#رمان_ناحله
#قسمت_چهارم
#عاشقانه_مذهبی
ترسیدم ...خودمو کشیدم عقب
ی دستمال گرفت سمتم
با تعجب به زاویه دیدش نگاه میکردم
سرشو گرفته بود اون سمت خیابون
دستاش از عصبانیت میلرزید
مزه ی شو ِر خون و رو لبم حس کردم
لبم بخاطر ضربه ای که زده بود پاره شده بودو خونریزی
میکرد.
دستمالو ازش گرفتمو تشکر کردم.
ازم دور شد.
اون یکی دوستش اومد جلو ...
جلو حرف زدنمو گرف
_نامرد در رفت وگرنه میکشتمش ...
بابا مگه ناموس ندارین خودتون ...
رو کرد به منو ادامه داد
شما خوبین ؟
جاییتون که آسیب ندید ...؟
ازش تشکر کردمو گفتم که
نه تقریبا سالمم چیزیم نشده ...
هنوز به خاطر شوکی که بم وارد شد از چشام اشک میومد
انگار کنترلشون دست خودم نبود
دستمال و گذاشتم رو جای دستای کثیفش...
رِفاقَتْ تا شَهادَتْ): ♡
3.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
- قشنگترین پیاده روی دنیا : )) .
رِفاقَتْ تا شَهادَتْ:) ♡
آقایامامحسین
کاشبرایمنِخستهی
غریبآغوشواکنیوبگویی :
نبینمتکهغریبیبیادرآغوشمکربلا' (:💔🫠🫂
1.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
و اما خبر بد ..
رِفاقَتْ تا شَهادَتْ:) ♡
3.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
❖زائرش میشم من نمک گیرهمون چای عراقیشم...💔
رِفاقَتْ تا شَهادَتْ:) ♡