eitaa logo
سبزنوشته‍┆𝑮𝒓𝒆𝒆𝒏 𝑻𝒆𝒙𝒕
675 دنبال‌کننده
1.8هزار عکس
451 ویدیو
3 فایل
﷽ «و گاهی بهتر است حرف ها به زبان قلم درآیند...»🪴 ࣬ صندوق پستی‌مون: @Green_Text_Chatroom کانال تقدیمی ها: @Green_Text2 ‌‌─ ⋅⋅ ─ ⋅⋅ ─ ⋅ ⊹ ⋅ ─ ⋅⋅ ─ ⋅⋅ ─ •هرگونه کپی مطالب ممنوع و حرام می‌باشد!
مشاهده در ایتا
دانلود
𝑮𝑶𝑶𝑫 𝑴𝑶𝑹𝑵𝑰𝑵𝑮.
- 𝓣𝓲𝓽𝓵𝓮: Green hope / امید سبز - 𝓝𝓾𝓶𝓫𝓮𝓻 𝓸𝓯 𝓹𝓪𝓻𝓽: 9 ☕️ | @MAH_Text
سبزنوشته‍┆𝑮𝒓𝒆𝒆𝒏 𝑻𝒆𝒙𝒕
- 𝓣𝓲𝓽𝓵𝓮: Green hope / امید سبز - 𝓝𝓾𝓶𝓫𝓮𝓻 𝓸𝓯 𝓹𝓪𝓻𝓽: 9 #Green_hope ☕️ #Sakura | @MAH_Text
"امید سبز" (قسمت نهم) عرق سردی روی پیشانی اش نشسته بود. لحظاتی پیش از خواب پریده بود؛ و هنوز در شوک آن بود. خواب خانواده ای که مدتها پیش از دست داده بود، و آن شب هولناک... خواب مبهمی بود. در آخرچگونه نجات یافته بود؟ او، شخصیت مبهم داخل خوابش، چه کسی بود؟ به ذهنش فشار آورد اما چیزی به یاد نمی آورد. کم کم هوشیاری اش کامل شد و به یاد اتفاقی که قبل از بیهوشی رخ داده بود افتاد. نگران و ترسیده، به اطراف نگاه می کرد. به اتاق بزرگ مجللی که نمی دانست کجاست. نمی توانست تکان بخورد؛ سردی آهن غل و زنجیر هایی که با آن دست ها و پاهایش را بسته بودند را روی پوستش به خوبی حس می کرد. در اتاق باز شد و مردی داخل اتاق شد که برای یوکو آشنا بود؛ همان مردی که چند روز پیش نامه را برایش آورده بود. خواست چیزی بگوید اما نتوانست؛ دهانش را بسته بودند. پس فقط با نگاهی مضطرب به مرد چشم دوخت. پیشکار بدون هیچ قدم اضافه ای، یک راست به سمت یوکو رفت و مقابلش ایستاد. - به اتاق ارباب من خوش اومدین، بانو. بهتون توصیه می کنم که مراقب رفتارتون باشید، تا مشکلی براتون پیش نیاد. یوکو تنها به او نگاه می کرد. - درک می کنم که ممکنه شوکه باشید. اما کم کم متوجه میشید که شانس بهتون رو کرده. عالیجناب بجای اینکه مثل مردم کوته فکرانه شما رو نحس بدونن، شما رو خاص دونستن و بهتون توجه ویژه کردن. یوکو حرف های او را نمی فهمید. فقط یک چیز را می دانست؛ دوست داشت فریاد بزند: من می خوام برگردم خونه! مجددا در اتاق باز شد و پسر جوانی که پوست سبزه و موهای مشکی داشت داخل شد. لباس های گران قیمتی به تن داشت که یوکو هرگز مثل آن را ندیده بود. پسر جوان، در را پشت سرش قفل کرد؛ که باعث شد یوکو بیشتر بترسد. - مطمئنی هیچکس متوجه نشد؟ - بله، عالیجناب. پیشکار عقب رفت و پسر جوان مقابل یوکو نشست. یوکو در خودش جمع شد. - میدوریکاوا یوکو. تورو خوب یادمه. یوکو به یاد نمی آورد حتی یکبار هم او را دیده باشد. - تو منو ندیدی، اما من موقعی که به دهکده تون اومدم تورو دیدم. دیدم که اون مردم احمق چطور بهت نگاه می کردن. اگه بخوای دستور میدم همشونو قتل عام کنن! یوکو می خواست فریاد بزند: نه! اما تنها صدای مبهمی از او شنیده شد. - قرار بود به شکل بهتری اینجا بیای، اما رفتار ناعاقلانه ای دربرابر نامه من داشتی که باعث شد برنامه تغییر کنه. البته تو احمق بنظر نمیای، احتمالا منظور نامه منو درست نفهمیدی. شاید هم سوادت کمه. اما بهرحال، به وضوح بگم که منظورم این بود که می خوام باهام ازدواج کنی. همه چیز زود آماده میشه. همین هفته دیگه در قصر مراسم عروسی خواهیم داشت. یوکو مات و مبهوت به پسر نگاه می کرد. - شاهزاده دنکی، فکرکنم عروس تون شوکه شدن. - البته حق هم داره. یه شبه از زندگی بدبختانه ای که داشته، تبدیل میشه به بانوی قصر. دست و پاهاشو باز کنید و هرچی لازم داره براش مهیا کنید. - اطاعت، عالیجناب. دنکی با رضایت خاطر بلند شد و از اتاق بیرون رفت. یوکو همچنان مبهوت به جایی نامعلوم نگاه می کرد. پیشکار قل و زنجیر هایش را باز کرد و دستمال دور دهانش را برداشت. - چیزی لازم دارید؟ جوابی نشنید. پس برخاست از اتاق بیرون رفت و یوکو را تنها گذاشت. در را قفل کرد و در دل آرزو کرد دختر حماقت به خرج ندهد تا دوباره آن روی آتشین شاهزاده بیدار نشود. بغض گلوی یوکو را گرفته بود. نمی فهمید که چگونه این طور شد. دلش برای جنگل، پرندگانی که هرروز صبح با صدایشان از خواب برمی خواست، کلبه کوچک و کیمونوی سبز زیبایش تنگ شده بود. بدشانسی و بدبختی تا چه حد؟ از بین این همه آدم، او باید گیر یک شاهزاده خودخواه نفهم می افتاد. راه نجاتی وجود داشت؟ ☕️ | @MAH_Text
مجنون که به دیوانه گری شهره شهر است / در دشت جنون همسفر عاقل ما بود فرخی یزدی :)))))))) 🪖 | @MAH_Text
PAST_LIVES_Tiktok_Version_Lyrics__4u94rBOqz2Q_140.mp3
زمان: حجم: 3.4M
این موزیک همیشه بهم حس ارامش میده،حتی در بدترین شرایط ممکن:) 🍫 | @Mah_Text