you:چنلت خوب نیست😒 چون خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی عالیهههههههههههههه🌱🎀
__________________________________
My:ممنونم از حمایتت گلم🤍✨
#ناشناس
𝐇𝐚𝐦𝐢 𝐍𝐨𝐭𝐞𝐬
you:چنلت خوب نیست😒 چون خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی عالیههههههههههههه
از این به بعد ناشناس هارو اینطوری جواب میدم چون دیگه نمیشه شات از صفحه گرفت
3.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
من اینطوری نیستم😂
توی ۱۰ دقیقه در میام✨😂
به نام حامـے حامیمـ★
In the name of the Lord of Hamim✨
☆♡☆♡☆♡☆♡☆♡☆♡☆
Chanel: @MAAMIM_1399
♡☆♡☆♡☆♡☆♡☆♡☆♡
2.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
قصهی عشق منو تو...
به نام حامـے حامیمـ★
In the name of the Lord of Hamim✨
☆♡☆♡☆♡☆♡☆♡☆♡☆
Chanel: @MAAMIM_1399
♡☆♡☆♡☆♡☆♡☆♡☆♡
819.5K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
تحمل میکنممم✨
به نام حامـے حامیمـ★
In the name of the Lord of Hamim✨
☆♡☆♡☆♡☆♡☆♡☆♡☆
Chanel: @MAAMIM_1399
♡☆♡☆♡☆♡☆♡☆♡☆♡
2.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
تموم قلبشششش
به نام حامـے حامیمـ★
In the name of the Lord of Hamim✨
☆♡☆♡☆♡☆♡☆♡☆♡☆
Chanel: @MAAMIM_1399
♡☆♡☆♡☆♡☆♡☆♡☆♡
نام:(شبِ ستاره های گوشی)
من… راستش رو بخوای، اولش فکر نمیکردم اینقدر بهم بچسبه. شاید یه کم استرس داشتم، یه کمم هیجان. حامیم رو دوست داشتم، ولی خب، رفتن به کنسرتش یه تصمیم بزرگ بود. روزش که رسید، انگار عقربههای ساعت تندتر از همیشه میدویدن. هی لباس عوض میکردم، هی ساعت رو نگاه میکردم. مامانم هم هی میگفت “مواظب خودت باش” و منم سعی میکردم عادی باشم، ولی خب، دل تو دلم نبود.وقتی سوار تاکسی شدم، شهر انگار یه جور دیگه بود. شلوغ، پر از آدم، ولی من تو یه دنیای دیگه بودم. پیامهای دوستام میاومد که “کجایی؟” و منم تند تند جواب میدادم، ولی ذهنم همهش اونجا بود، توی سالن کنسرت.وقتی رسیدم، دیدم وای! چقدر شلوغه! همه با یه هیجان مشترک اونجا بودن. یه حس عجیبی بود، انگار همه یه جورایی مثل من بودیم. یه حس تعلق. بوی خاصی هم میاومد، نمیدونم چی بود، ولی یادم میمونه.
وقتی رد شدم و رفتم داخل، نور گوشیها مثل ستارههای ریز میدرخشید. همهمه بود، ولی یه همهمه قشنگ. بالاخره صندلیم رو پیدا کردم. کنارم یه دختر تنها نشسته بود، باهاش یه کم حرف زدم. اونم تنها اومده بود. جالب بود.
بعد… همه چی تاریک شد. یه سکوت پر از انتظار. بعد اولین صداها… وای! وقتی حامیم اومد روی صحنه، انگار یه موج انرژی تو سالن پخش شد. همه جیغ میزدن، میخوندن. منم باهاشون میخوندم. انگار بغض چند سالهم داشت باز میشد. آهنگهایی که باهاشون زندگی کرده بودم، خاطره
ساخته بودم… بعضی وقتا گریم میگرفت، بعضی وقتا با تمام وجودم همخوانی میکردم.
یه آهنگی بود… همون آهنگی که… آره، همون. وقتی زد، حس کردم دارم پرواز میکنم. انگار تمام گذشتهم، تمام حسهای خوب و بد، همه یه جا جمع شده بود و من داشتم باهاش زندگی میکردم. یه لحظه ناب بود.
وقتی کنسرت تموم شد، حامیم تشکر کرد و رفت. ولی حسش هنوز تو وجودم بود. وقتی برگشتم بیرون، هوای خنک شهر بهم خورد. حس خوبی داشتم. رسیدم خونه، یه راست رفتم سراغ گوشی. خاطرات اونشب رو نوشتم. دوباره آهنگها رو گوش دادم، ولی این بار با یه حس دیگه. انگار دیگه فقط آهنگ نبودن، بخشی از من شده بودن.اون شب فهمیدم
کنسرت فقط یه سرگرمی نبود. یه جورایی هویتم رو ساخته بود، خاطرههام رو پررنگتر کرده بود. یه تجربه بود که تا مدتها باهام میمونه.
نویسنده:مالک