eitaa logo
سبزنوشته‍┆𝑮𝒓𝒆𝒆𝒏 𝑻𝒆𝒙𝒕
675 دنبال‌کننده
1.8هزار عکس
451 ویدیو
3 فایل
﷽ «و گاهی بهتر است حرف ها به زبان قلم درآیند...»🪴 ࣬ صندوق پستی‌مون: @Green_Text_Chatroom کانال تقدیمی ها: @Green_Text2 ‌‌─ ⋅⋅ ─ ⋅⋅ ─ ⋅ ⊹ ⋅ ─ ⋅⋅ ─ ⋅⋅ ─ •هرگونه کپی مطالب ممنوع و حرام می‌باشد!
مشاهده در ایتا
دانلود
گفتم که میروم نگاهم کن . سرت را پایین انداختی که بغض در گلویت را نبینم و من در حسرت «نروی» تو ماندم. 🪖 | @MAH_Text
چشم تو محور مقاومت و دل من اسرائیل بی دفاع 😔🤪 🪖 | @MAH_Text
و زمانی حاج قاسم را شهید کردن که ما در خواب بودیم . ما هم به انتقام در خواب بالاسرشان رسیدیم ✌🏻. 🪖 | @MAH_Text
تازه آغاز ماجراست . چیزی نمانده در قدس پشت سر موعود نماز بخوانیم ... 🪖 | @MAH_Text
مقام معظم رهبری(مدظله) : اسرائیل رفتنی است . درود پاک خدا بر حاج قاسم و شهید تهرانی مقدم و شهدای راه قدس به امید اون روزی که همین جا خودم خبر نابودی اسرائیل و آزادی فلسطین رو بزنم ✌🏻 🪖 | @MAH_Text
آسمان صاف و شب آرام بخت خندان و زمان رام خوشه ماه فرو ریخت در آب شاخه ها دست براورده به مهتاب شب و مهتاب و گل و سنگ همه دل داده به آواز شباهنگ!✨ ___ فریدون مشیری_ بخشی از شعر «کوچه» 🌨 | @MAH_Text
- 𝓣𝓲𝓽𝓵𝓮: Green hope / امید سبز - 𝓝𝓾𝓶𝓫𝓮𝓻 𝓸𝓯 𝓹𝓪𝓻𝓽: 5 ☕️ | @MAH_Text
سبزنوشته‍┆𝑮𝒓𝒆𝒆𝒏 𝑻𝒆𝒙𝒕
- 𝓣𝓲𝓽𝓵𝓮: Green hope / امید سبز - 𝓝𝓾𝓶𝓫𝓮𝓻 𝓸𝓯 𝓹𝓪𝓻𝓽: 5 #Green_hope ☕️ #Sakura | @MAH_Text
"امید سبز" (قسمت پنجم) یوکو مشغول درست کردن ناهار بود. صبح به دهکده رفته بود و هر آنچه تا مدتی نیازش می شد خریده بود.‌ پس می توانست ناهار خوبی برای خودش بپزد. اتاقی که غریبه در آن بود _که اتاق خودش بود_ را مرتب کرد. نمی توانست غریبه را به اتاق برادرش ببرد، برادرش با کوچکترین نشانه ای سریع متوجه می شد. دستانش را دور زانوانش حلقه کرد. تصور می کرد غریبه مدتی پیش او خواهد ماند، پس برای دونفر غذا پخته بود. اما حالا فقط خودش بود و خودش. آهی کشید. به این فکر می کرد که با اضافه غذا چه کند که صدای قدم های آشنایی آمد. یوکو از آمدن بی موقع برادرش کمی شوکه شد. در دل خوشحال بود که غریبه زود رفت؛ وگرنه برادرش دردسر بزرگی ایجاد می کرد. - ب...برادر! خوش اومدی. اتفاقا همین حالا حالاهاست که ناهار آماده بشه. - چیزی نمی خورم. - اما... یوتا مستقیم به سمت اتاقش رفت. یوکو به غذا نگاه کرد و دوباره آهی کشید. یوتا مطمئن شد در اتاقش کاملا بسته شده باشد. پانسمان هایی که لابلای وسایلش پنهان کرده بود را پیدا کرد. لباسش را درآورد و به سراغ زخم پهلو اش رفت. با آن که جاخالی داده بود، ضربه آنقدر قدرتمند و سریع بود که اندکی از پهلویش را بشکافد. از روزی که زخمی شده بود، هرروز مجبور بود پانسمان زخمش را عوض کند. با آن که زخم مهمی نبود، اما مجبور بود پانسمانش را عوض کند. ناچارا به خانه آمده بود. فکرش مشغول آن فرد از کشور همسایه بود.. در اتاق با شدت باز شد. یوکو عصبانی، ولی با چشمان گریان روبروی برادرش ایستاده بود. - ه..هوی! چیکار می کنی؟ بهت گفته بودم حق نداری سمت اتاق من بیای! - ولی حق دارم سمت برادرم بیام! باز زخمی شدی ولی از من پنهان می‌کنی.. من دیگه، خسته شدم! نمی خوای بهم بگی چه بلایی سر خودت میاری؟ - برو بیرون! - بذار کمکت کنم. یوتا، برای اولین بار سر خواهرش داد کشید. - گفتم برو بیرون! اصلا نباید میومدم اینجا! از جایش بلند شد و خواهرش را پس زد و از خانه بیرون زد. - من دیگه به این خونه‌ کوفتی برنمی‌گردم! یوکو، درحالی که اشک می ریخت، سر جایش میخکوب شده‌بود. چند روزی گذشت. یوکو با فکر اینکه برادرش در عصبانیت و خستگی چیزی گفته، بر می گردد، به خودش امیدواری می داد. سعی می کرد به چیزی فکر نکند و زندگی روزانه اش را داشته باشد. تا اینکه بعد از سه روز، نامه ای برایش رسید. آن روز ، مثل همیشه روی پله ها درحال پخت غذا برای خودش بود. از راه جنگلی، مردی که تابحال ندیده بود، با یکی از مردان دهکده، به سمت کلبه آمد. مرد او را تا کلبه همراهی کرد و بدون هیچ حرفی برگشت‌. - آه، چقدر اینجا پیچ در پیچه. اگه کمک این آقا نبود گم شده بودم. البته پولشو هم گرفت. - شما..‌ - آه معذرت می خوام. یوکو میدوریکاوا سان؟ - شما کی هستید؟ - من براتون یه پیغام آوردم. و نامه را با ادب و احترام به یوکو داد. یوکو با تردید نامه را گرفت. - لطفا همین الان بخونید. من منتظر جوابتون می مونم. یوکو نامه را باز کرد و همانجا شروع به خواندن کرد. بعد از خواندن نامه، شوکه‌ و کمی عصبی به زمین زل زد. - میدوریکاوا سان..؟ - بهشون بگید صدسال سیاه چنین چیزی رو قبول نمی کنم!!! نامه را پاره کرد و قبل از آنکه بزند زیر گریه، به داخل خانه دوید و در را بست. پشت در نشست و زد زیر گریه. دستش جلوی دهنش گرفت تا صدای هق هق هایش بیرون نرود. مرد، نامه پاره شده را برداشت و از همان راه برگشت‌. ☕️ | @MAH_Text
سبزنوشته‍┆𝑮𝒓𝒆𝒆𝒏 𝑻𝒆𝒙𝒕
#Music ☕️ #Sakura | @MAH_Text
حالا که می روی، همراه جاده ها برگرد و پس بده تنهایی مرا… 🎵 ☕️ | @MAH_Text
سبزنوشته‍┆𝑮𝒓𝒆𝒆𝒏 𝑻𝒆𝒙𝒕
#Music ☕️ #Sakura | @MAH_Text
بی خاطرات تو؛ بی آرزوی تو دل را کجا برم؟ شب گریه کجا؟! 🎵 ☕️ | @MAH_Text