فکر میکردم با جای خالیات کنار آمدهام.
تا اینکه امروز در شلوغی خیابان، کسی عطری شبیه عطر تو زده بود.
ایستادم، نفس کشیدم و تمام آن مسیر را تا خانه، در گذشتهای قدم زدم که دیگر مال من نیست ..
دلم میخواهد آنقدر کوچک بشوم که به قدر یک پرنده باشم
آن وقت پر بزنم و بیایم پیش تو ..
ببخش که اینهمه گرفته و دلمرده بودم. این روزها در حالوهوایی تیره و شوم گرفتارم؛ تا آنجا که دیگر تابِ دیدنِ چهرهٔ آدمیان را ندارم.
تا مدتها دلشکسته بودم، دلشکسته.
این کلمه رو توی اون دفترچهات بنویس، دلشکستگی مثل غصه نیست که شب بخوابی و صبح بیدار بشی و تموم شده باشه، دلشکستگی مثل تجربهی یک مرگه، از دست دادن و تنها شدن، دلشکستگی تجربهی از دستدادنِ تکّههای بزرگی از قلبه.