eitaa logo
سبزنوشته‍┆𝑮𝒓𝒆𝒆𝒏 𝑻𝒆𝒙𝒕
759 دنبال‌کننده
1.6هزار عکس
395 ویدیو
0 فایل
﷽ «و گاهی بهتر است حرف ها به زبان قلم درآیند...»🪴 ࣬ صندوق پستی‌مون: @Green_Text_Chatroom کانال تقدیمی ها: @Green_Text2 ‌‌─ ⋅⋅ ─ ⋅⋅ ─ ⋅ ⊹ ⋅ ─ ⋅⋅ ─ ⋅⋅ ─ •هرگونه کپی مطالب ممنوع و حرام می‌باشد!
مشاهده در ایتا
دانلود
تنها دنیای امن مون خیالات بود! چه خیال تو مجازی چه خیال حقیقی:) 🌑 | @Green_Text
طلوع جمعه که آشکار میشود گمان میکنم شاید او بیاید.....🌻 صبح بخیر مولای ما🌱 🌑 | @Green_Text
دیدی بعضی وقتا ی سری اتفاقا میفته ک باورت نمیشه داره میفته؟ :)))) 🌑 | @Green_Text
موقعیت: درحال نوشتن رمان با همراهی اونیگیری های ساخته شده از برنج‌های باقی مونده. ☕️ | @Green_text
- 𝓣𝓲𝓽𝓵𝓮: Fake liar / دروغگوی قلابی - 𝓝𝓾𝓶𝓫𝓮𝓻 𝓸𝓯 𝓹𝓪𝓻𝓽: 6 ☕️ | @Green_Text
سبزنوشته‍┆𝑮𝒓𝒆𝒆𝒏 𝑻𝒆𝒙𝒕
- 𝓣𝓲𝓽𝓵𝓮: Fake liar / دروغگوی قلابی - 𝓝𝓾𝓶𝓫𝓮𝓻 𝓸𝓯 𝓹𝓪𝓻𝓽: 6 #Fake_Liar ☕️ #Sakura | @Green_Text
"دروغگوی قلابی" (قسمت ششم) مرد جوان خجالتی کمی من-من کرد و دستش را بالا آورد. کمی تعجب کردم، انتظار نداشتم خودش داوطلب صحبت کردن شود. اما احتمال دادم که او هم مانند افراد دیگر برای کاری عجله داشته باشد. سرتا پایش را برانداز کردم. یک هودی سبزلجنی با شلوار مشکی پوشیده بود. عینکی بود. موهای جلویی سرش کمی بلند بود و تا روی چشمانش را می پوشاند. حدس زدم که بخاطر خجالتی بودنش باشد. - م...من... روکودا ماساشی...25 سالمه. نقاشی می کنم. افسرکانو دست از یادداشت کردن برداشت و با بهت به چهره مرد جوان خیره شد. - روکودا؟ همون نقاش معروف؟ شوخی می کنید دیگه؟ مرد جوان سرش را پایین انداخت. بنظر می رسید از اینکه شهرتش را به رویش آورده خجالت می کشید. با صدای بلند گلویم را صاف کردم. - کانو، الان سر پرونده ایم. - معذرت می خوام قربان. ادامه بدید. روکودا بار دیگر سرش را بالا آورد و به حرف زدن ادامه داد. - تمام امروز داخل خونه ام بودم، مثل روزای دیگه. تا قبل از اینکه این آقا بیان دم در و منو به اینجا بیارن، پامو از خونه بیرون نذاشته بودم. آخرین باری که از خونه بیرون رفتم دیروز صبح بود که رفته بودم کمی خرید کنم. - بنظر میاد خیلی کم از خونه بیرون میرید. - بله... راستش بیرون کار زیادی ندارم... تمام مدت توی خونه مشغول آماده کردن کارهام هستم... و برای تحویل شون...مدیر هنری ام خودش شخصا میاد و تحویل شون می گیره. - که این طور. و درباره مقتول؟ اونو- هنوز جمله ام را تمام نکرده بودم ظن مظنونی که هنوز صحبت نکرده بود، با صدای بلند شروع به غرغر کرد. - تا کی باید اینجا معطل بمونم؟ تا این آقا با تته پته حرف بزنه که شب شده! اندکی عصبی شدم، اما خود را آرام کردم. همه آن ها صرفا مظنون بودند، نه مجرم. باید مراقب رفتارم می بودم. - خیلی خب، شما بفرمایید. زن که لباس های ورزشی به تن داشت، با اخمی ملایم دست به سینه شد و شروع به صحبت کرد. - ماناکا میتسویو. 23 سالمه. دانشجوی رشته علوم ورزشی هستم. برای مسابقات دوومیدانی دانشجویی آماده میشم. برای همین عادت دارم هرروز طلوع آفتاب برم به یه پارک نزدیک اینجا و بدوم. امروز صبح هم رفته بودم. تقریبا تازه برگشته بودم خونه که این افسر شما اومد و منو به اینجا آورد. اون مقتول بخت برگشته رو هم نمی شناسم. - که اینطور. حالا بفرمایید هرکدوم شما توی کدوم واحد زندگی می کنید؟ کانو پاسخ هایشان را به سرعت یادداشت کرد. خانم یاماکی در واحد 321، خانم ماناکا در واحد 220 و آقای روکودا در واحد 222 زندگی می کردند. خانم یاماکی، که گویا از اینکه هرلحظه بیشتر دیرش می شد کلافه شده بود، به ساساکی اشاره کرد و پرسید: - آقای بازرس، چرا از اون آقا پرس و جو نمی کنید؟ اون که باید بخاطر زندگی توی این واحد مظنون اصلی باشه. نگاهی به خانم یاماکی انداختم. - شما از کجا می دونید که ایشون توی این واحد زندگی می کنه؟ ایشون که تازه اومده و رفت و آمدی با هیچکدوم از همسایه ها نداشته. خانم یاماکی اندکی جا خورد و من به سرعت متوجه آن شدم. - خب... وقتی توی یه ساختمون زندگی کنیم طبیعیه که اتفاقی ببینمش! وقتی دیدم غیر از ما و پلیس، فقط اون اینجاست و من قبلا در ساختمون دیده بودمش، حدس زدم که اون صاحب این خونه ست. با اینکه چیزی به روی خودم نیاوردم، متوجه دروغ در گفتارش شده بودم. خودمانیم، قبلا نیز بخاطر اینکه در فهمیدن زبان بدن افراد خوب عمل می کردم، توسط سربازرس تشویق شده بودم. این توانایی به دلیل اهمیت بسیار من به ارتباط و معاشرت با مردم و صرف وقت نسبتا قابل توجه برای آن بود. گرچه از بیرون یک فرد نسبتا خجالتی و درونگرا و ساکت بنظر می رسیدم، اما برای دوستانم هرگز اینگونه نبود. زمانی را که پیش دوستان و آشنایانم می گذراندم، هیراگی که دیده می شد فردی خوش مشرب، با توجه و خوش صحبت بود. اما جدای از دروغ مشکوک خانم یاماکی، به یاد آوردم که تا حدودی هم حق با اوست. ساساکی را فراموش کرده بودم. پس شاهدی که می گفت کجا بود و چرا هنوز نرسیده بود؟ از آن گذشته، فراموش کرده بودم اندکی بیشتر از ساساکی پرس وجو کنم؛ کسی که اصلی ترین مظنون به نظر می رسید. نگاهی به ساساکی انداختم و درجا خشکم زد. روی صندلی گوشه اتاق نشسته بود، پاهایش را بالا آورده و چهارزانو زده بود. یک دستش را به چانه اش گرفته بود و دست دیگرش را به گونه ای روی زانویش قرار داده بود که انگار آماده برخاستن و جنگیدن بود. نگاهش به روبرو بود، اما روبرو را نمی دید. انگار در جایی فراتر از این اتاق و این دنیا سیر می کرد. کتاب های جنایی بسیاری خوانده بودم و فیلم های جنایی زیادی دیده بودم، اما حالت و نگاه ساساکی شبیه هیچکدام از شخصیت های داستان های جنایی نبود. بنظر می رسید که او شبیه هیچکس نبود. این نگاه و این حالت برای هیچکس دیگری نبود. او خودش بود. ☕️ | @Green_text
لطفاً همینجوری نخونید! حتما بعد خوندن این قسمت، بیاین ناشناس که درباره این قسمت باهم صحبت کنیم. این پارت خوب بود؟ نظرتون چی‌ بود؟ تونستید حدس بزنید که کی قاتله؟ حرفی، سخنی، نظری، حس‌و‌حالی، هرچی بود منتظرم.!
من خسته تر از خویشم و از خویش بریدم...! 🌑 | @Green_Text
از خودِ ترس فقط باید ترسید و بس! 🐰🦊😅 🌑 | @Green_Text
ایجانم ، بعد از سختی های بسیار ، جج و متقابل و.. 600 تایی مون مبارک✨ 🦋 | @Green_Text