یادش نداده بودند که وقتی غمگین است حرف بزند، همیشه گوشه ای تنها و ساکت میماند و احساساتش را مخفی میکرد.
دیگران میتوانستند وقایع را به مستی و شوخی بگذرانند، اما برای من همه چیز بیش از حد جدی بود.
من همیشه رنج ها و خوشی ها را بیش از حد حس میکردم،و این استعداد راه را بر هرگونه آسودگی و سبکسری میبست..
یکی از سخت ترین خداحافظی ها هم برمیگرده به تموم شدن کتابی که باهاش زندگی کردی و تونسته بود حواستو پرت کنه.
همش نگرانم به کسی زحمت ندم، مزاحم نشم، وقت نگیرم..اگه میدونستم کی میمیرم یه ساعت زودتر میرفتم قبرستون تو قبرم میخوابیدم که کسی تو زحمت نیفته.
همیشه بیشتر ازینکه دلم بخواد خودم خوشحال بشم و خوشحالم کنن، دوست دارم که من حال خوب کنم..تا جایی که میشه کمک کنم..و حس هایی که خودم از کسی دریافت نکردم رو به ادمای زندگیم بدم.
خوشحالی ادمای مورد علاقم خیلی قشنگتره برام.