۵ صبحه. هوا آبیه. تازه بیدار شدی و به این فکر میکنی که چرا دیشب، وقتی میتونستی بخوابی، نخوابیدی.
بلند میشی، کارات رو انجام میدی و آماده میشی.
پات رو که میذاری بیرون، هوای خنک میخوره توی صورتت. بدنت میلرزه و سردت میشه؛ چند دقیقه بعد، بهش عادت میکنی.
میری مدرسه. همکلاسیهای عجیبتر از خودت رو میبینی؛ آدمهایی که میخندن، حرف میزنن و انگار هر کدوم جایی برای خودشون دارن. تو فقط میری سر جات میشینی.
معلمت داره درس میده و تو حتی وقت نداری آب بخوری.
تا زنگ آخر میشینی، درس میخونی و گوش میدی. زنگ تفریحها میگذرن، کلاسها عوض میشن، آدمها با هم حرف میزنن و تو بیشترِ وقت فقط تماشا میکنی.
تنها مکالمههات با معلمهاست؛ وقتی ازت سؤال میپرسن، یا وقتی خودت چیزی میپرسی.
آخر روز، خستهای،نه فقط از درس.
و وسط این همه تکرار، به یه چیز فکر میکنی که
تا کی قراره ادامه داشته باشه؟