بنظر میرسد قرار نیست بدون حضور تو بمیرم. اگر قرار بود بمیرم، تا بهحال مرده بودم و به نظر میرسد قرار هم نیست چیزی تغییر کند.
به ستارهها نگاه میکنم و برایت آرزوهای خوب میکنم و با خود فکر میکنم که چقدر حتی بیتفاوتیات را دوست داشتم.
به خاطر تمام روزهایی که نبودی و ندیدی ممنونم و به خاطر بزرگترین درسی که به من دادی همیشه سپاسگذارت خواهم بود؛
تکه هایی از یک کل منسجم
خیلی دلم میخواد منم بگم"ولی آخر اسفند، ای کاش تموم نشه منم قصم"ولی واقعا میخوام که سریعتر تموم بشه این قصه.
میگفت آدمی که در کتاب غرق نشود و با طبیعت زندگی نکند و خیال پرداز نباشد، هیچچیز ندارد، هیچچیز.
من زندگیام را لابهلای صفحات کتاب سپری کردهام. در نبود ارتباطات انسانی با شخصیت های کاغذی پیوندی نزدیک داشتم. در خلال داستانهای بافته در تار و پود تاریخ عشق و شکست را زندگی کردم؛ با آنها نوجوانی را تجربه کردم. وجود من متشکل از حروف است، شخصیتی که با جملات خلق شده، ساخته و پرداختهی تخیلات داستانی است.
جولیت ، خردم کن