eitaa logo
🧶Green World💚
84 دنبال‌کننده
16 عکس
0 ویدیو
0 فایل
به دنیای سبز پاستیلی من خوش اومدین💚 اینجا؟ هرچی توش پیدا میشه😄 با من همراه شو و با هم از زندگی لذت ببریم😉🩷 شروعمون ؟ ۶ شهریور ۱۴۰۵ کار داشتی من اینجام @A_d_s_123 لینک ناشناس https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_qjniu9e&btn=Green.World
مشاهده در ایتا
دانلود
🌝🍀 جلو می‌آید و دستش را می‌برد پشت کمرم ‌. لبخندی روانه‌ام می‌کند و بعد صورتم را می‌بوسد ‌. اول فکر می‌کنم ك بغلم کرده ‌، اما ناگهان درد عمیقی در شکمم می‌پیچد و خون از دهانم جاری می‌شود ‌. نه ‌! او چاقو را در شکمم فرو نکرده ‌. لحظه‌ای زیر پایم خالی می‌شود و محکم می‌افتم روی زمین ‌. وقتی امیر مطمئن می‌شود دارم بی‌هوش می‌شوم ‌، کنار سرم زانو می‌زند و آرام در گوشم می‌خواند ‌: ‌« دوســِت دارم ‌! ‌» این تنها جمله‌ای بود ك در پایان عمرم می‌خواستم از قاتلم بشنوم ‌. ‌" دوستت دارم ‌:)) " •تنهارمانی‌بود‌ك‌باهاش‌اشك‌ریختم😭💘 https://eitaa.com/joinchat/2076968342C3d16508dd3
حمایتی ✨👆🏻
یهوییی😁✨
شب بخیر رفقا✨🌚
سلام سلام ظهرتون بخیر ✨
🧶Green World💚
حالا چه جوری شد که دیدمشون و چی گفتم بهشون باشه واسه ی آمار ۵۵ تایی مون🥺😉
خب می خوام خاطره ی دیدارم با آقای قلیچ براتون تعریف کنم😁😅
🧶Green World💚
همش رو تایپ کنم براتونن میفرستم 😁
خاطره دیدار 💫 ۲۱ بهمن ۱۴۰۳ از مدرسه اومدم دیدم علی قلیچ فردا مشهد اجرا داره 😍 (ما شهرمون تا مشهد تقریبا ۲ ساعت فاصله داره و از قضا همون روز از شدت برف جاده ها بسته بود ) ناراحت بودم رفتم سراغ گوشی و دیدم به خاطر ازدحام جمعیت نتوسته وایسته با طرفدار ها عکس و امضا بگیره😕 فرداش ۲۳بهمن۱۴۰۳ آقای صنیعی( مدیر برنامه و رفیق علی قلیچ) توی یکی از کانال های طرفداری نوشته بود که آقای قلیچ داخل هتل دیپلمات هستش می تونین بیاین برای عکس و امضا اما من بازم نتونستم برم که امضا بگیرم😔 خیلی ناراحت بودم و همش با خودم می گفتم چرا آخه نشد. گذشت... مثل همیشه ساعت ۷ می رفتم مدرسه و ساعت ۱ بر می گشتم خونه و گوشی رو چک می کردم 😅 برام شده بود شبیه یه عادت 🥺 ۲۱اردیبهشت ۱۴۰۴ بود که بعد از ناهار گوشی رو چک کردم که دیدم پوستر اجرای مشهد رو داخل کانال فن پیجی گذاشتن باورم نمی شد🤩 یعنی واقعا می تونستم علی قلیچ رو از نزدیک ببینم ؟🤔 به مامانم گفتم که آقای قلیچ داخل مشهد اجرا داره و مامانم راضی شد که بریم پیشش 😍😍😍 رفتم پیش بابام بهش گفتم بابام گفت باشه چون خیلی دوست داری ببینیش میریم😁😍🥺 به آبجیم گفتم و آبجیم گفت شماره ی آقای صنیعی رو بده تا باهاش هماهنگ کنم بتونی ببینیش ولی یه مشکل بزرگ وجود داشت 😔 اونم این بود که اون اجرا فقط واسه زوج هایی بود که تازه ازدواج کرده بودن بود یعنی من نمی تونستم برم اجرا😔 بعد از اینکه آبجیم به آقای صنیعی زنگ زد بهشون گفته بودن که من هیچ تضمینی نمی تونم بکنم که شما قطعا بتونید ایشون رو ببینید. اینو به بابام گفتم بابام گفت عیب نداره ما میریم نهایتا یه زیارت می کنیم بر می گردیم ادامه...
🧶Green World💚
خاطره دیدار 💫 ۲۱ بهمن ۱۴۰۳ از مدرسه اومدم دیدم علی قلیچ فردا مشهد اجرا داره 😍 (ما شهرمون تا مشهد ت
شب تا صبح از خوشحالی خوابم نبرد 😁 صبح مثل همیشه ساعت ۶ و نیم بیدار شدم و حاضر شدم و رفتم مدرسه انقدر اون روز خوشحال بود انگار روی زمین نبودم🥺 اتفاقا همون روز ، روز آخری بود که ما می رفتیم مدرسه یعنی روز آخر مدرسه ام مصادف شده بود با دیدن علی قلیچ😍 ساعت ۱ طبق معمول بابام اومد دنبالم و یه جا نگه داشت چون یه کار اداری براش پیش اومده بود گفت همین جا وایستا من الان میام توی طول مدتی که تنها بودم توی ماشین همش به این فکر می کردم که واقعا قراره من ببینمش؟ همین طوری خیال پردازی می کردم که بابام اومد راه افتادیم به سمت خونه رفتیم خونه دیدم مامانم همه کاراش رو انجام داده وسایل ها رو جمع و جور کرده و سفره رو پهن کرده 😁 ناهار خوردیم که بابام گفت سریع باش که دیر میشه گفتم چشم بعدش رفتم توی اتاقم و لباس هام رو تنم کردم بعدش دفترچه ام رو برداشتم که وقتی دیدمشون بتونم ازشون امضا بگیرم😅❤️ ساعتای ۳ و نیم بود که راه افتادیم به سمت مشهد ساعت ۵ رسیدیم مشهد و همون اول مشهد بابام زد کنار و به آقای صنیعی زنگ زد بابام موضوع رو گفت آقای صنیعی هم به بابام گفته بودن که من اجازه ندارم آدرس سالنی که اجرا دارن رو بهتون بدم اما احتمالا بعد از اجرا بریم حرم بعدش به بابام گفته بودن که شما کاری دارین انجام بدین من هماهنگ می کنم باهاتون 📞 آقای...؟؟؟ بابام گفت*** هستم اونم گفت چشم آقای **** اجرا تموم شد بهتون خبر میدم بیاین کجا بعد از اینکه بابام تلفن رو قطع کرد یه راست رفتیم حرم قبل از اینکه بریم داخل حرم از مغازه های اطراف حرم با مامانم رفتم یه تسبیح براشون خریدیم😅 رفتیم داخل حرم و زیارت کردیم نماز مغرب و عشا رو خوندیم و داخل حرم نشسته بودیم با مامانم و بابام منتظر بودیم که آقای صنیعی بهمون زنگ بزنه با بابام رفتیم چایی خونه حضرت و چایی گرفتیم و توی یکی از صحن های حرم نشستیم و چایی می خوردیم همینطوری نشسته بودیم. تقریبا ساعت ۸ و نیم بود که گوشی بابام زنگ خورد حسین صنیعی بود😃 گفت سلام آقای ** وقت بخیر من و علی جان قلیچ توی راه هستیم خیلی ترافیکه فکر کنم تا ساعتای ۱۰ می رسیم هتل گفت شما بیاین هتل الماس 1 بابام تشکر کرد و خدافظی کرد و تلفن رو قطع کرد ادامه....