زمان میگـذرد ،
خاطـرات محو میشـود ،
احساسات تغیـیر میکنند ، ادمها مـیروند ،
ولـی قلب ، هیچوقت فرامـوش نمیکـنه . !
چیزی لازم نبود که بگوییم
فقط به هم نگاه کردیم و لبخند زدیم؛
چشم هایمان همه حرفها را میزدند . .
مـی و مـیـخـانـه کـجا حـال نـگاهِ تـو کـجـا؟
کـه نـدارد بـشـری حـالـتِ چـشـمـانِ تـو را..
گفتم : چند دقیقه اینجا بنشین
و به من تکیه بده.
گفت : کارم از تکیه گذشته؛
دلم میخواهد در آغوشت بمیرم…
- عباس معروفی