#part37 🌝🍀
جلو میآید و دستش را میبرد پشت کمرم . لبخندی روانهام میکند و بعد صورتم را میبوسد . اول فکر میکنم ك بغلم کرده ، اما ناگهان درد عمیقی در شکمم میپیچد و خون از دهانم جاری میشود . نه !
او چاقو را در شکمم فرو نکرده .
لحظهای زیر پایم خالی میشود و محکم میافتم روی زمین .
وقتی امیر مطمئن میشود دارم بیهوش میشوم ، کنار سرم زانو میزند و آرام در گوشم میخواند : « دوســِت دارم ! »
این تنها جملهای بود ك در پایان عمرم میخواستم از قاتلم بشنوم . " دوستت دارم :)) "
•تنهارمانیبودكباهاشاشكریختم😭💘
https://eitaa.com/joinchat/2076968342C3d16508dd3