گفت: "چشم ها مثل بادام ها طعم های متفاوتی دارند؛ بعضی از بادام ها تلخ و بعضی شیرین اند. بعضی از چشم ها هم شورند. اما چشم شما نه شور است نه تلخ. این تفاوت شما با بقیه است که من در نگاه اول به چشم تو فهمیدم،خانم جان!"
『کتاب مهاجـر سرزمین آفتاب』
🐇#Soundless | @Green_Text
هر چند به دریا دل ماهی گیر است
بیچاره اسیر بازی تقدیر است
افتاده میان قایقی فرسوده
از او نگران تر دل ماهی گیر است
(( میلاد عرفان پور ))
✨#Kanae | @Green_Text
در فراق چشم های بی نظیرت نازنین
چشم هایم از نامردمان شادی گدایی میکند
دست هایم دست هایت را نمیگیرد ولی
چشم هایت چشم هایم را هوایی میکند
✨#Kanae | @Green_Text
سبزنوشته┆𝑮𝒓𝒆𝒆𝒏 𝑻𝒆𝒙𝒕
- 𝓣𝓲𝓽𝓵𝓮: Fake liar / دروغگوی قلابی - 𝓝𝓾𝓶𝓫𝓮𝓻 𝓸𝓯 𝓹𝓪𝓻𝓽: 4 #Fake_Liar ☕️ #Sakura | @Green_Text
"دروغگوی قلابی"
(قسمت چهارم)
ساساکی موبایل قدیمی اش را از جیب سویشرت مشکی رنگش بیرون آورد. خوب که دقت کردم، خط و خش های زیادی روی موبایلش دیده می شد؛ انگار که موبایل بیچاره در میدان جنگ زندگی کرده باشد. سپس یکی از دستکش هایش را کند و چیزی را تایپ کرد. سرعت تایپ کردنش محشر بود. همین که خواستم بپرسم، گویی ذهنم را خوانده باشد، پیش دستی کرد و گفت:
- آه ببخشید، یادم رفت بگم. از وضعیت جسد مشخصه که حدودا دوساعت پیش به قتل رسیده. من اون موقع باشگاه بودم، و یک شاهد هم دارم. به شاهدم پیام دادم تا هرچه سریعتر بیاد و برام شهادت بده. هرچه مظنونین تون کمتر بشه راحت تر می تونید مجرم واقعی رو پیدا کنید. نمی خوام ذهنتون رو الکی مشغول خودم کنم، درحالی که مهره اصلی نیستم.
با اینکه چیزی نگفتم، درون ذهنم جوابش را دادم: مجرم یا به قول خودت مهره اصلی تویی. فکر نکن خیلی باهوشی و من احمقم. کی صبح به این زودی میره باشگاه؟ چندلحظه بیشتر نگذشت که ساساکی سکوت را شکست.
- البته، می بینم که هنوز فکر می کنید که قاتل منم. اما من یه توجیه زمانی موثق دارم. بهتره ذهنتون رو مشغول من نکنید و وقتتونو هدر ندید. و درباره باشگاه، بهتون حق میدم که مشکوک باشید، اما من و چندنفر دیگه عادت داریم صبح زود به باشگاه بریم. هرچند عجیب بنظر می رسه.
باید به من حق بدهید که وقتی دوباره با آن نگاه به چشمانم خیره شد و باز جوری سخن گفت که گویی ذهنم را خوانده، شک کنم که شاید یکی از همان ابرانسان های مخفی داخل فیلم ها باشد!
در همان حین، افسر زیر دستم همراه با یک مرد و دو زن وارد خانه شد. صدایش کردم.
- اینا کین که با خودت آوردی اینجا؟
قبل از آنکه افسر مهلتی برای صحبت کردن پیدا کند، ساساکی جواب سوالی که از او نپرسیده بودم را داد:
- من گفتم بیان اینجا. عصبانی نشید بازرس، گفتم شاید بتونم با جمع کردن مظنونین کمکی در روند پرونده کرده باشم.
- مظنونین؟
- بله. این سه نفر مظنونین اصلی هستن و به احتمال 99... نه ببخشید، 100% قاتل بین این سه نفره.
- برچه اساسی چنین چیزی میگی؟
- بر این اساس که این سه نفر در تنها واحدهایی زندگی می کنند که از طریق بالکن شون می شد به بالکن خونه من رسید. دو واحد کناری خونه من، یعنی واحد 220 و 222 و واحد بالاسر یعنی واحد 321. واحد پایینی خالیه، البته حتی اگه پر بود هم اومدن از اتاق پایین به بالا درحالی که یک جسد داری بدون استفاده از هیچ وسیله ای تقریبا غیر ممکنه. بالکن بقیه واحد ها هم بیش از دومتر با بالکن خونه من فاصله دارن، پس احتمال اونا منتفیه.
- پس تو معتقدی که یک نفر مقتول رو کشته، بعد اونو حمل کرده و از طریق بالکن به خونه ات آورده؟ اما این بنظر مسخره میاد. چرا یک نفر باید به خودش زحمت بده که چنین کاری کنه؟
ساساکی لبخندی زد و در چشمانم خیره شد.
- وقتی که همه غیرممکن ها رو حذف کنی، چیزی که باقی می مونه هرچقدر هم که غیرمحتمل باشه، حقیقته.
زیرلب زمزمه کردم: شرلوک هلمز، ها؟ بنظر می رسید که متوجه شد که چه زمزمه کرده بودم، چون درست پس از آن لبخندی دیگر زد و نگاهش را از من برداشت. بنظر می رسید که این پسر از طرفداران کتاب های جنایی بود و انصافا هم خوب کتاب ها را مطالعه کرده بود. آن نقل قول را خوب می دانستم؛ چون خودم هم تا چندسال پیش بشدت پیگیر خواندن کتاب های جنایی بودم. مصمم بودم که هرچه می توانم مطالعه کنم، تا شاید این اطلاعات در شغل مورد علاقه ام یاری ام کنند.
ساساکی بار دیگر سراغ جسد رفت و مجدد آن را بررسی کرد. درهمین حین افسر بیچاره سعی می کرد آن سه نفر، یا به قول ساساکی سه مظنون اصلی را آرام کند. آن ها بعد از اینکه صدای ساساکی را شنیده بودند که آن ها را مظنون اصلی خوانده بود، سخت برآشفته شده بودند و اعتراض می کردند. البته نه همه آن ها؛ بین آن سه نفر، مرد جوانی بود که کمی چاق بود و بسیار خجالتی می نمود. او هیچ نمی گفت و تنها سرش را پایین انداخته بود. اما آن دو زن، رسما خانه را روی سرشان گذاشته بودند.
- نمی دونستم زندگی کردن توی واحد کنار این آقا جرمه! حالا دیگه کار پلیس به جایی کشیده بجای برقراری امنیت، به هرکسی انگ قاتل بودن می زنه؟
- چطور می تونید فقط برای اینکه بالای این واحد زندگی می کنم بهم بگید مظنون؟ اصلا متوجه بار حرفایی که می زنید هستید؟ من کار دارم، نمی تونم وقتمو برای کاراگاه بازیای شما تلف کنم!
- لطفا آروم باشید خانما، این جز روند کاره. صرفا یه سوال پرسی ساده ست...
افسر بیچاره بین طعنه و کنایه های دو زن گیر کرده بود و به زحمت تلاشی بیهوده برای آرام کردنشان می کرد.
☕️ #Sakura | @Green_Text
ژاپنی ها میگویند، شما سه چهره دارید
اولین چهره که به دنیا نشان میدهید
دومین چهره که به دوستان نزدیک و خانواده نشان میدهید
سومین چهره که به کسی نشان نمیدهید و این واقعی ترین بازتاب آن چیزی است که شما هستید! . . .
🦋 #Asohi | @Green_Text
یه راه جدید برای پولدار شدن پیدا کردم.
باید موقع نوشتنهام لایو بگیرم از خودم.
انقدر جذابه که حتی از خود داستان هم جذابتره. باید کلی طرفدار پیدا کنه.
فکر کنید یه نفر کاملا ساکت و متمرکز پای لپ تاپ نشسته و درحال تایپ کردنه، یهو صداش بلند میشه که: تو روحت. 😂
حالا فارغ از شوخی، خداروشکر تو تنهایی مینویسم، وگرنه مردم بیچاره از کجا بدونن که این واکنش هام با شخصیتهای داستانمه.
☕️ #Sakura | @Green_Text
سبزنوشته┆𝑮𝒓𝒆𝒆𝒏 𝑻𝒆𝒙𝒕
یه راه جدید برای پولدار شدن پیدا کردم. باید موقع نوشتنهام لایو بگیرم از خودم. انقدر جذابه که حتی از
*این ساید از سنپای نادره و دیده نشده...لحظه را دریابید...
🧋#Amaya | @Green_Text
سبزنوشته┆𝑮𝒓𝒆𝒆𝒏 𝑻𝒆𝒙𝒕
*این ساید از سنپای نادره و دیده نشده...لحظه را دریابید... 🧋#Amaya | @Green_Text
اولا پارسی را پاس بدار.
دوما معلومه که دیده نشده. و دیده نخواهد شد. چون همیشه در تنهایی خودم رخ میده. 😂
اصلا یکی از موانعی که نمیذاره بتونم مثل نویسندههای توی فیلمها توی کافه بشینم بنویسم، اینه که اونجا اصلا مکان مناسبی برای چنین رفتارهایی نیست. فکر کنید وسط کافه یهو یه نفر بزنه زیر خنده، یا یه پوزخند عجیب بزنه، یا با صدای بلند یچیزایی بگه. خیلی سمه، میدونین.
☕️ #Sakura | @Green_Text
سبزنوشته┆𝑮𝒓𝒆𝒆𝒏 𝑻𝒆𝒙𝒕
اولا پارسی را پاس بدار. دوما معلومه که دیده نشده. و دیده نخواهد شد. چون همیشه در تنهایی خودم رخ میده
انگار دارم شکل متفاوتی از رفتار خودمو میبینم...
🧋#Amaya | @Green_Text