درد دندان مرد امانش را بریده بود، به طوریکه ترس را کنار گذاشته و به کلینیکی در مرکز شهر مراجعه کرد. دندانپزشک پس از معاینه دندان خراب گفت: این دندان کارش تمام است؛ باید آن را بکشم. مرد از ترس دهانش را باز نکرد و تلاش پزشک هم بیفایده بود. آخر عصبانی شد و آمپول بیحسی را محکم به بازوی مرد زد. مرد فریاد کشید و پزشک هم در همان فرصت دندان را کشید. فردای آن روز وقتی مرد داشت ماجرای کشیدن دندانش را برای دوستش تعریف میکرد گفت: نمیدانی! اعصاب دندان من تا بازویم آمده بود که پزشک مجبور شد آمپول بیحسی را به بازوی من بزند!!
🦢 #Himari | @MAH_Text
سبزنوشته┆𝑮𝒓𝒆𝒆𝒏 𝑻𝒆𝒙𝒕
- 𝓣𝓲𝓽𝓵𝓮: Green hope / امید سبز - 𝓝𝓾𝓶𝓫𝓮𝓻 𝓸𝓯 𝓹𝓪𝓻𝓽: 4 #Green_hope ☕️ #Sakura | @MAH_Text
"امید سبز"
(قسمت چهارم)
زخم آن قدر کاری نبود که کای را از پا در بیاورد؛ اما خطرناک بود. خون زیادی از دست داده بود. آشنا بودن دزدها با محیط جنگلی آنجا، باعث شدهبود دست بالاتر را داشته باشند. تک تک دزد ها را به دیار باقی فرستاده بود؛ اما زخمی هم برداشته بود. چشمانش کمی تار می دیدند. باید خودش را به شاهزاده می رساند. باید...
نمی دانست توهم است یا واقعیت، اما کلبه کوچکی بیرون از جنگل دیده می شد. به سمت آن حرکت کرد؛ شاید تنها راه نجات او بود.
و حالا کای وقتی از خانه یوکو بیرون می آمد، فکر می کرد چقدر خوش شانس بوده که وقتی با آخرین توانش حرکت می کرد، کلبه را دیده و به سمت آن حرکت کرده و بعد بیهوش شدهبود.
باید دنبال شاهزاده می گشت اولین جایی که به ذهنش رسید دهکده بود. راه دهکده را از یوکو پرسیده بود. بی درنگ به سمت آن راه افتاد.
وارد دهکده که شد، به سراغ اولین مهمان خانه ای که دید رفت. اما خبر نداشت که کسی زودتر از او منتظرش بود.
- خیلی دیر کردی. با کمک مردای دهکده کل جنگل رو دنبالت گشتیم.
کای به سمت شاهزاده دنکی که پشت او ایستاده بود برگشت.
- متاسفم عالیجناب. بیهوش شده بودم. یکی از محلی ها به من کمک کرد.
- ازینکه حتی یه نفر ازون عوضیا رو زنده نذاشتی خوشم اومد.
در چشمان شاهزاده برق خوشحالی از اینکه کای برگشته بود، دیده می شد.
کالسکه و اسب تازه نفسی اجاره کردند و به راه افتادند. بیش از آن جایز نبود در خاک کشور همسایه بمانند، خصوصا که مخفیانه آمده بودند. پیشکار دوباره شروع به وراجی کرده بود، اما ذهن شاهزاده در این وادی ها نبود. به دختر کیمونو سبز، به کلبه چوبی اش در خارج از دهکده، به نگاه بدی که مردم به دختر وقتی که در دهکده راه می رفت داشتند، و خیلی چیزهای دیگر می اندیشید.
پادشاه، پدر دنکی، با نظر وزیران و سران کشور، دستور داده بود دنکی همسری برگزیند. دختران درجه بالای بسیاری در موقعیت ملکه آینده شدن بودند. دنکی برایش اهمیتی نداشت؛ او می خواست با مناسب ترین فرد ازدواج کند تا قدرتش در آینده بیشتر شود. با اینکه جوان بود و هنوز بر مسند پادشاهی ننشسته بود، رویای کشور گشایی داشت.
دستور داده بود با بررسی های زیاد مناسب ترین فرد را انتخاب کنند.
اما حالا، در کالسکه به چیز دیگری می اندیشید.
تصمیم داشت با ورود به قصر، اقدامات لازم را فراهم کند. با قدرتی که داشت هیچ مشکلی نبود. خواسته هایش قطعا محقق می شدند.
لبخندی بر لبان شاهزاده مغرور نشست. اوجز قدرت هیچ چیز را به رسمیت نمی شناخت.
کم کم به مرز کشورشان نزدیک می شدند..
☕️ #Sakura | @MAH_Text
سبزنوشته┆𝑮𝒓𝒆𝒆𝒏 𝑻𝒆𝒙𝒕
به بعضیا هم باید یادآوری کرد: شما آدمید نه ماشین! باید حواستون به سلامتیتون باشه! 🦢 #Himari | @MAH_