eitaa logo
𝖌𝖔𝖘𝖙𝖔𝖓𝖎𝖆
23 دنبال‌کننده
34 عکس
8 ویدیو
0 فایل
مشاهده در ایتا
دانلود
𝖌𝖔𝖘𝖙𝖔𝖓𝖎𝖆
«گریستن سکوت» #Music
آکنده از اندوه خودِ درونیِ تیره‌ام که غرور لمسش کرده بلعیده‌شده در تنهایی، هنوز پیچیده در زمان با درد جاری‌ام خودم را در بندِ سوء‌ظن نگه می‌دارم و در غبار می‌مانم غبارِ بازمانده‌های رهاشده‌ام، با خنجرِ زندگی کشته‌شده چه غرورِ ظریفی در رنج کشیدن من است تنها، کاملاً تنها با جریان‌های عاطفی روحِ خویش؛ چنان واقعی، چنان ناب، اما کنار گذاشته‌شده‌ام، درهم‌تنیده در ترس، بی‌هیچ امیدی، من واقعاً تنها مانده‌ام اما شاید فقط شاید، احساس می‌شود تنهایی‌ام پیروزی است، بر خودفریبیِ شادی و خوشبختی قلبم تندتر می‌تپد، اندوه شفاف‌تر می‌شود و نگاهِ انسان‌ستیزم نیرومندتر زیستن در سایه‌ها، چنان مغرور از "آن یکی بودن" اما نومید، چنان نومید از دستی یاری‌دهنده آیا واقعاً می‌خواهم این زندگی را زندگی کنم؟ هزار دلیل برای مردن دارم و میلیون‌ها اشک برای گریستن در سکوت طاعونِ انسان زندگی‌ام را تهی کرده و روزی را نفرین می‌کنم که به این جهان زاده شدم با این همه، هیچ‌کسِ دیگری نیست که بخواهم باشم و هیچ‌کسِ دیگری نیست که قصد داشته باشم باشم زیرا هیچ‌کسِ دیگری نبود که قرار بود باشم به انتقامم نیاز دارم، آن را می‌خواهم مشتاقانه در پی‌اشم به انتقامم نیاز دارم، آن را می‌خواهم تشنه‌ اشم انتقامم را می‌خواهم، همین حالا می‌خواهمش یگانگی؛ گردهماییِ زخم‌های باز، از تاریکیِ تاریکی، روح‌های پاک چه رؤیایی، چه رؤیایی، چه دوردست، چرا باید، چرا باید تنها باشم؟ وقتی که دوست می‌دارم، وقتی که برادری‌ ام را دوست میدارم؟ آیا باید بمیرم، آیا باید بمیرم تا آزاد شوم؟ وقتی که می‌گریم، وقتی که در سکوت می‌گریم؟
«نهضت مخفی از الیور باودن»
𝖌𝖔𝖘𝖙𝖔𝖓𝖎𝖆
«Knowledge» #Game
الطائر بر بالای پشت بامی در دمشق ایستاد و از آن بالا هدف بعدی اش را نگاه کرد. بوی سوختن حالش را بهم میزد. منظره هم همینطور. بو و منظره ی کتاب های سوخته. الطائر دید کتاب ها چه طور موج برمی‌داشتند، سیاه میشدند و می سوختند؛ به پدرش فکر کرد که بی شک از این منظره منزجر می‌شد؛ المعلم هم هنگامی که به او می‌گفت، همین احساس را داشت. سوزاندن کتاب ها بی حرمتی به رسوم اساسین ها بود: یادگرفتن، دانش است و دانش آزادی و قدرت. این را می‌دانست. به نحوی فراموشش کرده بود اما دوباره به یاد آورد. خارج از دیدرس روی لبه ی بام ایستاد و حیاط مدرسه ی "جبیر" در دمشق را تماشا کرد. دود به سمت جایی ایستاده بود بلند می‌شد اما همه ی آنهایی که پایین بودند به آتش، به پشته ی کتاب ها، اسناد و طومار های شعله ور در مرکز حیاط توجه داشتند. به آتش و "جبیر الحکیم" که نزدیک آن ایستاده بود و دستوراتش را فریاد می‌زد. غیر از یکی، همه اوامرش را اجرا می‌کردند. این محقق در گوشه ای ایستاده، به آتش خیره شده بود و حالت چهره اش افکار الطائر را بازتاب می‌داد. جبیر چکمه هایی چرمی، عمامه ای سیاه به سر و اخمی دائمی بر چهره داشت. الطائر دقیق نگاهش کرد: چیز های زیادی در موردش فهمیده بود. جبیر عملا مشهور ترین عالم دمشق بود، چرا که به سبب اصرارش به نابودی بر نابودی علم به جای اشاعه ی آن، تبدیل به عالمی غیر معمول شده بود. در این راه روی مکتب خانه های شهر تمرکز داشت که صلاح الدین از آنها حمایت می‌کرد. و چرا این کار را می‌کردند؟ چرا اسناد را جمع آوری و بعد نابود می‌کردند؟ به نام "راهی نوین" یا "نظمی جدید" که الطائر قبلا هم شنیده بود. واضح نبود دقیقا معنایش چیست اما می‌دانست چه کسی پشت آن است. معبدیون بودند و طعمه اش هم یکی از آنان بود. زیر پایش جبیر با شور و شوقی دیوانه وار مردانش را نصیحت میکرد. محقق هایی که کمکش میکردند، با بغل هایی پر که از جایی خارج از دید الطائر می آوردند، به اطراف می‌شتافتند. آنها را در میان شعله ها می انداختند که با هر محموله‌ی تازه، گل می‌انداخت و زبانه می‌کشید. از گوشه ی چشم دید محققی که کنار ایستاده بود، پریشان و پریشان تر شد، تا آن که ناگهان انکار که دیگر نتوانست جلوی خود را بگیرد، جلو جست تا با جبیر مقابله کند. بر خلاف آشفتگی آشکارش با لحن شادابی گفت: دوستان من! ما نباید این کار را بکنیم. دانش بسیاری در این کاغذ ها نهفته. دانشی که نیاکانمون به دلایل خوبی اونجا گذاشتند. جبیر ایستاد، با حالتی آشکار به او خیره شد و خشمگین گفت: تو برای چی اینو می‌گی؟ محقق با لحنی التماس‌گونه گفت: اینا فانوسی برای راهنمایی‌مون هستن تا ما رو از تاریکی جهالت نجات بدن! پشت سرش، شعله‌های رقصان سر به آسمان بردند. محقق‌ها با بغل‌هایی پر از کتاب می‌آمدند و آن‌ها را در آتش می‌ریختند. بعضی‌هایشان نیز نگاه‌های نگران به سمت جبیر و محقق معترض می‌انداختند. جبیر قدمی به جلو برداشت و فرد مخالف را وادار کرد قدمی به عقب بردارد. -این تکه‌های کاغذ مملو از دروغن و ذهن‌هاتون رو مسموم می‌کنن. تا زمانی که وجود دارن، نمی‌تونید امید دیدن حقیقت دنیا رو داشته باشین. محقق نومیدانه سعی می‌کرد معقول باشد، با این حال نمی‌توانست استیصالش را پنهان کند. +چطور می‌تونین این طومارها رو متهم به سلاح بودن کنید؟ اینا ابزار یادگیری‌ان. -تو برای جواب و رستگاری به سراغشون می‌ری. جبیر قدمی دیگر به جلو و معترض قدمی به عقب برداشت. -به جای این‌که به خودت متکی باشی، به اونا اتکا می‌کنی. این باعث می‌شه ضعیف و احمق بشی، به کلامشون ایمان می‌آری، به قطره‌های جوهر. آیا هیچ‌وقت فکر کردی که چه کسی اینا رو نوشته؟ یا چرا؟ نه. بی‌چون و چرا حرفشون رو قبول می‌کنی. و اگه اون حرفا دروغ باشن، که بیشتر مواقع هستن چی؟ خطرناکه! محقق گیج به نظر می‌رسید. انگار کسی به او می‌گفت که سیاه، سفید بود و شب، روز. همچنان پافشاری کرد. +اشتباه می‌کنین. دانش هدیه‌ای این متونه. به اونا نیاز داریم! خلق جبیر تنگ شد. -نوشته‌های با ارزش رو دوست داری؟ هرکاری براشون می‌کنی؟ +آره، البته!
جبیر لبخند زد، لبخندی بی‌رحمانه. -پس به اونا ملحق شو. جبیر هر دو دستش را روی سینه‌ی محقق گذاشت و او را محکم به عقب هل داد. برای لحظه‌ای محقق در حالتی بین افتادن بود. چشمانش از وحشت گشاد شده بود و دستانش را دیوانه‌وار تکان می‌داد، انگار امیدوار بود پرواز کند و از شر آتش حریص بگریزد. سپس تسلیم نیروی پرتاب شد و درون شعله‌ها افتاد. در میان گرمای شعله‌ها به خود پیچید، فریاد کشید و لگد انداخت؛ جامه‌اش آتش گرفت. آستین تونیکش آتش گرفت و لحظه‌ای انگار تلاش کرد با دست‌وپا زدن شعله‌ها را خاموش کند. بعد فریادهایش متوقف شد و در میان دودی که به سمت الطائر بلند می‌شد، بوی تهوع‌آور گوشت سوخته‌ی انسان بالا گرفت. اساسین بینی‌اش را پوشاند. در محوطه‌ی پایین، محققین نیز چنین کردند. جبیر خطاب به آن‌ها گفت: هر مردی که مانند اون صحبت کنه، به همون اندازه تهدید به حساب می‌آد. آیا کسی دیگه‌ای در بین شما می‌خواد با من بحث کنه؟ پاسخی نیامد و چشمان وحشت‌زده، از بالای دستانی که روی بینی گرفته بودند، او را نگاه کردند. جبیر گفت: خوبه. دستورات روشن و ساده هستن. به شهر برید، مکتوبات باقی‌مونده رو جمع و به بشکه‌ی درون خیابون‌ها اضافه کنین. وقتی کارتون تموم شد، کاری می‌فرستم تا اونا رو جمع و نابود کنه. محققین خارج شدند و محوطه خالی شد. محوطه‌ی مرمری زیبا، به واسطه‌ی گستاخی و جسارت آتش لکه‌دار و سیاه شده بود. جبیر اطراف آتش قدم زد و به درونش خیره شد. هر از چندگاهی نگاهی مضطرب به اطراف می‌انداخت و انگار با دقت گوش می‌کرد. اما اگر چیزی هم شنید، صدای ترق و تروق آتش بود و صدای نفس کشیدن خودش. کمی آرام گرفت که باعث شد الطائر لبخند بزند. جبیر می‌دانست اساسین‌ها به سراغش می‌آیند. خود را از بدل‌های که برای فریب بقیه درون خیابان‌ها فرستاده بود، زیرک‌تر قلمداد می‌کرد؛ همراه بدل‌ها معتبرترین محافظینش را فرستاده بود تا حفاظتش کامل شود. الطائر بی‌صدا پشت‌بام را دور زد، تا آن‌که مستقیماً بالای سر کتاب‌سوز ایستاد. جبیر فکر می‌کرد در مدرسه‌ی دربسته‌اش در امان بود. اما نبود. و آخرین زیر‌دستش را اعدام کرده، آخرین کتابش را سوزانده بود. ویژژژژژژژ جبیر بالا را نگاه کرد و اساسین را دید که با تیغه‌ی افراشته بر سرش فرود می‌آمد. سعی کرد از سر راه کنار برود اما دیگر خیلی دیر شده بود و تیغه در گردنش نشست. آهی کشید و روی کف مرمری افتاد. پلک‌هایش هم خورد: چرا… چرا این‌کارو کردی؟ الطائر به جنازه‌ی سیاه و سوخته‌ی محقق در آتش نگاه کرد. گوشت صورتش جمع شده بود و انگار داشت می‌خندید. الطائر به جبیر گفت: انسان باید در عمل به اون چه باور داره آزاد باشه. تیغه را از گردن مرد بیرون کشید و خون روی مرمر چکید. ما حق نداریم یکی رو به خاطر طرز فکرش مجازات کنیم، حال هرچقدر هم باش مخالف باشیم. مرد در حال مرگ با خس‌خس گفت: پس چی؟ -از بین همه تو یکی باید جواب روبدونی. آموزشتون بده، درست و غلط رو به اون‌ها بیاموز. دانش باید اون‌ها رو آزاد کنه، نه زور. جبیر خنده‌ای کوتاه کرد: اونا یاد نمی‌گیرن و به رسوم خودشون می‌چسبن. ساده‌ای اگه خلاف این فکر کنی، اساسین. این یه بیماریه که تنها یه درمون داره. -اشتباه می‌کنی، برای همینه که باید آروم بگیری. +آیا من مانند اون کتاب‌های ارزشمندی نیستم که دنبال نجاتشونی؟ منبع دانشی که باهاش مخالفی؟ با این حال در گرفتن جونم سریع بودی و بی‌تأمل. -بهای کوچکی برای جون خیلی‌ها. واجب بود. (آیا طومارهای کهن نیستن که صلیبیون رو تشویق می‌کنن؟ طومارهای کهنه‌ای که صلاح‌الدین و افرادش رو با خشمی حق‌طلبانه پر می‌کنن؟ نوشته‌هاشون دیگران رو به خطر می‌اندازن، در سر راهشون مرگ به همراه می‌آرن. من هم بهای کوچکی می‌پرداختم. لبخند زد: حالا دیگه اهمیتی نداره. کارت رو کردی، منم همین‌طور. چشمانش را بست و مُرد. الطائر ایستاد. به اطراف محوطه نگاه کرد و زیبایی و زشتی آن را دید. صدای پایی شنید و ناپدید شد. از روی پشت‌بام‌ها درون خیابان رفت. یکی در شهر. چیزی جزئی در میان جمعیت نبود…
کیفیت گرافیک بازی از ۷۲۰ رفت روی 4k.
در روابطم با انسان ها معمولاً همه چیز از خیلی وقت پیش تموم شده... و فقط یه اسکلت خالی باقی مونده... اونم برای احترام.‌..
1.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
درباره ی این میم که گفتن توی سال ۲۰۲۷ متوجهش میشیم.
13.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
تأثیرات "نه آخه چت جی‌بی‌تی گفته..." و "بذار از هوش مصنوعی بپرسم..." در آینده‌ای نه چندان دور. @uniquey1
2.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
اینقدر حس بدی داری که کشتنش بهت حس خوبی میداد؟ چرا نباید حس خوبی داشته باشه؟ برای خدا هم باید همینطور باشه، اون همیشه داره این کارو انجام میده و مگه ما از تصور اون شکل نگرفتیم؟ «هانیبال لکتر در هانیبال و اژدهای سرخ»