حامد و گیتارهاش 💙🤎
We try to hide our feeling but forget our eyes speak🥀✨
https://eitaa.com/Godmater
#مدیرمهشید
دلم تنگ شده باز این چهار تا رو تو یه قاب ببینم و از رفاقتشون لذت ببرم 🥺❤️
We try to hide our feeling but forget our eyes speak🥀✨
https://eitaa.com/Godmater
#مدیرمهشید
《 دلسا 》
پارت 50
بهاره
باهاش رفتم پایین و بیرون تو حیاط بزرگ عمارت که خیس بود و داشت بارون میومد زیر یه سایه بون نشستیم که خدمت کار اومد
خدمتکار : سلام خانم
چیزی میل دارین بیارم براتون ؟
بهاره : من چیزی نمیخوره
امیرحسین : یه چایی بیارین برای من
خدمتکار : چشم
بهاره : میشنوم بگو
امیرحسین : بهاره من هنوز هم تو رو هم دلسا رو دوس دارم یعنی به بودن شما ها کنارم آدت کردم
بدون شما دوتا زندگی برام سخته
بعدشم من و تو هنوز طلاق نگرفتیم و قانونی جدا نشدیم
تو هنوز زن منی
بهاره : بسه امیرحسین لطفا
من همه چی رو میدونم
امیرحسین: چی رو میدونی؟؟؟
بهاره : همه اون کثافت کاری هات که منو مجید رو از هم جدا کردی
دلسا رو از مجید گرفتی میفهمی
امیرحسین: بهاره اونجوری که تو فکر میکنی نیست من برات توضیح میدم
بهاره : نمیخوام
فقط از زنگی من و دخترم برو بیرون
امیرحسین: بهاره ...
بهاره: امیرحسین بسه
مجید
داشتم دیوونه میشدم نمیتونستم اینجا بشینم
باید میرفتم بیرون ببینم چی میگن و چیکار می کنن
از جام بلند شدم و رفتم از اتاق بیرون
رفتم پایین و از خدمت کار پرسیدم که گفت رفتن تو حیاط نشستن
رفتم بیرون و نزدیک شدم جوری که منو نبینن و به حرفاشون گوش دادم
بهاره : من اگر بخوام باز هم یک درصد فقط یک درصد باز برگردم نمیشه
امیرحسین: چرا ؟؟
بهاره : چون من همین امشب دارم میرم استانبول برای همیشه
مجید
با حرفی که از بهاره شنیدم برای چند ثانیه احساس کردم قلبم نزد
امیرحسین: جی داری میگی بهاره ؟
بهاره : همین که شنیدی
همین الان میریم محظر و کار های تلاق رو انجام میدیم فهمیدی
امیرحسین: چرا داری میری ؟؟
بهاره : اونجاش به خودم مربوطه
تو برو محظر با ماشینت برام آدرس رو بفرست منم میام
امیرحسین: داری با من شوخی میکنی
مگه انقدر سریع میشه
اصلا کی این تصمیم رو گرفتی ؟
بهاره : انقدر سوال نپرس
کاری که گفتم رو بکن زود باش
امیرحسین: ولی من دوست دارم بهاره
بهاره : خوب چیکار کنم
منم یکی رو دوست داشتم و تو به تنهایی همه چی رو نابود کردی حالا هم من این کار رو میکنم
امیرحسین: منم میام
بهاره: کجا ؟
امیرحسین: استانبول
بهاره : اوففف
میگم میخوام تنها برم
تو کارای تلاق رو بکن بعد هرجا خواستی برو
امیرحسین: خوب باهم میریم
چرا تلاق بگیریم ؟
بهاره: چون حق تلاق با منه پس هرچی گفتم میگی چشم و انجام میدی فهمیدی
امیرحسین: وگرنه ؟
بهاره : ميندازم گوشه زندان
بهاره
وقتی اینو گفتم بلاخره قبول کرد و بلند شد رفت
منم بلند شدم رفتم داخل
رفتم تواتاقم تا لباس عوض کنم و برم دادگاه
مجید
پشت سرش راه افتادم داخل و قبل از این که در بسته بشه پام رو گذاشتم وستش
از در اتاقش رفتم تو و در رو قفل کردم
بهاره
با صدای چرخیدن کیلید تو در برگشتم که با مجید مواجه شدم
مجیدی که اخماش تو هم بود و از عصبانیت سرخ شده بود
با ترس و نگرانی ازش پرسیدم
بهاره :چیزی شده ؟
بهاره
هیچ جوابی بهم نداد و همونجوری با همون نگاه پر از خشم بهم زل زد
بهاره : مجید اگر بخواطر اون حرفم و اون کارم عصبانی شدی ....
بهاره
نزاشت حرفم رو تموم کنم اومد نزدیک و حولم داد سمت دیوار
بس که محکم حالم داد کمرم درد کرفتو یه آخ بلندی کشیدم و صورتم تو هم جمع شد
ولی بی اهمیت به به آخی که کشیدم دوتا دستش رو گذاشت دو طرفم و خودش رو بهم نزدیکتر کرد
اونقدر نزدیک که صدای نفس های حرصی و عصبیش رو به راحتی میشنیدم
ادامه دارد......
"به قلم مهشید
اینم پارت جدید رمان 😍
منتظر نظر هاتون هستم تو ناشناس 💫
حتما ناشناس رو پر کنین ❤️
https://daigo.ir/secret/9526611544
اینم لینک پیام ناشناس جدید 😉✨
شبتون به جذابی آقای دیباج ❤️🔥
We try to hide our feeling but forget our eyes speak🥀✨
https://eitaa.com/Godmater
#مدیرمهشید