بسوزانم
با شهدِ سوزنده ی لبانت
بگذار! تجربه کنم در عطشی آتشین لذتبخشترین سوختن را ..
گفت: هیچکس از دوری و نبود هیچکسی نمُرده، مُرده؟
تو دلم گفتم: مرده ها که زبونِ گفتن ندارن!
همه را مدیون توام؛
زمانیکه تو را ملاقات کردم ویران شده بودم.
تو مرا ساختی، دستم را گرفتی و بلند کردی. من هم تو را مثل یک تکه نان بوسیدم، روی پیشانیام گذاشتم و عزیز و مقدس دانستمت؛
و عشق پدیدار شد، عشق...