دیشب دختر درونم داشت اتفاق های روزو تعریف میکرد برات، خیلی منتظر موند ولی جوابشو ندادی.
بهم گفت بابایی چرا جواب نمیده؟!
گفتم بابایی دیگه نیستش؛
گفت ولی من بابایی رو خیلی دوست دارم چجوری بدون اون زندگی کنم؟!
گفتم فکر کن بابایی مرده.
بچه تا صب گریه کرد
منو که تنها گذاشتی حداقل اینو با خودت میبردی: )