eitaa logo
سبزنوشته‍┆𝑮𝒓𝒆𝒆𝒏 𝑻𝒆𝒙𝒕
675 دنبال‌کننده
1.8هزار عکس
451 ویدیو
3 فایل
﷽ «و گاهی بهتر است حرف ها به زبان قلم درآیند...»🪴 ࣬ صندوق پستی‌مون: @Green_Text_Chatroom کانال تقدیمی ها: @Green_Text2 ‌‌─ ⋅⋅ ─ ⋅⋅ ─ ⋅ ⊹ ⋅ ─ ⋅⋅ ─ ⋅⋅ ─ •هرگونه کپی مطالب ممنوع و حرام می‌باشد!
مشاهده در ایتا
دانلود
«حتی اگر مخالف تو باشم، در جبهه تو می‌مانم... پس نترس.» ماریا 🦢 | @MAH_Text
• این روزهای من در این چند خط از کافکا خلاصه میشود: از زندگی با مردم، از حرف زدن، عاجزم. کاملاً در خود فرو رفته‌ام، به خودم فکر می‌کنم... چیزی ندارم به کسی بگویم هرگز، به هیچ کس… 🪐 | @MAH_Text
گاهی چقدر آدم، دلش برای یک خیال راحت تنگ می‌شود . . . 🦢 | @MAH_Text
ولی من میگم، آدم باید تنها بودنو بلد باشه تا سر تنها نبودنش به هرکس و ناکسی باج نده! 🦢 | @MAH_Text
اقبال عجم بود قدم رنجه نمودید یک فاطمه هم قسمت ایران شده باشد D: 🌾 | @MAH_Text
با اینکه گرفتاریم کی گفته که بی یاریم؟ ما حضرت معصومه ما امام رضا داریم... :) ☕️ | @MAH_Text
- 𝓣𝓲𝓽𝓵𝓮: Green hope / امید سبز - 𝓝𝓾𝓶𝓫𝓮𝓻 𝓸𝓯 𝓹𝓪𝓻𝓽: 6 ☕️ | @MAH_Text
سبزنوشته‍┆𝑮𝒓𝒆𝒆𝒏 𝑻𝒆𝒙𝒕
- 𝓣𝓲𝓽𝓵𝓮: Green hope / امید سبز - 𝓝𝓾𝓶𝓫𝓮𝓻 𝓸𝓯 𝓹𝓪𝓻𝓽: 6 #Green_hope ☕️ #Sakura | @MAH_Text
"امید سبز" (قسمت ششم) شاهزاده دنکی، با بی میلی اسناد را روی میز انداخت. علاقه ای به این جور کارهای پشت میز نشینی نداشت. ترجیح می‌داد به دل کار بزند و خودش همه چیز را زیر و رو کند. - پس همون طور که حدس زدم، اون روز به اون برخوردی. کای، آرام و با چشمان بی حس مقابل شاهزاده ایستاده بود. - بله، قربان. شکی نیست. - از روی زخمی که برداشتی فهمیدم. کسی جز اون نمی تونه چنین صدمه ای بهت بزنه. - بله، عالیجناب. پوزخندی بر لبان دنکی نشست‌. - پس معلوم شد علاوه بر همه توانایی هاش، شانس هم داره! فقط اگه چندروز پیش کتفم آسیب ندیده بود، من بودم که باهاش رودررو می شدم. حسابشو می رسیدم. - بخاطر بی احتیاطی خودتون آسیب دیدید، قربان. - ساکت شو. برو پی کارت! کای تعظیم کوتاهی کرد و از اتاق خارج شد. در راهرو، نگاهش به پیشکار شاهزاده افتاد که از نفس‌نفس زدن هایش معلوم بود تازه رسیده است. کاغذ پاره هایی در دست داشت. کای از گوشه چشم نگاهی به کاغذ پاره ها انداخت؛ اما نتوانست چیزی متوجه شود. شانه بالا انداخت و به سمت اتاق خود رفت. پیشکار هم در زد و داخل اتاق شاهزاده شد. البته آرزو می کرد که کاش مجبور نبود این خبر را بدهد. از واکنش شاهزاده می ترسید. پیشکار آب دهانش را قورت داد. آرزو می کرد کاش هرگز نمی رسید. عصبانیت دنکی، ترسناک بود؛ شاهزاده به فرد آتشین و غیرمنطقی تبدیل می شد که هیچ چیز آرامش نمی کرد. پاره های نامه دنکی، حالا در مشت او له و خرد تر شده بودند. - دختره ی... جرئت کرده که... جملات ناقص و نامفهوم حرف زدن شاهزاده نشانه بسیار بدی بود. دنکی هرچه دم دستش بود را پرت کرد و شکست. هیچ چیز برای او بدتر ازین نبود که به چیزی که خواسته نرسد و موفق نشود. پیشکار منتظر فرصتی بود که بتواند درخفا از اتاق بگریزد. اما درکمال تعجب، پس از پرتاب و خرد کردن وسایل، دنکی آرام روی صندلی_تنها بازمانده خشم او_ نشست. پیشکار ازین رفتار غیرمنتظره شاهزاده چنان مضطرب شد که بدون فوت وقت از اتاق بیرون زد. شانس با او یار بود؛ شاهزاده توجهی به او یا هیچ چیز دیگر نداشت. برای دنکی، چیزی در این دنیا وجود نداشت که نتواند به آن برسد. با قدرت بیشتر و بیشتر، به هرچه می خواست دست میافت. برایش مهم نبود که این بار خواسته او متفاوت از تمام خواسته های دیگر است. درنظر او، هیچکس و هیچ چیز نمی توانست از قدرت و خوی آتشین او در امان باشد. وقتی برای عصبانی بودن نداشت؛ اقدام بعدی در راه بود. یوکو روزها با بغض در گلو، منتظر برادرش بود. روزهای زیادی گذشته بود. هربار می دانست که برادرش برخواهد گشت؛ اما انتظار این بار از ترس به وقوع پیوستن افکارش بود؛ نکند تنها آدم زندگی اش هیچوقت برنگردد. ترس از تنهایی، شادی را از او گرفته بود. اما تا کی می توانست دست روی دست بگذارد و مثلا منتظر بماند؟ داشت دیوانه می شد. تا اینکه آن شب، سراسیمه از خواب پرید. کابوس تنهایی؛ وحشتناک ترین کابوسی که دیده بود. وحشتزده و خیس عرق، از جا بلند شد و به سمت اتاق برادرش رفت و در را با شتاب باز کرد. برادرش در اتاق نبود. اشک مانند گوی های غلتان از گونه اش می چکید. روی زانوانش افتاده بود، دیگر تلاشی برای نگه داشتن بغضش نمی کرد؛ آزادانه گریه می کرد. با دستان لرزان به سمت وسایل برادرش رفت. به دنبال سرنخی از محل کار برادرش بود، سرنخی که بتواند با آن خودش را به برادرش برساند. همه عمر یکجا مانده بود؛ اما این بار عزمی برای رفتن به سفر داشت. سفری به دنبال برادر. برادرش مدتها پیش به او گفته بود در پیدا کردن چیزهای گمشده استعداد دارد. هربار چیزی گم می کرد، یوکو برایش پیدا می کرد. شاید برای همین حالا هم، آن چیزهای مهم را آنچنان دقیق پنهان کرده بود. چیزی که می دید، شوکه اش کرده بود. دوباره به گریه افتاد. واقعا... حقیقت داشت؟ اما، یوتا حتما به او اعتماد کرده بود که چنین چیزهایی که نمی خواست کسی ببیند را در همان خانه پنهان کرده بود. نکند به اعتماد برادر خیانت کرده بود؟ درهمین فکرهای ضد و نقیض بود که صدای باز شدن در به گوش رسید. ☕️ | @MAH_Text