکترین بخش ماجرا این بود
که هیچکس نفهمید
جنوب دقیقاً از چه روزی ساکت شد.
دریا هنوز موج دارد، اما موجهایش دیگر قصه نمیگویند.
فقط میآیند،
بر شنهای خاموش قدم میگذارند ،
و بازمیگردند؛
مثل کسانی که چیزی را گم کردهاند و نامش را به یاد نمیآورند.
کوچهها هنوز هستند،
خانهها هنوز ایستادهاند،
آسمان هنوز بالای سر ماست،
اما چیزی میان همه اینها کم شده است؛
چیزی شبیه نور چراغی که سالها روشن بوده و ناگهان خاموش شده باشد.
انگار سرزمین، برای لحظهای طولانی، نفسش را حبس کرده است.
و ما ایستادهایم
میان خاطرهی صدای سازها،
میان خاطرهی خندههایی
که روزی با موجها به ساحل میرسیدند،
و به یاد میآوریم
که اینجا روزی
سرزمینِ صدا بود،
سرزمینِ دریا،
سرزمینِ زندگی.
اما حالا، در میان این خاموشیِ بیانتها،
فقط موجها ماندهاند
که آرام به ساحل میخورند، گویی برای چیزی سوگواری میکنند که دیگر بازنمیگردد.
[ خورشید ]
هدایت شده از |زمــــانی بــرایـــِ اندیــشیــــدَن;|
" هر زندگی کی تموم میشه؟ "
'نوراسید_کتابخانه نیمه شب'
『 ༄𝔽𝕠𝕣 𝕪𝕠𝕦 💋 』