eitaa logo
{ کانال محافظ 🖤God mother }
45 دنبال‌کننده
5هزار عکس
285 ویدیو
1 فایل
بچه ها این کانال محافظ ما هستش لطفا همه بمونین تو کانال و عضو شین تا ما رو گم نکنین🙏🏻💖
مشاهده در ایتا
دانلود
حامد و گیتارهاش 💙🤎 We try to hide our feeling but forget our eyes speak🥀✨ https://eitaa.com/Godmater
دلم تنگ شده باز این چهار تا رو تو یه قاب ببینم و از رفاقتشون لذت ببرم 🥺❤️ We try to hide our feeling but forget our eyes speak🥀✨ https://eitaa.com/Godmater
بچه ها من برم رمان بنویسم براتون 😊
《 دلسا 》 پارت 50 بهاره باهاش رفتم پایین و بیرون تو حیاط بزرگ عمارت که خیس بود و داشت بارون میومد زیر یه سایه بون نشستیم که خدمت کار اومد خدمتکار : سلام خانم چیزی میل دارین بیارم براتون ؟ بهاره : من چیزی نمی‌خوره امیرحسین : یه چایی بیارین برای من خدمتکار : چشم بهاره : می‌شنوم بگو امیرحسین : بهاره من هنوز هم تو رو هم دلسا رو دوس دارم یعنی به بودن شما ها کنارم آدت کردم بدون شما دوتا زندگی برام سخته بعدشم من و تو هنوز طلاق نگرفتیم و قانونی جدا نشدیم تو هنوز زن منی بهاره : بسه امیرحسین لطفا من همه چی رو می‌دونم امیرحسین: چی رو میدونی؟؟؟ بهاره : همه اون کثافت کاری هات که منو مجید رو از هم جدا کردی دلسا رو از مجید گرفتی میفهمی امیرحسین: بهاره اونجوری که تو فکر می‌کنی نیست من برات توضیح میدم بهاره : نمی‌خوام فقط از زنگی من و دخترم برو بیرون امیرحسین: بهاره ... بهاره: امیرحسین بسه مجید داشتم دیوونه میشدم نمی‌تونستم اینجا بشینم باید می‌رفتم بیرون ببینم چی میگن و چیکار می کنن از جام بلند شدم و رفتم از اتاق بیرون رفتم پایین و از خدمت کار پرسیدم که گفت رفتن تو حیاط نشستن رفتم بیرون و نزدیک شدم جوری که منو نبینن و به حرفاشون گوش دادم بهاره : من اگر بخوام باز هم یک درصد فقط یک درصد باز برگردم نمیشه امیرحسین: چرا ؟؟ بهاره : چون من همین امشب دارم میرم استانبول برای همیشه مجید با حرفی که از بهاره شنیدم برای چند ثانیه احساس کردم قلبم نزد امیرحسین: جی داری میگی بهاره ؟ بهاره : همین که شنیدی همین الان میریم محظر و کار های تلاق رو انجام میدیم فهمیدی امیرحسین: چرا داری میری ؟؟ بهاره : اونجاش به خودم مربوطه تو برو محظر با ماشینت برام آدرس رو بفرست منم میام امیرحسین: داری با من شوخی می‌کنی مگه انقدر سریع میشه اصلا کی این تصمیم رو گرفتی ؟ بهاره : انقدر سوال نپرس کاری که گفتم رو بکن زود باش امیرحسین: ولی من دوست دارم بهاره بهاره : خوب چیکار کنم منم یکی رو دوست داشتم و تو به تنهایی همه چی رو نابود کردی حالا هم من این کار رو می‌کنم امیرحسین: منم میام بهاره: کجا ؟ امیرحسین: استانبول بهاره : اوففف میگم می‌خوام تنها برم تو کارای تلاق رو بکن بعد هرجا خواستی برو امیرحسین: خوب باهم میریم چرا تلاق بگیریم ؟ بهاره: چون حق تلاق با منه پس هرچی گفتم میگی چشم و انجام میدی فهمیدی امیرحسین: وگرنه ؟ بهاره : ميندازم گوشه زندان بهاره وقتی اینو گفتم بلاخره قبول کرد و بلند شد رفت منم بلند شدم رفتم داخل رفتم تواتاقم تا لباس عوض کنم و برم دادگاه مجید پشت سرش راه افتادم داخل و قبل از این که در بسته بشه پام رو گذاشتم وستش از در اتاقش رفتم تو و در رو قفل کردم بهاره با صدای چرخیدن کیلید تو در برگشتم که با مجید مواجه شدم مجیدی که اخماش تو هم بود و از عصبانیت سرخ شده بود با ترس و نگرانی ازش پرسیدم بهاره :چیزی شده ؟ بهاره هیچ جوابی بهم نداد و همونجوری با همون نگاه پر از خشم بهم زل زد بهاره : مجید اگر بخواطر اون حرفم و اون کارم عصبانی شدی .... بهاره نزاشت حرفم رو تموم کنم اومد نزدیک و حولم داد سمت دیوار بس که محکم حالم داد کمرم درد کرفتو یه آخ بلندی کشیدم و صورتم تو هم جمع شد ولی بی اهمیت به به آخی که کشیدم دوتا دستش رو گذاشت دو طرفم و خودش رو بهم نزدیکتر کرد اونقدر نزدیک که صدای نفس های حرصی و عصبیش رو به راحتی می‌شنیدم ادامه دارد...... "به قلم مهشید
اینم پارت جدید رمان 😍 منتظر نظر هاتون هستم تو ناشناس 💫 حتما ناشناس رو پر کنین ❤️
https://daigo.ir/secret/9526611544 اینم لینک پیام ناشناس جدید 😉✨
شبتون به جذابی آقای دیباج ❤️‍🔥 We try to hide our feeling but forget our eyes speak🥀✨ https://eitaa.com/Godmater
شب بخیر 😜
سلام بهتون