eitaa logo
سبزنوشته‍┆𝑮𝒓𝒆𝒆𝒏 𝑻𝒆𝒙𝒕
759 دنبال‌کننده
1.6هزار عکس
395 ویدیو
0 فایل
﷽ «و گاهی بهتر است حرف ها به زبان قلم درآیند...»🪴 ࣬ صندوق پستی‌مون: @Green_Text_Chatroom کانال تقدیمی ها: @Green_Text2 ‌‌─ ⋅⋅ ─ ⋅⋅ ─ ⋅ ⊹ ⋅ ─ ⋅⋅ ─ ⋅⋅ ─ •هرگونه کپی مطالب ممنوع و حرام می‌باشد!
مشاهده در ایتا
دانلود
- 𝓣𝓲𝓽𝓵𝓮: Fake liar / دروغگوی قلابی - 𝓝𝓾𝓶𝓫𝓮𝓻 𝓸𝓯 𝓹𝓪𝓻𝓽: 3 ☕️ | @Green_Text
سبزنوشته‍┆𝑮𝒓𝒆𝒆𝒏 𝑻𝒆𝒙𝒕
- 𝓣𝓲𝓽𝓵𝓮: Fake liar / دروغگوی قلابی - 𝓝𝓾𝓶𝓫𝓮𝓻 𝓸𝓯 𝓹𝓪𝓻𝓽: 3 #Fake_Liar ☕️ #Sakura | @Green_Text
"دروغگوی قلابی" (قسمت سوم) قصد داشتم از همان ابتدای مکالمه، او را وارد گود کنم و ترس و اضطراب افشا شدن حقیقت را به جانش بیندازم تا دست و پایش را گم کند و اشتباهاتش را به مدرک جرمش تبدیل کنم. منتظر دیدن هرگونه تغییر درحالت چهره اش بودم تا شکم را به اطمینان مبدل کند. اما برخلاف گمان من، بدون اینکه حتی ذره ای اضطراب در صورت او هویدا شود، لبخندی عجیب زد و از کنارم رد شد. با گوشه چشمش اتاق را ازنظر گذراند و با دیدن جسد، مستقیم به سمت آن رفت. کنار جسد زانو و با نگاه کنجکاوش، سرتاسر جسد را از نظر گذراند. - اوه، پس خفه شده. به سمت او برگشتم و دست به سینه و با اخم بالای سرش ایستادم و حرکاتش را زیرنظر گرفتم. - ما هنوز نمی دونیم که اون خفه شده یا نه. تو از کجا می دونی؟ بازهم آن نیشخند عجیب روی لبانش نقش بست. - نگو که احتمال می دادی علت مرگ ضربه به سر بوده باشه؟ احمقانه ست، احتمالش صفرِ صفره. تقریبا کم مانده بود عصبانیت برمن چیره شود. - ببخشید؟ چه چیزی احمقانه ست جناب؟ - واضحه. خطوط یوشیکاوا رو روی گردنش نمی بینی؟ این زخم ها وقتی ایجاد میشن که مقتول قبل از مرگ برای نجات خودش تقلا کنه و سعی کنه شی خفه کننده رو از گردنش جدا کنه. اگه دلیل مرگ ضربه به سر بود که نمی تونست این خطوط رو ایجاد کنه. با اینکه سعی می کردم چهره ام را خونسرد نشان دهم، اما از درون تعجب کرده بودم. او چطور درباره خطوط یوشیکاوا می دانست؟ شاید ازآن طرفداران دوآتیشه کتاب های جنایی بود. - این رو خودمون هم می دونیم. اما اگه علت مرگ خفه شدن بود، دلیلی وجود نداشت که به سرش ضربه بزنه. شاید قاتل ابتدا تلاش برای خفه کردنش کرده، به حدی که مقتول بیهوش شده. سپس اونو با ضربات متعدد به سرش کشته. - احمقانه ست. کشتن فرد به وسیله خفه کردن، مدارک کمتری علیه قاتل به جا می ذاره. طوری که سر مقتول له شده، حتما خون زیادی به قاتل پاشیده می شد. تمیز کردن اون همه خون کار سختیه، علاوه بر اون همه می دونن که پلیس می تونه با تست لومینول وجود خون رو تشخیص بده، حتی بعد از شستشو. جدا از ریسک بالا، هیچ دلیلی وجود نداره که قاتل بخواد چنین کار احمقانه ای انجام بده. - شاید قاتل دیده که بعد از مدتی مقتول به هوش اومده، به همین خاطر مضطرب شده و به سرعت با هرچی دستش اومده کلک طرف رو کنده. - احمقانه تره. هیچ قاتلی بعد از ارتکاب به قتل، در صحنه جرم نمی مونه. بلکه همه تلاش می کنن که در سریع ترین زمان ممکن تمام مدارک رو پاک کرده و از صحنه قتل دور بشن. درضمن، از میزان عمق و کبودی جای خفگی مشخصه که این میزان فشار به گردن حتما باعث مرگ می شده. هیچکس نمی تونه از چنین فشاری جون سالم به در ببره. احتمال بیهوش شدن اولیه مقتول کاملا منتفیه. می توانستم جوشش خون در رگ هایم از شدت عصبانیت را حس کنم. حیف که مسئولیت پذیری کاری به من اجازه نمی داد که احساسات شخصی ام را بروز دهم. - پس شاید جنابعالی قصد داشتی اینطور ذهن ما رو درگیر کنی و به خیال خودت به پلیس های احمق نشون بدی چقدر باهوشی! - اوه، پس شما هنوز هم فکر می کنید که من قاتلم؟ کارد می زدی خونم در نمی آمد. او چه کسی بود که به خودش اجازه می داد پلیس را تمسخر کند؟ دلم می خواست با دستان خودم دستبند به دستانش می زدم و او را راهی اداره پلیس می کردم تا بفهمد که باید چطور با مامورین قانون صحبت کند! ساساکی سرش را به سمت من برگرداند و با نگاه نافذش درچشمانم خیره شد. سپس لبخند ملیحی زد و با صدایی آرام گفت: - بنظر میاد با دخالت بیجا شما رو عصبانی کردم. بهرحال قبل ازینکه به من دستبند بزنید، باید بهتون بگم که من توجیه زمانی موثق دارم. گویی آب سرد روی شعله های خشمم جاری شده باشد، عصبانیتم به یکباره خاموش شد و جایش را به حیرت داد. از اینکه به این سرعت توانسته بود فکرم را بخواند، تعجب کرده بودم. از آن گذشته، مطمئن بودم که قاتل خودش بود، پس چطور می توانست توجیه زمانی داشته باشد؟ چندباری پلک زدم و ذهنم را جمع و جور کردم. طبیعی بود که یک قاتل برای گمراه کردن ذهن پلیس، توجیه زمانی ساختگی داشته باشد. باید خود را آرام می کردم و اجازه نمی دادم مرا عصبانی کند. باید توجیه زمانیش را در کمال تمرکز و آرامش بررسی می کردم تا بتوانم اشکال توجیه زمانی او را کشف کنم. ☕️ | @Green_Text
اول از همه، ممنونم از همه کسایی که شجاعت به خرج دادن، فکر کردن، و تلاش کردن استنتاج کنن. تلاش های همه‌تون عالی و مسرت بخش بود. بازهم منتظر تحلیل های جذاب تون هستم. اصلا مگه میشه داستان جنایی باشه و خواننده فکر و تحلیلش رو درگیر نکنه؟ و دوم، بعد از خواندن این پارت، مثل همیشه منتظر حرف‌ها و نظراتتونم. هر حرفی بود بفرمایید. و سوال امروز: نظرتون درباره نظریه های کارآگاه هیراگی و ساساکی چیه؟ و نظر خودتون درباره پرونده چیه؟ بنظرتون چرا قاتل باید دو جور بلای مختلف سر مقتول بیچاره می‌آورد؟
دلبسته به سکه های قلک بودیم دنبال بهانه های کوچک بودیم رویای بزرگ تر شدن خوب نبود ای کاش تمام عمر کودک بودیم ✨ | @Green_Text
و چه کسی می‌توانست بفهمد که همهٔ آن لبخندهای ظاهری روکشی توخالی روی قلب تاریک و خاموش ِ هم‌چون گور اوست؟ 『کتاب کلبهٔ عمـو تـام』 🐇 | @Green_Text
گفت: "چشم ها مثل بادام ها طعم های متفاوتی دارند؛ بعضی از بادام ها تلخ و بعضی شیرین اند. بعضی از چشم ها هم شورند. اما چشم شما نه شور است نه تلخ. این تفاوت شما با بقیه است که من در نگاه اول به چشم تو فهمیدم،خانم جان!" 『کتاب مهاجـر سرزمین آفتاب』 🐇 | @Green_Text
هر چند به دریا دل ماهی گیر است بیچاره اسیر بازی تقدیر است افتاده میان قایقی فرسوده از او نگران تر دل ماهی گیر است (( میلاد عرفان پور )) ✨ | @Green_Text
در فراق چشم های بی نظیرت نازنین چشم هایم از نامردمان شادی گدایی میکند دست هایم دست هایت را نمیگیرد ولی چشم هایت چشم هایم را هوایی میکند ✨ | @Green_Text
- 𝓣𝓲𝓽𝓵𝓮: Fake liar / دروغگوی قلابی - 𝓝𝓾𝓶𝓫𝓮𝓻 𝓸𝓯 𝓹𝓪𝓻𝓽: 4 ☕️ | @Green_Text
سبزنوشته‍┆𝑮𝒓𝒆𝒆𝒏 𝑻𝒆𝒙𝒕
- 𝓣𝓲𝓽𝓵𝓮: Fake liar / دروغگوی قلابی - 𝓝𝓾𝓶𝓫𝓮𝓻 𝓸𝓯 𝓹𝓪𝓻𝓽: 4 #Fake_Liar ☕️ #Sakura | @Green_Text
"دروغگوی قلابی" (قسمت چهارم) ساساکی موبایل قدیمی اش را از جیب سویشرت مشکی رنگش بیرون آورد. خوب که دقت کردم، خط و خش های زیادی روی موبایلش دیده می شد؛ انگار که موبایل بیچاره در میدان جنگ زندگی کرده باشد. سپس یکی از دستکش هایش را کند و چیزی را تایپ کرد. سرعت تایپ کردنش محشر بود. همین که خواستم بپرسم، گویی ذهنم را خوانده باشد، پیش دستی کرد و گفت: - آه ببخشید، یادم رفت بگم. از وضعیت جسد مشخصه که حدودا دوساعت پیش به قتل رسیده. من اون موقع باشگاه بودم، و یک شاهد هم دارم. به شاهدم پیام دادم تا هرچه سریعتر بیاد و برام شهادت بده. هرچه مظنونین تون کمتر بشه راحت تر می تونید مجرم واقعی رو پیدا کنید. نمی خوام ذهنتون رو الکی مشغول خودم کنم، درحالی که مهره اصلی نیستم. با اینکه چیزی نگفتم، درون ذهنم جوابش را دادم: مجرم یا به قول خودت مهره اصلی تویی. فکر نکن خیلی باهوشی و من احمقم. کی صبح به این زودی میره باشگاه؟ چندلحظه بیشتر نگذشت که ساساکی سکوت را شکست. - البته، می بینم که هنوز فکر می کنید که قاتل منم. اما من یه توجیه زمانی موثق دارم. بهتره ذهنتون رو مشغول من نکنید و وقتتونو هدر ندید. و درباره باشگاه، بهتون حق میدم که مشکوک باشید، اما من و چندنفر دیگه عادت داریم صبح زود به باشگاه بریم. هرچند عجیب بنظر می رسه. باید به من حق بدهید که وقتی دوباره با آن نگاه به چشمانم خیره شد و باز جوری سخن گفت که گویی ذهنم را خوانده، شک کنم که شاید یکی از همان ابرانسان های مخفی داخل فیلم ها باشد! در همان حین، افسر زیر دستم همراه با یک مرد و دو زن وارد خانه شد. صدایش کردم. - اینا کین که با خودت آوردی اینجا؟ قبل از آنکه افسر مهلتی برای صحبت کردن پیدا کند، ساساکی جواب سوالی که از او نپرسیده بودم را داد: - من گفتم بیان اینجا. عصبانی نشید بازرس، گفتم شاید بتونم با جمع کردن مظنونین کمکی در روند پرونده کرده باشم. - مظنونین؟ - بله. این سه نفر مظنونین اصلی هستن و به احتمال 99... نه ببخشید، 100% قاتل بین این سه نفره. - برچه اساسی چنین چیزی میگی؟ - بر این اساس که این سه نفر در تنها واحدهایی زندگی می کنند که از طریق بالکن شون می شد به بالکن خونه من رسید. دو واحد کناری خونه من، یعنی واحد 220 و 222 و واحد بالاسر یعنی واحد 321. واحد پایینی خالیه، البته حتی اگه پر بود هم اومدن از اتاق پایین به بالا درحالی که یک جسد داری بدون استفاده از هیچ وسیله ای تقریبا غیر ممکنه. بالکن بقیه واحد ها هم بیش از دومتر با بالکن خونه من فاصله دارن، پس احتمال اونا منتفیه. - پس تو معتقدی که یک نفر مقتول رو کشته، بعد اونو حمل کرده و از طریق بالکن به خونه ات آورده؟ اما این بنظر مسخره میاد. چرا یک نفر باید به خودش زحمت بده که چنین کاری کنه؟ ساساکی لبخندی زد و در چشمانم خیره شد. - وقتی که همه غیرممکن ها رو حذف کنی، چیزی که باقی می مونه هرچقدر هم که غیرمحتمل باشه، حقیقته. زیرلب زمزمه کردم: شرلوک هلمز، ها؟ بنظر می رسید که متوجه شد که چه زمزمه کرده بودم، چون درست پس از آن لبخندی دیگر زد و نگاهش را از من برداشت. بنظر می رسید که این پسر از طرفداران کتاب های جنایی بود و انصافا هم خوب کتاب ها را مطالعه کرده بود. آن نقل قول را خوب می دانستم؛ چون خودم هم تا چندسال پیش بشدت پیگیر خواندن کتاب های جنایی بودم. مصمم بودم که هرچه می توانم مطالعه کنم، تا شاید این اطلاعات در شغل مورد علاقه ام یاری ام کنند. ساساکی بار دیگر سراغ جسد رفت و مجدد آن را بررسی کرد. درهمین حین افسر بیچاره سعی می کرد آن سه نفر، یا به قول ساساکی سه مظنون اصلی را آرام کند. آن ها بعد از اینکه صدای ساساکی را شنیده بودند که آن ها را مظنون اصلی خوانده بود، سخت برآشفته شده بودند و اعتراض می کردند. البته نه همه آن ها؛ بین آن سه نفر، مرد جوانی بود که کمی چاق بود و بسیار خجالتی می نمود. او هیچ نمی گفت و تنها سرش را پایین انداخته بود. اما آن دو زن، رسما خانه را روی سرشان گذاشته بودند. - نمی دونستم زندگی کردن توی واحد کنار این آقا جرمه! حالا دیگه کار پلیس به جایی کشیده بجای برقراری امنیت، به هرکسی انگ قاتل بودن می زنه؟ - چطور می تونید فقط برای اینکه بالای این واحد زندگی می کنم بهم بگید مظنون؟ اصلا متوجه بار حرفایی که می زنید هستید؟ من کار دارم، نمی تونم وقتمو برای کاراگاه بازیای شما تلف کنم! - لطفا آروم باشید خانما، این جز روند کاره. صرفا یه سوال پرسی ساده ست... افسر بیچاره بین طعنه و کنایه های دو زن گیر کرده بود و به زحمت تلاشی بیهوده برای آرام کردنشان می کرد. ☕️ | @Green_Text
سلام صبح بخیر✨💙🧋 🧋 | @Green_Text