آه آدمیزاد، نمیدانی چقدر همه چیز به سرعت باد میگذرد. چونان که انگار ماجرایی خواب بوده و اوهامی واقعیت داشته.
و جایی میان بازتابِ دنیا، جهانی از مسیرهای نرفته و تقدیرهای موازی در انتظارِ یک اشارهیِ ماست؛ اما در میانِ هیاهویِ این احتمال های بی نهایت، این روحِ سرکشِ ماست که دست به انتخاب میزند. اگرچه هزاران نسخهیِ متفاوت از ما بسته به انتخاب هایمان می توانستند وجود داشته باشند؛ اما در نهایت، این “منِ” واحدِ ماست که با هر تصمیم، قطبنمایِ وجودش را به سمتِ یگانگیِ خویش میچرخاند. ما به هر سو که برویم، در نهایت همان خواهیم بود که در ژرفایِ جانمان نهفته است؛ چرا که سرنوشت، چیزی جز امضایِ نهاییِ ارادهیِ ما بر پایِ بومِ بیانتهایِ هستی نیست و اراده ما همیشه همان است که بود.
-LOKI-
#قلمِ_یکی_که_من_نیستم
داری زندگیتو میکنی و توی دردسر ها دست و پا میزنی یهو یاد اون زمانی میفتی که پدر بزرگ برای تو و همبازیات با روزنامه شمشیر درست میکرد. یاد اون زمانی میفتی که از سر کار میومد و تو سریع جانماز مخصوصشو پهن میکردی تا نماز بخونه. اون زمان بنظرت دستاش از همه مردا قوی تر بودن و میتونست همه چیزو حل کنه؛ و بعد ذهنت پرتاب میشه و دستگاه اکسیژن و دیوار های منزجر کننده بیمارستان جلوی چشات جون میگیره و بعد تر از اون موهای سفید شده پدر، بهت دهن کجی میکنه. وقتی به گذشته برمیگردی میبینی از همون لحظه ها بود که دنیا یقتو گرفت و تو همیشه دنبال تغییر بودی و اصلا داشتم چی میگفتم؟ آهان پدر بزرگ خیلی قشنگ میخندید. با آدم بزرگای دیگه توی دنیای کودکانه ما فرق داشت. اون خب اون....
دنیای مضحک دست از سر من و کودکی هایم بردار.
-نامه شماره هشت به آقای هیچکس-
ذهنم در سیلی از ابهام و مسئله و تردید فرو رفته. تردید ترسناک است. بد است. دوستش ندارم. تو چه؟ تو هم تردید داری که بمانی یا نه؟ اما مسئله من اکنون این است که جان نصفه نیمه را بسپارم به باد و بگذارم برود؟ یا همچنان بجنگنم و نگذارم ذره ای در مشتم تکان بخورد. جان نصفه نیمه تقلا میکند، اما میدانم این هرگز به صلاحش نیست. اینکه چون کودکی دنبال آنکه میخواهد بدود آخرش تمامش میکند و چون خاکستر بر بادش میدهد. نمیخواهم نأشش را با دستان خودم به خاک بسپارم. پس تو هم میگویی نگذارم برود مگر نه؟ اما اگر در آغوش خودم نگهَش دارم، سالیان بعد یقه ام را میگیرد و حسرت هایش را میکوبد توی سرم. شبیه خودِ من میشود و من این را نمیخواهم. تو هم که همیشه مینشینی و نگاه میکنی. اصلا میشنوی چه میگویم؟
#ساکنِ_صفحه_سفید
#از_دفتر_هیام