eitaa logo
هَـــواے حــ♡⁩ـ⁦ــرم⁦
393 دنبال‌کننده
6.4هزار عکس
5.5هزار ویدیو
41 فایل
✨✨✨✨✨ "بسْمِ رَبّ الحسَیْن" شروع فعالیت ۱۴۰۳٫۱۱٫۴ اگه کاری داشتی @Panah164 اَللّهُمَّ ߊ‌ܝ‌ْܝ̇‌ُܦْ̈ܝ̇ߺا ࡅَ߳ࡐ‌ْܦِ̇ࡅ࡙ܧَ ߊ‌ܠܢܚَّ݅ܣߊ‌ܥ‌‌َةِܦِ̇ܨ ܢܚَܢِ̣ࡅ࡙ܠِܭَ •ڪپۍ‌‌حلٰاࢦہ‌.🌱 彡ܢ̣ܘ ܢܚ݅ܝ‌ࡈߊߺ ܫࡎ߭ࡐ‌ࡅ࡙ࡅ߳ߺ彡 ✨✨✨✨✨
مشاهده در ایتا
دانلود
+سلام بر آن خورشیدی که با ظهورش روحی تازه در کالبد اهل ایمان می‌دمد:)) "بخشی‌اززیارت‌امام‌زمان(ع)درمفاتیح‌الجنان"
1.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
اقامون گنگ بود وقتی گنگ بودن مد نبود🕶✌️🏻
بوی قهوه >>>>🤎☕️
3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
کاش‌برای‌اربعین ، کربلامونو‌امضا‌کنید‌ابی‌عبدالله : )❤️‍🩹.
کاشکی میشد هر موقع که دلت خواست بری خونه دوست صمیمیت هرچی خواستی بهش بگی"دوستم خییییییلی دلم برات تنگ شده" 😪😭😓😥😢
به وقت کتاب که تازه گرفتم و نصفشو تمام کردم....📚📙📘📗
به وقت رمان :)
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸 💗خانم خبرنگار و آقای طلبه💗 پارت٧۴ روز ها به سرعت برق و باد گذشت و مراسم خراستگاری و نامزدی خیلی سریع انجام شد. نمیدونستم به چه گناه ناکرده ای اینجوری دارم مجازات میشم گردشم شده بود فقط دانشگاه رفتن و وقتیم توی خونه بود فقط آهنگ های حامد رو گوش میکردم و با خدا خلوت میکردم هی... هر روز به بهانه های مختلف مهدی میومد خونمون و میخواست منو ببینه و باهم بریم بیرون... شاید حق داشت... بحساب الان نامزدشم... ولی من دل و دماغ بیرون رفتن نداشتم... دل و دماغ عاشقی کردن نداشتم... هرچی بود و نبود محمد با خودش برد از همون شب خواستگاری تا همین لحظه هربار که بنا به شرایطی کنار مهدی قرار میگیرم هربار با یاد و خاطره محمد بودم من مهدی رو هیچ وقت حس نکردم... هیچ وقت خودشو ندیدم... در واقع نمیخواستم ببینم... من بودم و چشم و دل و قلبی و فکری که پر بود از محمد... مهدی هیچ وقت نمیتونه قلب منو تسخیر کنه... حتی اگه از اول محمدی نبود... هی... خیلی سخته کنار کسی باشی که ازش متنفری... امروز بیست و دوم بهمنه و روز پیروزی انقلاب... از بچگی عاشق دهه فجر بودم... کوچه و خیابونا پر از شربت و شیرینی و پرچم های سرخ و سفید و سبز میشد... از همه جا صدای آهنگای خاطره انگیز انقلابی میومد و از همه مهم تر آهنگ های مناسبتی حامد همه جا پخش میشد تصمیم گرفتم بعد مدت ها امروز به هیچ کدوم از بدبختیام فکر نکنم و کمی شاد باشم من و فاطمه و مهدیه سه تامون چفیه عربی پوشیده بودیم و سربند زرد لبیک یا خامنه ای سر کرده بودیم یه پرچمم روی دستمون کشیده بودیم مهدیه و فاطمه با ژست های خاص وایسادن و چندتا عکس هنری توپ ازشون گرفتم یه پسر کوچوله ناز اون روی شونه باباش نشسته بود و یه پرچم دستش بود. دستم بردم بالا و سعی کردم عکس ازش بگیرم دوربین به دست مشغول پیدا کردن یه سوژه توپ و ارزشی برای عکاسی بودم که یه یکی اسممو صدا کرد. فائزه... 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸✾ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ 🔻 🔻