⏳ − هـَمهی موهاش سـِفید شده بود ؛
آهی از تـَه دل کشید . .
و رو به بابام گفت :
« حاجی این دنیا دیگه ارزش نداره ،
آدم واسه چی باید بمونه ؟!
مـَریضی آدمو از پا درمیاره ،
دیگه هیچی ارزش نداره . . »
[ لبخند های شیرین و عـَمیقی داشت ، نگاهش نافـِذ بود . .
جوری که دلم میخواست
ساعـَت ها کنارش بشینم . . ]
ــــــــ ـــ ــــــــ
مــَقصد : خونه مادربزرگ ِمادری .
زَمـان : همین حوالی بود .
. .〖 ᕼᗩᖇᖴ 〗. .
• چه قـَشنگ گفت آقای ِسـَلیمِ تهرانی :
ــــــــ ـــ ـــ ــــــــ
گَهـی نالَــم : هر⃢۲ ساعت یکبار
گَهـی گِــریَم : هر⃢۶ ساعت یکبار
گَهـی سوزَم : روزی د⃢و نوبت
گَهـی میــرَم : شبی یک⃢بار
زمانه بی تو اَم گر زنده دارد ،
این چنین دارد . . .
. .〖 ᕼᗩᖇᖴ 〗. .
• ساکـِت که میمانی
میگذارند
به حساب ِجواب نداشتـَنـَت ،
عـُمراً بفهمند
داری جان میکنی
تا ، حـُرمَت
هارو نگه داری . . !!
. .〖 ᕼᗩᖇᖴ 〗. .