هی دفن میکنم و دفن میکنم و دفن میکنم؛
امیدهای رفته پی روزهای رفته را،
هی قرض میکنم و قرض میکنم و قرض میکنم؛
از فردای خود امید.
من فکر میکردم تو خانهام هستی، که از تمام زخمها و جنگها به تو باز میگردم،
اما تو خودت جنگ بودی ..
بزرگترین و بیرحمترین جنگ من.
فکر میکردم با جای خالیات کنار آمدهام.
تا اینکه امروز در شلوغی خیابان، کسی عطری شبیه عطر تو زده بود.
ایستادم، نفس کشیدم و تمام آن مسیر را تا خانه، در گذشتهای قدم زدم که دیگر مال من نیست ..
دلم میخواهد آنقدر کوچک بشوم که به قدر یک پرنده باشم
آن وقت پر بزنم و بیایم پیش تو ..
ببخش که اینهمه گرفته و دلمرده بودم. این روزها در حالوهوایی تیره و شوم گرفتارم؛ تا آنجا که دیگر تابِ دیدنِ چهرهٔ آدمیان را ندارم.