او شب من است؛
در او، امن و آرامم .. وقتی لمسم میکند، ترسم از تاریکی دود میشود.
او شب من است؛
همیشگی نیست، اما زیباست. و زیبایی، همیشه تسکین است ..
هی دفن میکنم و دفن میکنم و دفن میکنم؛
امیدهای رفته پی روزهای رفته را،
هی قرض میکنم و قرض میکنم و قرض میکنم؛
از فردای خود امید.
من فکر میکردم تو خانهام هستی، که از تمام زخمها و جنگها به تو باز میگردم،
اما تو خودت جنگ بودی ..
بزرگترین و بیرحمترین جنگ من.
فکر میکردم با جای خالیات کنار آمدهام.
تا اینکه امروز در شلوغی خیابان، کسی عطری شبیه عطر تو زده بود.
ایستادم، نفس کشیدم و تمام آن مسیر را تا خانه، در گذشتهای قدم زدم که دیگر مال من نیست ..