تا مدتها دلشکسته بودم، دلشکسته.
این کلمه رو توی اون دفترچهات بنویس، دلشکستگی مثل غصه نیست که شب بخوابی و صبح بیدار بشی و تموم شده باشه، دلشکستگی مثل تجربهی یک مرگه، از دست دادن و تنها شدن، دلشکستگی تجربهی از دستدادنِ تکّههای بزرگی از قلبه.
یهجایی همینگوی میگه: اگه تو این دنیا اتفاقی بین من و تو بیفته همدیگه رو از دست میدیم. اونوقت میفتیم دست دیگران. همینگوی در ادامه زیر لب گفته: حیف نیست که بیفتیم دست دیگران؟ همون.
به کنارت مینشینم و
بر زانوی تو اینچنین آرام به خواب میروم
کیستی که من اینگونه به جد، در دیار رویاهای خویش باتو درنگ میکنم؟