مـُصیبتیست علی را ، که پیش چشمانش
عـدو اُمـیـد دِلـَش را بـه تـازیـانـه گـِرفـت
چـه گـفـت فـاطـمـه کـان گونه با تأثر و غـَم
عـَلـی مـَراسـِم تـَدفـیـن ِاو شـَبـانـه گـِرفـت .
「➜• ᕼᗩᖇᖴ 」
نوشته بود :
کاش میشد بقیه عـُمرمو بدم به اونی
که واقعا میخواد زندگی کنه .
「➜• ᕼᗩᖇᖴ 」
⏤͟͟͞͞ یاد گرفتم که در پایان یک علاقه
ما کسی را از دست نمیدهیم
خودمان از دست میرویم .
آن خود ِدلبستهی خوشحال ِسرسختِ
امیدوار.
「➜• ᕼᗩᖇᖴ 」
هدایت شده از ╶حـَـرفحـَلـیـم 🇮🇷 .
+ فاطمه . .
− جانم : )
+ جان ِعلی نرو !!
「➜• ᕼᗩᖇᖴ 」
هدایت شده از ╶حـَـرفحـَلـیـم 🇮🇷 .
🪑┊- باباجان ،
عشق هم
عشق های قـَدیم ؛
عشقِ فاطمه ی علی ُ ، علی ِ فاطمه : )