eitaa logo
"𝐇𝐀𝐍𝐎𝐎𝐙"
220 دنبال‌کننده
131 عکس
3 ویدیو
0 فایل
به‌نآم‌خالق‌‌عشق🫀'🌱)! 𝗦𝘁𝗮𝗿𝘁: 1404/4/7 رمـان ، هنـوز : ) ִֶָ ⊰تُ همونےهَستےکہ مَن راجِبش مےنویسَم⊱ 220 ‹ - - 🦋 - - › 230
مشاهده در ایتا
دانلود
'چند ماه بعد' Yara نفس عمیقی کشیدم و چشمامو باز کردم..خیلیییی خوب شده بودم..رو به روی آینه قدی وایسادم..لباس عروس سفیدم که خیلی خیلی دوسش داشتم فیت تنم بود..امروز برای همیشه گذشته رو پشت سرم جا میذارم. تور روی سرمو هم تنظیم کردن و بالاخره کار من تموم شد:)! فرید بیرون منتظر بود.. نگاهم برای بار آخر روی صورتم چرخ خورد..همه چی واقعا عالی بود! فرید سرش توی گوشیش بود و تا منو دید آروم آروم سمتم قدم برداشت.. ماشین خیلیی خوشگل شده بودد فرید:وای..چقدر خوشگل شدی توو! -هی آقا فرید من خوشگل بودم خوشگلتر شدم؛ فرید:در این که شکی نیست -خیلی خیلی خوشتیپ شدی:)) فرید:دیگهه دوماد شدیم رفت^^ -از خداتم باشه عیش فرید:حتماا هست،بریم بانو؟ -بریم..:) سوار ماشین شدیم و تا خود مسیر آتلیه آهنگ گوش دادیم و انرژیامونو خالی کردیم:]] Khorshid وای هیچ کاری نکردمم -ماماااان این اتو موی من کجاستتت؟ مامان:نمیدونم بگرد ببین کجاست! هوفففف -آخه اتو مو توی آشپزخونه چیکار میکنه؟ مامان:حالا که پیداش کردی بابات کجاست؟! از اتاق اومد بیرون -واوو لاله بانو چه کردهه همه رو دیوونه کردهه مامان:زبون نرییز تو چرا حاضر نشدی؟! -خوب شد گفتیی من برم موهامو فر کنممم مامان:مگه تا الان دنبال اتو مو نبودی؟🗿 -نظرم عوض شدد:] مامان:دیره خورشید زود باش هرکاری میکنی بکن راه بیوفتیم همون طور که سمت اتاقم میرفتم گفتم -رو چشمم:] مامان:بابات کوو؟ -نمیدونمم مامان:کتشو برد یا نه؟ -بازم نمیدونمم مامان: بهش زنگ میزنم تو هم عجله کن بالاخره مامان دست از سرم برداشت و رفت با بابا حرف بزنه .. آخیش بالاخره تموم شد..عطرمم زدم و کفشامو پوشیدم و رفتم پایین -مامان ساحلللل؟ مامان ساحل:سلام دخترمنن -یارا دعوتت کردد؟ مامان:بله دیگه خیلی دوسم داره^^ بعد از یه آغوش گرم راه افتادیم سمت تالار.. زیاد شلوغ نبود و این واقعا یه نعمت بود.. فضای بیرونی تالار خیلیی قشنگ بود آدم حس میکرد اینجا عروسی باشه نه داخل! چراغ های رنگی،درختای تزئین شده،پله هاا.. کلا شبیه قصرهای رویایی بود. چقدر زود بزرگ شدی یارایی:) چشم چرخوندم..حامی و علیرضا داشتن باهم حرف میزدن و همش اینور و اونور میرفتن:] جانا از تالار اومد بیرون و علیرضا رو صدا زد و باهم رفتن داخل.. حامی هم گوشیشو از جیبش درآورد و شماره کسیو گرفت.. عهه به من زنگ میزنهه -سلام جناب حامی:سلام به روی ماهت،کجایی؟ -من؟..عااام.. چند قدمی از مامان اینا فاصله گرفتم و پشتش ایستادم -من دقیقا پشت سرتم الان:] حامی:عوه خانومو ببین!:) با دستاش دستمو گرفت و منو وادار کرد چرخ بزنم سوتی زد و گفت حامی:امشب میدزدنت:> -نخیرم غلط میکنن! خندید ..🤏🏼:) حامی:معلومه که غلط میکنن! دستشو روی موهام آورد حامی:موهات چقدر ناز شدن:)) -جدی میگی؟؟ چقدر خوش سلیقهَ م من:) حامی:نفسِ من بریم تو؟ بقیه منتظرن -بریم دستمو گرفت رفتیم سمت تالار..حالا که روی اون پله ها تویِ همچین موقعیتی با حامی بودم،انگار دنیارو بهم داده بودن:)) رفتیم سمت میزی که بچه ها بودن کیوان:افتخار دادین قربان حامی:معلومه که افتخار میدم،از صبح تا الان از اینور به اونور رفتم شما الان تشریف آوردین -اوخیی شوشویی منن جیگیلیامقنجرتکجقتح علیرضا:حامی با اون اُبهت که تو باشگاه نشون میده و این ورژنش پیش خورشید اصلا قابل مقایسه نیست^^ همه خندیدیم..واقعا پیش من یه آدم دیگه میشد؛ آدرینا:درستشم همینه یگانه:واقعا به این آرامش نیاز داشتیم هممون:) ایمان:پس این فرید کجاست؟ آدرینا:چیکار به داداشم دارین؟ بزارین عشقو حالشو بکنه ایمان:توعه وروجک نباید اینقدر این چیزا رو بلد باشیاا آدرینا:بچه نیستم ایمان خان جانا:عهه بسه دیگه من به یارا زنگ زدم گفت نزدیکن مونا:ایمان یه لحظه میای با من؟ ایمان:چیزی شده؟ مونا: نه بیا بریم حالا ایمان:باشه نگاهی به اطراف کردم حامی کو پس؟ -حامی کجا رفت باز؟ یگانه:فکر کنم از آشپزخونه صداش زدن الان میاد.. -هعیی باش یگانه:چه خوشگل شدی امشبب -تو که بیشتر از من خوشگل شدیی کیوان:مغزم رفت بخدا. مام اینجا برگ چغندر خندیدیم که اونم خندید.. چشمکی زدم و گفتم -خوشتیپ شدی آقا کیوان نترس ولی امشبو بیشتر مراقب یگانه باش کیوان:همینجا ورِ دل خودم میشینه یگانه:اذیتش نکن حالا بعد از چند دقیقه صدای دست و جیغ اومد فکر کنم اومدن از در ورودیِ تالار اومدن تو و شروع کردن با مهمونا احوالپرسی وای یارا:)) چقدر ناز شده تو اون لباس:)) -وای حامیی ببینن چقدر نازننن آدرینا:وای خداا چقدر خوشحالم براشونن:) حامی:ایشالا خوشبخت بشن جانا:ایشالا حامی:اگه لجبازی نمیکردی الان ما زودتر ازدواج میکردیم
-واا قرار نبود دوباره این بحثو راه بندازی :(( ایمان:آبجی راست میگه دیگهه این حامی از دستت در میره هاا ببین چه دخترای خوشگلی اینجان مونا:راحت باش عزیزم میخوای منو ول کن از نو عروسی کن ایمان:نه عزیزم منظورم فقط تو بودیی مونا:مشخص بود جانا:بسه دیگه بریم برقصیم خسته شدم بخدا -منم موافقممم،یگانه میای بریم؟ کیوان:خیر -تو یگانه ای مگه؟؟ یگانه:کیوان؟ برم؟ انقدر خودشو مظلوم کرده بود که کیوان نتونست در برابرش مقاومت کنه:)! حامی:فعلا برقص بعدا تسویه حساب میکنیم -لوس نکن خودتو دیگه بیا وسطط:]] انقدر دیوونه بازی درآوردیم که یارا طاقت نیاورد سنگین باشه و به جمعمون پیوست همه نشستیم و به رقص دو نفره فرید و یارا نگاه کردیم جانا:لباسشو خیلی دوست دارمم -خیلی بهش میادد بچمم:) یگانه:ایشالا قسمت خودتون^^ حامی:دقیقاا! دیگه نوبت ماست گفته باشم آدرینا:داداش حامی چقدر عجله داره^^ جانا:کی گفته داداش؟ من اینجا چیم پس؟ به کلکلشون خندیدم و گفتم -وای حامی تورو خدا!! یارا تموم شد الان با جانا لج میکنی؟! دستاشو روی میزد گذاشت تخس گفت حامی:همینه که هست.. -پسره تخس بعد از رقصیدن فراوان قرار شد تا خونشون همراهیشون کنیم:)! من با ماشین حامی رفتم و مامان و مامان ساحل و بابا خودشون با ماشین بابا اومدن.. فضای ماشین خیلییی خوب بودد حامی:به همین زودیا میگیرمت -شااید من قبول نکردم از کجا معلوم؟^^ حامی:نچچ واقعا که -شوخی کردم عشقم حالا بزار فعلا امشب تموم شه بعد باهم حرف میزنیم دربارش حامی:هعیی چشممم دستمو بوسید ..:)) حامی:تو فقط برای خودمی! -تو هم همین طورر،ببینم ایمان که راست نمیگفت؟ دختر مختر دورت زیاده؟؟ حامی:زیادم باشه،مگه من جز تو کسیو میبینم آخه؟ -دیگه دارم خجالت میکشم بریم دیگهه:] حامی:برییم!
استایل جانا