eitaa logo
سبزنوشته‍┆𝑮𝒓𝒆𝒆𝒏 𝑻𝒆𝒙𝒕
685 دنبال‌کننده
1.8هزار عکس
445 ویدیو
3 فایل
﷽ «و گاهی بهتر است حرف ها به زبان قلم درآیند...»🪴 ࣬ صندوق پستی‌مون: @Green_Text_Chatroom کانال تقدیمی ها: @Green_Text2 ‌‌─ ⋅⋅ ─ ⋅⋅ ─ ⋅ ⊹ ⋅ ─ ⋅⋅ ─ ⋅⋅ ─ •هرگونه کپی مطالب ممنوع و حرام می‌باشد!
مشاهده در ایتا
دانلود
سبزنوشته‍┆𝑮𝒓𝒆𝒆𝒏 𝑻𝒆𝒙𝒕
مرد به سمت ویولت رفت و با او تماس چشمی برقرار کرد،چشمان سبز رنگ مرد، تن ویولت را میلرزاند. بدون اینکه حرفی رد و بدل شود انگار، خیلی چیزها مشخص شده بودند! از نظر ویولت موهای فر بسته شده‌ی آن مرد، اورا مرموز و متفاوت‌تر از هر انسان دیگری می‌کرد. ویولت ترسید، این آدم، برایش عجیب بود... هرچیزی در این روز ها برایش عجیب بود!! اریک دست ویولت را در دست گرفت، دستش زبر بود و قدرتمند، جوری که ویولت حتی جرعت نکرد تکان بخورد. مرد لبخند داشت،روبه مارلنا کرد و با لحنی پر از شوق پرسید :از کدوم نسل الینداهاست؟ مارلنا و ویولت هاج‌وواج نگاهش کردند. مارلنایی که نفهمید آن مرد این را از کجا فهمیده و ویولتی که اصلا نمی‌دانست الیندا چیست! مارلنا به مِن مِن افتاد:شما،از کجا.. فهمیدید؟؟ لبخند مرد مرموز، پررنگ تر شد :قدرتش خیلی زیاده!سوال منو جواب بده!مگه کمک نمیخوای؟ مارلنا گفت:وا...وارنر! مرد خندید و آرام کف زد . _این عالیه! حتما از طرف شما درسته؟ اما باید هشدار بدم که قدرتش باید کنترل بشه وگرنه فاجعه پیش میاد! شما... میدونید کجا باید ببریدش؟ در میان حرف هایش نیشخند اریک بزرگ تر شد، انگار همچی طبق خواسته او رقم می‌خورد. _این دختر،انرژی‌ای داره که سال‌ها ندیدم. اگر حدسم درست باشه... ممکنه همزاد هم داشته باشه!! ویولت نمیفهمید چه می‌گویند، آیا واقعا درباره او صحبت می‌کنند؟ می‌ترسید، از اینکه کابوس واقعیتش از کابوس رویاهایش وحشتناکتر رقم می‌خورد! مارلنا دستش را به دیوار گرفت، از ترس تمام تنش سست شده بود، کابوس هایش که به مادرش مربوط بود، حالا تمام آنها برای دخترش اتفاق می‌افتاد! اریک به مارلنای درمانده نگاه کرد و با تعجب پرسید :توی این دنیای که همه دنبال قدرتن، نمیدونم چرا حالت انقدر بد شد، تو الان باید افتخار کنی که از نسل وارنر هایی و احتمالا دخترت هم همزاد داره...جایگاه خوبی خواهید داشت! در هر دو بُعد... ویولت با خشم فریاد زد: بس کنید دیگه! نگاهش میان مادرش و اریک می‌چرخید. بغضی در گلویش پیچیده بود. _منم آدمم. یکی نیست به منم بگه اینجا چه خبره؟پس درد و عذاب من چی؟ اریک دستی در موهایش کشید و روبه ویولت گفت :خیلی برام عجیبه که از خانواده ای به این قدرتمندی امدی ولی حتی پایه ای ترین چیز هارو هم نمیدونی. آهی کشید و سرش را سمت مارلنا چرخاند. سعی کرد لحن ملایمی داشته باشد: باید بگم اگه یاد نگیره قدرت هاشو کنترل کنه حتما به خودش و اطرافیانش آسیب میزنه. نمیدونم چرا تا الان بهش چيزی یاد ندادی، هدفت چی بوده یا هرچی! اما من میتونم ببرمش سیرالین و چیزهای که لازمه بهش یاد بدم. پوست ویولت از عصبانیت میسوخت، انقدر عصبانی بود که می‌توانست به تنهای آن مکان را آتش بزند، چرا کسی تورا جدی نمیگرفت؟؟ اریک در ادامه صحبتش با خنده و لحن شوخی ادامه داد:فقط به شرط اینکه وقتی کل الینداها و اجنه شناختنش بگید استادش اریکِ بزرگ بوده تا مشتری‌ام بشن!! مارلنا دودل بود اما ویولت دیگر صبرش به سر رسیده بود. ناگهان بدون هیچ دلیلی تمام چراغ ها به یکباره خاموش شدند و زمین تکان ریزی خورد ویولت به چیزی فکر نکرد! مادرش را تنها گذاشت و در اولین فرصت درب خروجی راباز کرد و به سمت ماشین حرکت کرد و توی راه با خود حرف می‌زد. از دنیا حرصش گرفته بود و از مادرش بسیار ناراحت بود..این احساسات را، دوست نداشت. در آن تاریکی، چشمان اریک برق زد، این دقیقا همان قدرتی بود که دنبالش بود، همان قدرتی که حتی با زور آن را تصاحب می‌کرد، ویولت متوجه هیچ چیز نبود! ❤️‍🩹 | @Green_Text
از برنامه هات حرف نزن! انجامش بده!! 🌑 | @Green_Text
خدايا، دیگه اگه نشه هم حرفی نیست. ما سپردیم به خودت؛ چون تو بد مارو نمی‌خوای.🌱 ☕️ | @Green_Text
خدایا، یسری آدم هستن که.. نه حسودن، نه بدجنسن، چشم دیدن مال‌و منال و مقام و... بقیه رو دارن،... این آدمارو هم خودشونو نگه دار، هم این ویژگی هاشونو..✨ 🧋 | @Green_Text
دقیقا به کسی تکیه نکن که بهش اعتماد داری! بهت خیانت رو نشون میده:( 🌑 | @Green_Text
زندگی ریاضی است پس بیاییم اعتماد را در زاویه ی چشمانمان جای دهیم شادی را به توان برسانیم غم و اندوه را تفریق کنیم از کینه و نفرت جذر بگیریم همدلی و دوستی را ضرب کنیم و محیط و مساحت محبت را در دایره ی قلب دیگران به دست آوریم ❤️‍🩹 | @Green_Text
‏اون‌قدر قوی باش که بتونی تنها بمونی! اون‌قدر عاقل باش که بتونی با بقیه روابط سالمی برقرار کنی! و اون‌قدر خودت باش که بین آدما گم نشی! ☕️ | @Green_Text
نجنگیده نبازید. ☕️ | @Green_Text