به هر کس که
"حرم"
میرود بگویید ؛
دمي آنجا براي من
فقط نفس بکشد••💔
رِفاقَتْ تا شَهادَتْ): ♡
3.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
و نامتآرامشیاستبرایقلبم:)
رِفاقَتْ تا شَهادَتْ): ♡
گردخترکیپیش ِپدرنازکند
گرهکربوبلایهمهرابازکند(( :
رِفاقَتْ تا شَهادَتْ): ♡
3.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
فکرکردنبهشهمسختهولی؛🥺
رِفاقَتْ تا شَهادَتْ): ♡
4.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
این لحظه رو
با تموم وجودم آرزومندم برات رفیق❤️🩹🌱
رِفاقَتْ تا شَهادَتْ): ♡
#رمان_ناحله
#قسمت_یازدهم
#عاشقانه_مذهبی
منو هم که میشناسید چقدر دست و پا چلفتیم ؟
اینارو که گفتم بدون حتی لحظه ای مکث رفتم سمت اتاقم و گفتم : میرم لباسم و عوض کنم
اگه میموندم مطمئنا بابای زیرک من به این سادگیا نمیگذشت و همچی و میفهمید
لباسامو عوض کردم دوباره بخورده کرم زدم به صورتم تو دلم به بارونم بد و بیراه گفتم که باعث شد صورتم مشخص بشه
دوباره رفتم آشپزخونه قبل اینکه برم داخلی نفس عمیق کشیدم و سعی کردم ریلکس باشم نشسته بودن سر میز به صندلی و کشیدم بیرون و نشستم روش برای اینکه جو و یخورده عوض کنم و بار سنگین نگاهشون
برام سبک تر شه
گفتم
بح بح مامان خانوم چ کردهه دلارو دیونه کردهه
مادرم به یه لبخند ساده اکتفا کرد ولی پدرم همون قدر جدی و پر جذبه غذاشو میخورد و واکنشی نشون نداد فقط گاه و بیگاه زیر چشمی ب صورتم نگاه میکرد
سعی کردم ب چیزی جز قرمه سبزی که دارم میخورم فکر نکنم
تازه همچی و یادم رفته بود که بابام گفت : حالا مجبور نبودی انقدر اذیت کنی خودتو
نفهمیدم منظورشو منتظر موندم ادامه بده که گفت : صورتت و میگم لازم نبود انقدر رنگ آمیزی کنی روشو حالا که دیده شد چیو پنهون میکنی ؟
چیزی نگفتم مامانم بابام و نگاه کرد و گفت : میشه بعدا راجبش صحبت کنید ؟
بابام دوباره روشو کرد سمت من و انگار ن انگار که صدای مادرم و شنیده ادامه داد : خب منتظرم کامل کنی حرفتو سعی کردم دستپاچه نشم که فکر کنه دروغ میگم گفتم دیگه
خیره نگام کرد که ادامه دادم
خب به دزد دنبالم کرد منم فرار کردم خوردم زمین بعدشم ی چند نفر اومدن و اونم ترسید در رفت بابام پیروزمندانه به مادرم نگاه کرد و پوزخند زد و گفت خب دیدی که حق با من بود ؟ چیزایی که من میگم محدودیت نیست
اونارو میگم ک از این مشکلا پیش نیاد
همیشه نیستن ادمایی که اینجور مواقع سر برسن و آقا دزده فرار کنه
روش و کرد سمت من و گفت
شماهم بدون مادرت دیگه جایی نمیری تا وقتی که ی سری چیزا و بفهمی
بعدم بدون اینکه اجازه بده حرفی بزنم یا اعتراضی کنم رفت کلافه دستم و به سرم گرفتم و برای هزارمین بار تکرار کردم کاش تک فرزند نبودم
رو به مادرم گفتم: یعنی چی مگه من بچم؟؟ شیش ماه دیگه کنکور دارم
دارم میرم دانشگاه اخه این با عقل کی جور میاد که با مامانم برم اینو اونور
به نگا ب بشقاب انداختم کوفتم شد نتونستم دیگه بخورم از جام بلند شدم و رفتم تو اتاقم و درو محکم پشتم بستم
نشستم کف اتاق و شروع کردم به نق زدن این چه وضعشه
اخه ینی چی مگه حکومت نظامیه !!
من به جرم تک فرزند بودن همیشه محکوم بودم ب اطاعت کردن ولی خدایی صبرم حدی داره
فک میکنه اینجاهم دادگاهه حکم میده و من باید اطاعت کنم خسته شدم از این همه سختگیری ...اه
رِفاقَتْ تا شَهادَتْ): ♡