هدایت شده از 𝓥𝓮𝓵𝓿𝓮𝓽 𝓢𝓸𝓾𝓵
748.9K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
ببینید کی هنوز نخوابیده
خوابم نمیبره پس باید بیاید باهام حرف بزنید
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_mvslv&btn=𝖱︎𝖺𝗁︎𝖺
Ch: https://eitaa.com/joinchat/3268347182C3870ead81c
هدایت شده از 𝓥𝓮𝓵𝓿𝓮𝓽 𝓢𝓸𝓾𝓵
748.9K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
ببینید کی هنوز نخوابیده
خوابم نمیبره پس باید بیاید باهام حرف بزنید
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_mvslv&btn=𝖱︎𝖺𝗁︎𝖺
Ch: https://eitaa.com/joinchat/3268347182C3870ead81c
هدایت شده از پناهگاه
مادرم غذا را میکشد و مرا صدا میزند. سپهر، پسرم غذا حاظره میای سر سفره؟+الان میام مامان
سر سفره مینشینم و مادرم غذا را جلوی من میگذارد.
+ممنون مامان، از مادرم تشکر میکنم شروع به غذا خوردن میکنم که کمی بعد پدرم میگوید:
_سپهر میری بیرون مراقب باش، دیشب تهران کشته های زیادی داده!
مادرم میگویید:_آره مامان جان میری بیرون خیلی مراقب باش
_پسرم نری تو اعتراضات شرکت کنیا!
+نه مامان جان خیالت راحت نمیرم
....................................................
اما دروغ بود، سپهر قرار بود امشب ساعت هشت و سی پنج دقیقه به اعتراضات برود.
او معتقد بود کسی که برای رویاهایش نجنگد حق آرزو کردن ندارد
آمده میشود و از اتاقش بیرون میرود که مادرش میگوید:
_سپهر به سلامتی کجا میخوای بری مادر؟
سپهر کیفش را محکم در دست میگیرد و میگویید
+دارم به باشگاه میرم
_خیلی مواضب خودت باش پسرم، در پناه خدا
+خداحافظ مامان
.....................................................
هیاهوی بزرگی در خیابان تهران بود، آنقدر جمعیت بود که به زور میشود در آنجا نفس کشید
سپهر در حال شعار دادن بود که صدای جیغی سکوت را حاکم کرد.
سپهر داشت به سمت صدا میرفت تا آن دختر را نجات دهد که خودش گرفتار شد.
او به قتل رسید.
.......
مادرش با نگرانی به پدر سپهر زنگ زد و ماجرا را به او گفت: سپهر گوشیشو جواب نمیده نکنه که اتفاقی براش افتاده؟
_نمیدونم میرم و گمشدنش رو به پلیس آگاهی اطلاع میدم خدا کنه که اتفاقی براش نیوفتاده باشه.
هفت روز بعد......
+بله؟
_سلام میرزا ابراهیمی؟
+بله
_من از اگاهی ۱۱۰ باشما تماس میگیرم، شما هفت روز پیش گمشدن پسرتون رو اطلاع دادید، درسته؟
+بله
_امکانش رو دارید بیایید اینجا؟
+چرا
_یک جسد پیدا شده که خیلی شباهت زیادی به پسر شما داره، اگر میشه بیایید اینجا چک کنید که که مطمعن تر بشیم
+ا. الا.ن می. میام!
پدر سپهر گوشی در دستانش شل میشود
و سریع موضوع را به مادر سپهر اطلاع میدهد.
آنها باهم دیگر با پاهایی لرزان به آگاهی میروند تا جسد را چک کنند.
پدر سپهر میگوید: سپهر بابا کجایی بابا
بالای سر جسد میرسند.
خودش بود، سپهر بود، اما دیگر آن جوان زیبا و رعنا نبود، بدنش پر از زخم و کبودی بود.
مادرش گریه میکردو پدرش جسدش را در بغل گرفته بود تا به خانه ببرد.
#سپهر_ابراهیمی
پایان