eitaa logo
سبزنوشته‍┆𝑮𝒓𝒆𝒆𝒏 𝑻𝒆𝒙𝒕
773 دنبال‌کننده
1.6هزار عکس
390 ویدیو
0 فایل
﷽ «و گاهی بهتر است حرف ها به زبان قلم درآیند...»🪴 ࣬ صندوق پستی‌مون: @Green_Text_Chatroom کانال تقدیمی ها: @Green_Text2 ‌‌─ ⋅⋅ ─ ⋅⋅ ─ ⋅ ⊹ ⋅ ─ ⋅⋅ ─ ⋅⋅ ─ •هرگونه کپی مطالب ممنوع و حرام می‌باشد!
مشاهده در ایتا
دانلود
سلام سلام~ اگه چنل/دیلی دارید این پیام رو فور کنید و لینکتون رو اینجا بزارید تا من چند تا از ویژگی های قشنگ مشنگ کانالتونو بگم، و بگم از کدوم ویژگیش بیشتر خوشم میاد. بوس بهتون.
سبزنوشته‍┆𝑮𝒓𝒆𝒆𝒏 𝑻𝒆𝒙𝒕
🍁 این پیامو توی کانال‌تون فور کنید و لینک کانال‌تون رو اینجا بذارید، تا براتون در قالب یه سناریو کوت
«آن روز، نور خورشید پاییز، چشمت را می‌زد. هرچقدر که تلاش می‌کردی تا با نفس های عمیق و داخل کشیدن هوای لطیف پاییز به درون ریه هایت، همه چیز را برای دقایقی فراموش کنی، بازهم ذهنت در تلاطم مشکلاتی بود که استودیو انیمه سازی‌ات را درگیر کرده بود. از همان ده سال پیش که تصمیم گرفته بودی به رویای انیمه ساختنت رنگ واقعیت بپاشی، می‌دانستی که هیچ چیز آسان نخواهد بود. به سختی تلاش کردی و بالاخره توانستی به آن حد از موفقیت برسی که استودیو خودت را تأسیس کنی. اما حالا که کمپانی های رقیب دست به دست هم برای نابودی کمپانی تو داده بودند، حس می‌کردی الان است که کوه سختی های تمام این سال‌ها، به یکباره روی سرت خراب شود. البته گمان این اقدام از طرف آن‌ها می‌رفت؛ بهرحال تحمل یک استودیو که چنان به مخاطبانش اهمیت می‌دهد که صادقانه آثاری می‌سازد که به روح و روان و عاطفه شان صدمه نزد، برای کمپانی هایی که فقط به سود خود فکر می‌کردند، بسیار سنگین بود. در همین حال و هوا بودی و بی‌هدف قدم می‌زدی تا اینکه ناگهان خود را مقابل آن یافتی؛ مقبره یکی از بزرگترین انیمه‌سازان دنیا، هایائو میازاکی. سر قبر او نشستی و برایش فاتحه خواندی. در همان زمان که دو انگشتت را به سنگ قبرش زدی، فکری به ذهنت خطور کرد: چرا به سراغ استودیو جیبلی نروی و با آن‌ها متحد نشوی؟ بارها به قبر این مرد بزرگ سر زده بودی، همان موقع ها که برای سر زدن به اوضاع شعبه توکیو استودیو به توکیو می‌آمدی. اما این‌بار، با بارهای پیش خیلی فرق داشت؛ گویی این‌بار مقبره این مرد، نشانه ای از طرف خدای مهربان بود.» تقدیم به: آبی صدفی، طلوع بلوبری.
سبزنوشته‍┆𝑮𝒓𝒆𝒆𝒏 𝑻𝒆𝒙𝒕
🍁 این پیامو توی کانال‌تون فور کنید و لینک کانال‌تون رو اینجا بذارید، تا براتون در قالب یه سناریو کوت
«شب نسبتا سردی بود از ماه مهر؛ البته یقینا اگر در اواسط پاییز بود، دیگر نمی‌‌شد از قید نسبتا استفاده نمود. مثل هر جمعه شب، در پارک مقابل خانه نشسته بودی و به خواندن کتاب های فلسفه قدیمی می‌پرداختی‌. گاهی هم زیرلب لعنتی به فراموشکاری خود می فرستادی که چرا فراموش کردی پالتو ات را بپوشی تا این چنین هرچند دقیقه یکبار لرزی بر تنت بیوفتد. با حس ششم همیشگی ات، حس کردی که کسی می‌دود، به مقصد تو. سرت را بالا آوردی و مرد جوانی که در تحقیقات دانشگاهی با تو همکار بود را دیدی که چنان به سمتت می‌دوید که گویی هیولایی بس مهیب دنبالش کرده. درست سه‌متر مانده به تو، ایستاد و نفس نفس زنان روی زانوهایش هم شد. درعین حال که کنجکاو و بی‌صبر بودی که زودتر نفسش سرجایش بیاید و دهان بگشاید، حس رضایتی گوشه لبت را کشیده کرد؛ از معدود افرادی بود که به تو، شخصیت متفاوتت و میل فراوانت به فاصله با آدم‌ها بها می‌داد. هربار نه دومتر، بلکه سه‌متر از تو فاصله می‌گرفت تا مبادا باعث ناراحتی ات شود. بالاخره عرق روی پیشانی‌اش را با آستینش پاک کرد و با لبخندی گفت: موفق شدیم، تایید شد! نظریه فلسفی‌ جدیدمون غوغایی توی دانشکده به پا کرده. بالاخره نتیجه این همه جون کندنو گرفتیم. گرچه چنان خوشحال و رضایت‌مند بودی که به سختی توانستی جلوی باز شدن نیشت را بگیری، با بدعنقی ساختگی زمزمه کردی: هنوز زوده. تازه اول راهمونه...» تقدیم به: کتاب قدیمی.
سبزنوشته‍┆𝑮𝒓𝒆𝒆𝒏 𝑻𝒆𝒙𝒕
🍁 این پیامو توی کانال‌تون فور کنید و لینک کانال‌تون رو اینجا بذارید، تا براتون در قالب یه سناریو کوت
«انقدر گرفته بودی که حتی صدای خش‌خش برگ‌های زرد و نارنجی زیر پاهات روهم نمی‌شنیدی. این حال و روز اکثر جمعه هات بود. توی طول هفته انقدر سر خودت رو شلوغ کرده بودی که کمتر ناراحتی‌هات رو حس می‌کردی؛ اما جمعه‌ها رو نمی‌شد کار کرد. پس سعی می‌کردی یجوری سر خودتو شلوغ کنی، اما بعضی جمعه‌ها انقدر حالت گرفته می‌شد که نفس کشیدن توی چهاردیواری خونه برات سخت می‌شد. پس از خونه بیرون می‌زدی و بی هدف توی شهر راه میوفتادی تا به یه جایی برسی. اون روز عصر، خودتو مقابل یه پارک دیدی. واردش شدی و به لباس پاییزی زیبای درخت‌ها چشم دوختی، بدون اینکه متوجه اطرافت باشی. دقایقی بعد که از راه رفتن خسته شده بودی، روی یکی از نیمکت‌ها نشستی. آهی کشیدی؛ پس این تنهایی کی به پایان می‌رسید؟ همون موقع بود که صداشو برای اولین بار شنیدی: - ب...ببخشید. من یه نویسنده‌ام و عادت دارم هرروز عصر جمعه به این پارک بیام و با هرکس که روی این نیمکت نشسته درباره آخرین نوشته هام صحبت کنم، تا ذهنم باز بشه. پس...امکانش هست؟ اگه لطف کنید، شما رو به یه لیوان شیر کاکائو دعوت می‌کنم...» تقدیم به: ماه و ماهی.
سبزنوشته‍┆𝑮𝒓𝒆𝒆𝒏 𝑻𝒆𝒙𝒕
🍁 این پیامو توی کانال‌تون فور کنید و لینک کانال‌تون رو اینجا بذارید، تا براتون در قالب یه سناریو کوت
«آهنگ مورد علاقه‌ات رو زیرلب زمزمه می‌کردی و در زادگاهت قدم می‌زدی. بارون تازه بند اومده بود و بوی خاک باران خورده حال خوش خفنی تقدیمت کرده بود. توی اون هوای پاییزی دم غروب، بدجوری هوس یه لیوان چای داغ کرده بودی. به اولین دکه ای که رسیدی، چایی خریدی. اما فروشنده بجای یه لیوان، چندتا لیوان جلوت گذاشت. با تعجب نگاش کردی و اون به پشت سرت اشاره کرد. سرت رو که برگردوندی، از تعجب خشکت زد. - بالاخره پیدات کردیم بی‌معرفت! باورت نمی‌شد. تعدادی از دوستای قدیمی‌ات پشت سرت بودن و بهت لبخند می‌زدن؛ اما، چطوری؟ وقتی کمی باهم اختلاط کردید، متوجه شدی که بعد ازون زمان که چندتا از دوستات بهت خیانت کردن و ضرر بزرگی توی زندگیت وارد کردن، و تو چنان آسیب دیدی که بیخیال همه دوست و آشناهات شدی و بی‌هوا زدی به دل سفرهای پشت‌سرهم، اونا که دوستای واقعی بودن، بیخیالت نشدن و دربه‌در سراغت رو می‌گرفتن. با اینکه مدت زیادی از رفتنت می‌گذشت، هرگز تسلیم نشدن. و به علاوه، می‌دونستن تو هرجا بری، آخرش یه‌روزی برای سر زدن به شهرخودت بر‌میگردی. اونا بدجوری منتظرت بودن. سرعت غلتیدن اشک‌هات روی گونه‌هات، از بارون های پاییزی هم بیشتر بود. اون دوستای واقعی، چنان ضربه مهلکی به ضربه روحی‌ات وارد کرده بودن که اون حس بی‌اعتمادی و تنهایی لحظاتی قبل، جوروپلاسش رو جمع کرده بود و به تنهایی به سفری بدون بازگشت رفته بود!» تقدیم به: یک انسان همیشه تنها.
سبزنوشته‍┆𝑮𝒓𝒆𝒆𝒏 𝑻𝒆𝒙𝒕
🍁 این پیامو توی کانال‌تون فور کنید و لینک کانال‌تون رو اینجا بذارید، تا براتون در قالب یه سناریو کوت
«اون روز صبح مثل همیشه، در محل اختفات که کلبه‌ی تنهایی بود در بخش دنجی از جنگل، بیدار شدی. دقایقی بعد توی آزمایشگاهت بودی. برگ های درختان جنگل، بدون توجه به کار سخت تو، به ریختن‌شون ادامه می‌دادند. تا نیمه‌های شب مشغول کار بودی، که ناگهان متوجه تغییری در لوله‌های آزمایشگاهی شدی. تغییری عجیب، و دلخواه. تو پیداش کرده بودی. خودتو روی صندلی انداختی و با لبخندی که بیشتر به پوزخندی تلخ شبیه بود، نفس عمیقی کشیدی. نتیجه ده سال‌ تلاشت به نتیجه رسیده بود. ده سال پیش، درست درهمون زمانی که فکر می‌کردی به هیچ انسانی اهمیت نمیدی، روزی رسید که اونو از دست دادی. همون موقع بود که تازه فهمیدی که خیلی بیشتر از چیزی که فکر می‌کردی اهمیت می‌دادی، اما دیگه دیر شده بود. اما تو آدم تسلیم شدن نبودی. تمام این ده سال، خودتو توی آزمایشگاه حبس کردی و برای انتقام مرگش ازون بیماری لنتی، روی پیدا کردن راهی برای معالجه بیماری تحقیق کردی. و حالا، پیداش کرده بودی. تو انتقامتو گرفته بودی؛ و حالا آغازی دوباره برای روش زندگی کردن تو بود،بعد از مدتی که خودت خودتو در این راه خوشایند و مفید، اسیر کرده بودی.» تقدیم به: هیچکس.
سبزنوشته‍┆𝑮𝒓𝒆𝒆𝒏 𝑻𝒆𝒙𝒕
🍁 این پیامو توی کانال‌تون فور کنید و لینک کانال‌تون رو اینجا بذارید، تا براتون در قالب یه سناریو کوت
«دراون روز زیبای پاییزی،درحالی که با خوشحالی برگ های خشک رو زیر کفش های پاشنه دارت له می‌کردی و با صداش کیف می‌کردی، چشمت به صورت بی‌روح و خسته او افتاد. از نگاهی که توی چشماش بود، ترسیدی؛ آخه جور خاصی به پل زل زده بود. نمی‌دونستی فرضیه ات درسته یا نه، اما می‌دونستی که باید شجاع باشی. پس فایده فن اگاتا کریستی بودن چی بود اگه شجاعت عمل کردن براساس نظریه هات رو نداشتی؟ اون موقع بود که یاد همون داستان معروف افتادی: همون که فردی که می‌خواست خودکشی کنه، با خودش گفت اگه فقط یک‌نفر در راه بهم لبخند بزنه، خودکشی نمی‌کنم. ارزش امتحان کردن رو داشت. پس جلو رفتی و با مهربون ترین حالتی که بلد بودی بهش لبخند زدی. اولین چیزی که به ذهنت رسید رو بیان کردی: ببخشید، من یه کتاب جنایی جدید خوندم و واقعا باید برای یکی تعریفش کنم، آخه خیلی ذوق زده ام کرده. حس می‌کنم الانه که ذهنم بترکه. میشه فقط چند دقیقه برام وقت بذاری؟ خوراکی مهمون من. برای شکوندن یخ طرف مقابل، روش بدی انتخاب نکرده بودی. اون موقع نمی‌دونستی می‌تونی حالشو خوب کنی یا نه؛ اما حدسشو هم نمی زدی که چنان بتونی روش تاثیر بذاری و باورهای جدیدی بهش بدی که اون روز نقطه شروعی برای کل زندگی آینده اش بشه. درواقع نقطه شروعی برای آینده هردوتون؛ چون اون اتفاق چنان شجاعتی بهت بخشید که ازون روز به بعد، کار اصلیت شده بود کمک به مردم، با استفاده از ذهن خلاق کارآگاهی‌ات؛ کاری که واقعا دوستش داشتی.» تقدیم به: میا.
سبزنوشته‍┆𝑮𝒓𝒆𝒆𝒏 𝑻𝒆𝒙𝒕
🍁 این پیامو توی کانال‌تون فور کنید و لینک کانال‌تون رو اینجا بذارید، تا براتون در قالب یه سناریو کوت
«روی همون درخت همیشگی نشسته بودی و کتاب می خوندی. البته نه مثل دیشب که تا نزدیک صبح رمان‌های مورد علاقه ات رو می‌خوندی، بلکه این‌بار مشغول درس خوندن بودی. بدون اینکه خودت بفهمی، خوابت برد و از روی درخت افتادی پایین. متاسفانه نتیجه تا نیمه‌شب بیدار موندن، شد یک دست شکسته و یک روز بستری در بیمارستان. با قیافه پکری روی تخت بیمارستان دراز کشیده بودی و با دست سالمت، خراش های روی صورتت که در اثر افتادنت ایجاد شده بودند رو لمس می‌کردی و زیرلب غر می‌زدی. همونجا بود که او رو دیدی، و برای اولین بار صداشو شنیدی: - خیلی درد می‌کنه؟ البته شما برای بالا رفتن از درخت بزرگ‌سال بنظر می‌رسین...» تقدیم به: آسوهی.
هدایت شده از 'زیرزمین مخفی.
ویژگی های قشنگ اینجا: _اسم خوشگل چنلت~ _محتوا هایی که میذاری _عکسای پاییزی😭 [ویژگی مورد علاقم از اینجا: -اسم زیبای کانالت𐙚‌]
قبول کن اون خاطرات بخشی از زندگی تو بودن... 🏙🍁 🌑 | @Green_Text
و خاطراتی که هیچ وقت خاطره نشدن....:) 🌅🏙 🌑 | @Green_Text